خاطره آتنا جان
سلام خوبین آتنا هستم 18ساله همسرم امیر احسان 26 سال این خاطره مربوط به دوران دوستی بچگیمه اون موقع 8سالم بود
یک شب رفتیم رفتیم خونه مامان جونم اینا خالم اینا داییم اینا اونجا بودن دختر خالم سرما خورده بود منم باهاش بازی کردم خلاصه اون شب چقدر باهاش بازی کردم هر چی هم مامانم حرص خورد گوش نکردم 😂بیشتر نزدیکش میشدم خلاصه شب شد رفتیم خونمون خوابیدم صبح بلند شدم گلوووو دردد مامانم صدام کرد صبحونه بخورم رفتم صبحونه بخورم نتونستم 😔(عادتمه تا صبحونه نخورم جایی نرم سابقه هم ندارم نخورم چون خیلی دوست دارم) چاییم یکم خوردم تا مامانم رفت لباس بپوشه (میره سرکار) لیوان چاییم ریختم تو ظرف شویی لباس پوشیدم 😂بابام منو رسوند مدرسه زنگ اول خوب بودم زنگ دوم حالت تهوع گرفتم رفتم از کلاس بیرون آوردم بالا 🤢اومدم بیرون معاون دیده بودم گفت بیا دفترر 🥺رفتم دفتر گفت حالت خوب نیست رنگت پریده بشین تا برم کیفت بیارم زنگ بزنم بیان دنبالت من هیچی نگفتم فقط داشتم گریه میکردم (میدونستم چی در انتظارمه) زنگ زد مامانم گفت الان میام دنبالش🥺🥺اقاا مامانم اومد دنبالم بردم خونه بهم دارو داد یکم خوابیدم وقتی بیدار شدم بابام اومده بود (بچه ها بابام فوت کرده 😭) مامانم همچی گفته بود 😞بابام اومد تو اتاقم منم گریهه بابام گفت چیهه من که هنوز هیچی نگفتم 😐گفتم من دکتر نمیاماا 🥺بابام بلند شو لباس بپوش حالت خوب نیست بلند شو دخترم 😁من با گریه بابا آمپول نده هاا بهش بگو نده 🥺🥺بابام گفت باشه بیا بریم 😘با مامان بابام رفتیم دکتر نوبت گرفتیم یک بچه ای رفت داخل تزلیقات فکر کنم هم سن من بود بچه یک گریه کرد من جمع شدم چسبیدم بابام گفتم بابا من نمیزنماا بابام گفت شاید برا تو نده اون حالش حتما خیلی بد بوده 🥺🥺هیچی نگفتم رفتیم داخل نشستم تو بغل بابام رو صندلی بیمار (آخه من خیلی ریزه ام تا الانم هر کی ببینه میگه راهنمایی باورش نمیشه متاهلم) مامانم شرح حال داد دکتر معاینه کرد شروع کرد نوشتن به بابام نگاه کردم هیچی نگفت 😭اومدیم بیرون به مامانم گفتم نگاه کن ببین چی نوشته مامانم نمیدونم 🥺(مامانم قبلا پرستار بود نسخه خوندن بلده برا من چیزی نگفت) بابام رفت دارو ها بگیره اومد دارو ها که دیدم گریه کردم 😭😭😭پرر بوداا 😭من گفتم بابا نمیخاممم بریم تو روخدا خواهش میکنم داروهام میخورم 🥺😭همه داشتن نگام میکردن 😭بابام دستم گرفت بردم داخل با مامانم (آخه خیلی اذیت میکنم) مامانم دستام گرفته میگفت زشته دیگه خانم شدی بزرگ شدی پرستاره اومد پنبه کشید اولی زد اسمش نمیدونم اون موقع بچه بودم جیغمم رفت هوااا با گریه گفتم خیلیی دردداره درش بیارر 😭😭😭مامانم گفت جونمم تموم شد جونم من اصلا دیگه حالم نبود در آورد دومی زد زیاد درد نگرفت همون سمت سومی زد سفت کرده بودم هر چی گفتن شل کن نکردم آخرش گفت نکنی یکی دیگه میزنماا شل شدم زد گریه میکردم دیگه هق هق میکردم 😭😭پرستاره پنبه گذاشت در آورد بابام اومد شلوارم درست کرد بغلم کرد 🥺😭هنوز داشتم گریه میکردم مامانم میگفت تموم شد دیگه مامان تموم شد گریه نکن دورت بگردم😘تو راه خونمون بابام برام یک عروسک خرس بزرگم خرید 😍پایان
بچه ها شاید باورتون نشه ولی اون خرسه من هنوز دارمش میخام با خودم ببرمش امیدوارم خوشتون اومده باشه بچه ها من بخاطر فوت بابام اصلا حال روحی خوبی ندارم اگه خوب بود بد بود به بزرگواری خودتون ببخشید😘