خاطزه دیانا جان
سلام
خوبید؟! ... خوشید؟! ... سلامتید؟! ... دماغاتون لاغره؟!😂 ...ایشالا حال دلتون و جسمتون باهم روهم عالے باشه💕🙃
خو یکم کمتر نمڪ بریزم 😁
یه اصل کوچولو موچولو بدم😌
من دیانام😗 (منو بااین اسم بشناسین😜) ۱۵ سالمه و در شهر زیباے ارومیه درحال زندگے هستم😌
من با 3 تا مرد زندگے میکنم🥲:
بابام ، داداشم 17 ساله ، عموم 38 ساله
این اولین خاطره منه ایشالا خوشتون بیاد🥲
خب خاطره :
صبح با الارم بیدارشدم تا درسمو مرور کنم . بله بچه مثبتم شدیم داشتم با عشق صبحونه میخوردم که بابام زنگ زد :
(مکالمه من وبابام)
بابا:سلام دخترم خوبے
من:مرسے بابا
بابا:دخترم امروز مدرسه تعطیله
من:(زپلشت ) باشه بابا مرسے که گفتے
من:زرشڪ حالا چه کنیم ساعت ۷ صبح
وجے (همان وجدان گرامی):برو بخواب
من :خودم اینو میدونم مغز متفکر درد من اینه پاشم دیگه نمیتونم بخوابم هعے این گلو دردم هم ولکن ما نیست
دیانا
من:هان کے منو صدا کرد
عمو:دیانا سفره رو بازکن
من:عمو مگه تو چند دقیقه پیش نرفتے اداره !؟
عمو:دیانا هوا خیلے سرده ماشین یخ زده بود منم رفتم نون بگیرم بیارم صبحونه بخوریم
من:باشه
دادشم:اه چقدر سرو صدا میکنید بزارید بخوابم
با چشماے خوابالو اومد بیرون تا چشش به سفره افتاد
چشاش شد دوتا
عمو تو چرا به من نمیگے نون گرفتے
عمو: مگه خودت الان نگفتے بزارید بخوابم خواب بودے دیگه
دادشم:ابجے تو چرا منو بیدار نکردے
من:وا من چیکار کنم بیدار نمیشے که
خلاصه ما صبحونمو خوردیم
عمو :دیوانه (با یه لحن خاص )(عمو همیشه سر به سر من میزاره ) پاشو غذا بزار
من:عمو هنوز ساعت ۱۱ صبحه زود نیست
خلاصه اقا ما اومدیم غذا بزاریم
برنج دم گذاشتم اومدم برم کره بندازم توش
اومدم با چاقو ببرم گذاشتم رودستم بله گذاشتن همانا بریدن وبه چوخ رفتن دست من همانا لامصب برش نمیخورد یخ زده بود بله بنده دستمو شهید کرده عموم پاشد سیب زمینے سرخ کرد
زینگ زینگ
من :بابا درو بازکن خاله اینا اومدن (قرار بود خالم بیاد برام کیڪ بپزه)
خاله زهرا:دیانا بیا وسایل کیکو بیار بپزیم
من:اومدم خاله
اقا ما کیڪ پختیم با چایے نشستیم خوب خوردیم وبنده به پدرم گفتم گلوم درد میکنه گفت ببرمت دکتر گفتم نه اگه فردا خوب نشدم میریم
فردا گلوے بنده خیلے درد میکرد بابام ظهر اومد برد منو دکتر
من :یه مرد چاق هیکلش متوسط یع حس بدے پیدا کردم یکم ترسناڪ بود
من از امپول اینا نمیترسم ولے خب یکماسترس میگیرم خب بنظرمعادیه
رفت رو تخت داز بکشم تا پرستار بیاد برام امپول سرم بزنه
باباے گرامیم هم وقت پیدا کرده بود اون ویتامین نوروبیون رو بهم بزنن میدونه بدم میاد ها میگه خوبه بزن ویتامینه اخه پدرمن والا درد داره بلاه درد داره
خلاصه اول پینسیلنو زد (بخاطر عفونت گلو) خداییش خیلے درد داشت ولے دیگه تحمل کردیم
بعد یکے دیگه زد اونو نمد چے بود
رسید به نوروبیون واے خیلے درد داشت نوروبیون میسوزونه
بعد تموم شدن اومد سرم زد زنیکه ے بیرخت دستمو سیاه کبود کرد اه
بعله بعد اینکه سرم تموم شد ابکش شدم بخاطر امپولا دوروز زمین بودم
اینم از خاطره ے بنده امیدوارم خوشتون بیاد☺️
در پناه حق😚