خاطره رضوان جان
سلام دوستان رضوان هستم این خاطره که مینویسم واقعیه واسه چند سال پیشه که از آمپول میترسیدم(الان نه چون زیاد زدم)معمولا همه سال اول پاییز بخاطر آلرژیم درگیر مریضی بودم ولی اون سال خیلی بد بود..از مدرسه که اومدم تب خیلی کم و گلو درد ساده داشتم ولی بعد چند روز شدید شد و نمیتونستم راحت نفس بکشم بماند که سعی میکردم کمتر نشون بدن حالتام تا نگن برو دکتر و بی تاثیر نبود دیگه از تحمل خارج شده بود و تسلیمِ اصرار خونواده واسه رفتن به دکتر شده بودم تو راه با خودم میگفتم فوقش دو تا مینویسه یه لحظه تموم میشه میرهراحت میشی...نوبتم شد رفتم داخل بعد معاینه پرسید از آمپول نمیترسی که؟گفتم چرا تا اومدم ادامه بدم گفت ولی باید بزنی و اینا سه تام داد.. بعدش دیگه نشنیدم فقط تو دلم فحشش میدادم دکتر رو بعدشم تا داروها رو پدرم بخره بیاره سعی میکردم چیزای خوب فک کنم و ریلکس باشم مثلا...پدرم اومد گفت میخوای همرات باشم گفتم نه ممنون رفتم رو تخت دراز کشیدم ولی تا آماده بشه هر چند ثانیه سرنگ ها رو نگا میکردم که باعث شد همه فکرای مثبت هیچ بشه و ترسم دو برابر،پرستار اومد رو شکم خوابیدم نفسم بشدت تنگ میگرفت وضعیت بدی داشتم واقعا، پرستار اومد شلوارم یکم داد پایین اون لعنتی رو چند بار کشید و زد...دادم رفت هوا سفت کردم که باعث شد درد وحشتناکی تو پام بپیچه..فقط یادمه شنیدم پرستار هی میگفت شل کن عزیزم من تو حال خودم نبودم ولی شل کردم هر جوری بود اولی تموم شد امان نداد سریع دومی رو اون طرف زد مثل اولی شدم ناخودآگاه گریهم گرفت بلند بلند گریه میکردم حالت تهوع هم اومد سراغم تو این لحظه(سرانجام ولی نداشت)اینم تموم شد سر آخری که خیلی بیشترم درد داشت همه کار کردم از داد و گریه گرفته تا گاز گرفتن دست و جاها دیگه(آخه از یه طرفم اگه خودخوری میکردم تحمل نفس تنگی به کل غیر ممکن میشد برام)مادرم اومد پاهامو گرفت بی طاقت شده بودم خدا کمکم کرد بلاخره تموم شد..جاهاشون عجیب غریب درد میکرد همون حالت یکم موندم تو دلم پرستارم چند تا فحش دادم آروم که گرفتم رو تخت نشستم یهو پدرم اومد گفت باید بستری بشی(از قبل میدونست بهم نگفت)آخ یعنی اون لحظه فقط میخواستم دکتر وپیدا کنم تیکه تیکه اش کنم ولی فقط گریه و قور زدم به مامانم از دستم بر میومد عصبانی بودم(موقعی که حالم بده برام اصن مهم نیس دیگران چی فک کنن راجع بهم) هیچی دیگه یه هفته بستری شدیم ولی خدا رو شکر دیگه آمپول خبری نبود همش سرم و رگ گرفتن بود که مشکلی باهاش نداشتم خونه که اومدم حس میکردم تازه متولد شدم...ممنون از چشمات که خوندی امیدوارم هیچ وقت کارتون بیمارستان نکشه،از این دست خاطرات زیاد دارم خوشبختانه😁اگه دوست داشتین بازم میفرستم یا علی