سلام و عرض ادب دارم خدمت دوستان امیدوارم که عالی باشیم خوب من ستاره هستم از شیرازی ۱۹ سالمه روانشناسی ترم اول هستم �ب اومدم یه خاطره براتون تعریف کنم این خاطره من برمیگرده به ۹ سالگی من اون موقع خیلی کوچیک بودم و اصلاً نمی‌دونستم بیماری چیه خلاصه ما یه شب شام رفتیم خونه دوست بابام پدر دوست بابام سرطان داشت من اصلاً نمی‌دونستم سرطان چیه خلاصه وقتی که شام خوردیم اومدیم خونه بابام که داستان مامانم صحبت می کرد من حرف هاشون شنیدم میگفتن که دیدی اون مرد سرطان داشت موهاش ریخته بود من هم خیلی ترسیدم که نکنه واگیردار باشه من هم بگیرم خلاصه ساعت ۲ نصفه شب بود که نفس تنگی گرفتم قلبم به شدت می تپید. و رنگم هم پریده بود. مامانم من و تو توی ماشین گذاشت و سریع من را به درمانگاه رسوند زنگ به خالم هم زد عموم هم اومد خلاصه من همینجا داشتم گریه می کردم چون اصلا نمی تونستم نفس بکشم بردن از قلبم نوار قلب و سونوگرافی کردن گفتند که خدا رو شکر هیچ مشکلی نداره این ترسیده و به خاطر همین اینجوری شده. جالب اینجا بود که مامانم هم با من داشت گریه میکرد. خالم و عمویم بنده خدا نصف شب دوان دوان اومده بودن درمانگاه. این هم از خاطره من امیدوارم که خوشتون اومده باشه ببخشید بچه ها خاطره آمپول یاسر من داشت چونکه من وقتی میرم دکتر اصلاً آمپول بهم نمیدن خدانگهدارتون