سلام به همگی خوب هستید ؟😊
انشالله همیشه در صحت و سلامت کامل باشید
من سارا هستم ۲۵ ساله خودم دکترم ولی از دکترا فراریم😂 و متاسفانه پدرم ' برادرم(پارسا ۲۷ ساله) 'همسرم (میلاد۳۱ ساله) و پدر شوهرم پزشک هستن حالا به اوج خوش شانسی من پی بردید 😁
شاید بگید تو که از دکتر فراری هستی چرا زن دکتر شدی تنها جوابی که براش دارم اینکه پدر عشق بسوزه خودمم نفهمیدم فقط بهوش اومدم دیدم سر سفره عقدم دارم زن یه دکتر میشم😂
امروز میخوام خاطره آشنایی و ازدواجمون رو بگم :
زمانی که ۲۱ ساله بودم یه روز خسته از دانشگاه اومدم چند روزی بود که سرما خورده بودم ولی چون پدرم شیفت بودن خبر نداشتن من با خود درمانی کارم رو پیش میبردم طرف پارسا هم آفتابی نمیشدم خلاصه میگفتم از دانشگاه اومدم مامانم خونه نبود رفته بود به مادرجون سر بزنه ناهارم گذاشته بود بخورم پارسا هم که طبق معمول خونه نبود منم رفتم داخل اتاق لباس عوض کردم داشتم میرفتم سمت اتاق یکم سرگیچه داشتم ولی با خیال اینکه الان میخوابم بهتر میشم خودم رو به آغوش گرم رختخواب سپردم 😴
شاید ۱۰ دقیقه هم از خوابم نگذشته بود که زنگ گوشیم بیدار شدم مینا دوستم بود
مینا : سلام چطوری هنوز زنده ای
من : سلام خوبی آره
مینا : معلومه با اون صدا پاشو عوض کن بریم دکتر میام دنبالت
من : بیا قدمت رو چشم ولی من دکتر بیا نیستم خودم خوب میشم
مینا : من نمیدونم این همه لجبازی رو از کجا آوردی ( البته حق داشت دو سه روزی بود داشت بهم میگفت ولی من قبول نمیکردم😂 )
من : مینا قربون دستت الان میای تو راه برای من یه آموکسی سیلین بخر ندارم تو خونه
مینا : تمومش کردی سارا قصد خودکشی داری راحت باش بگو تعارف نکن 😒😑 من که نمیخرم برات تا مجبور شی بری دکتر
من : مینا تو دیگه اذیت نکن حالم خوش نیست
مینا : مقصراین حالت خودتی چند بارمیگم برو دکتر خیر سرت باباتم دکتره اصلا میخوام بدونم چرا تو حالت اینجوریه بابات کاری نمیکنه نگو نمیدونه که خودم کت بسته میبرتم پیش بابات 😤😠
داشتم جواب اینو میدادم که صدای زنگ‌ در اومد رفتم دیدم پارسا است
مینا : چرا هیچی نمیگی تو
من : بعدا برات زنگ میزنم پارسا اومد خداحافظ
مینا : خوش بگذره با داداش جونت خداحافظ😂
من : خداحافظ
در رو باز کردم زود یه آب زدم صورتم خشک کردم از تو کابینت آرد و چند تا وسایل شیرینی پزی بیرون آوردم یک دقیقه هم نشد
پارسا کلید و انداخت رو در اومد داخل
پارسا : سلامممم بر خواهر گل چه خبرا😎
من : سلام تو خوبی
پارسا: من خوبم ولی انگار تو زیاد میزون نیستی 🤨
من : نه خوبم ول کن حالا اینارو میخوام کیک شکلاتی درست کنم 😋
پارسا : چه خوب الان لباس عوض میکنم میام کمکت آبجی کوچیکه😉
من : ته تو برو استراحت کن خسته ای درست کردم صدات میزنم😊
پارسا : سارا تو یه چیزیت هست هیچ وقت از این حرفا نمیزدی 🤨
من : حالا دارم میزنم میخوای نزنم دیگه😐
پارسا یهو اومد پشت سرم دست گذاشت رو پیشونیم
پارسا : ساراااااااا تب داری بشین ببینم 😠😑
من : دکتر جون بزار دکتر شی بعدش یقه من و بچسب یه جور میگه تب انگار چیه یه درجه که چیزی نیست😒 برو میخوام کیک درست کنم
پارسا : این یه درجه است 😤لازم نکرده بپوش بریم پیش بابا
من : نمیخواد چیزی نیست
پارسا داشت شماره میگرفت زنگ بزنه برای بابا که نتونم بپیچونمش
من : چیکار میکنی🤨
پارسا: بابا برای چی جواب نمیده 🤔
من : چون امروز عمل داشت حتما الان تو اتاق عمله😎 برو تا منم به کارم برسم حتما یه خیریت داشته🤣
پارسا : بیخود میریم پیش یه دکتر دیگه 😎😏
من : پارسا اگه بدتر شدم باش میریم فعلا که خوبم
پارسا : از این بدتر 😤
من : قول میدم بریم وایسا کیکه درست کنم
پارسا : باش آبجی کوچیکه
خلاصه پارسا رفت لباس عوض کرد و برگشت کیک رو درست کردیم گذاشتیم تو فر منم کرمفیل درست کردم رفتم کیک رو از فر بیرون آوردم گذاشتم رو میز حالم خوب نبود رفتم سینی بیارم که سرگیچه گرفتم پارسا نگاه تلویزیون میکرد دید من نشستم زمین اومد طرفم گفت خوبی
من : آره خوبم 🤕
اومدم بلند شم تعادلم از دست دادم پارسا گرفتم نشوندم رو صندلی رفتم لباسش رو عوض کرد برای منم لباس آورد کمکم کرد عوض کنم رفتیم بیمارستان
بابام اتاق عمل بود پارسا برای یه دکتردیگه نوبت گرفت با اجازه بیمارا خارج از نوبت رفتیم داخل دکتر یه مرد حدودا ۵۰ ساله و خورده ای بود غیر از دکتر یه پسر جوون حدودای پارسا داخل بود فکر کردیم بیماره که دکتر گفت که پسرشون هستن یه خورده به من و پارسا خیره شد
دکتر : چقدر چهره شما آشناست
پارسا : ما بچه های دکتر .......( بابام ) هستیم
دکتر : بفرمایید 😃 مشکل چیه😇

پارسا : خواهر من چند روزه حالش خوب نیست سرما خورده الانم سر گیچه داشت پدرم اتاق عمل بود اومدیدم 
کمکشون کنید تا رو تخت بشینن
پارسا کمکم کرد رفتم روی تخت دراز کشیدم
دکتر شرح حال گرفت میخواست معاینه کنه که پیجش کردن
دکتر : شرمنده من باید برم میلاد جان شما معاینه کن نسخه بپیچ براشون
پارسا : دشمنتون شرمنده
میلاد ( همون پسره ): چشم
دکتر : روشن با اجازه فعلا
پارسا : تشکر خدانگهدار
میلاد اومد بالا سرم من داشتم از ترس سکته میکردم با اون جذبه و جدیتش
میلاد : خب
شروع کرد معاینه کردن هر لحظه جدی تر میشد
و عصبی تر میشد من که مظلومانه به پارسا نگاه میکردم
میلاد : میشه بپرسم چند وقته مریضید
من : ۳ روز
میلاد : تو این مدت نمیتونستید برید دکتر
پارسا : الانم به زور آوردمش
میلاد داشت نسخه مینوشت
من مظلوم‌شدم دل و زدم به دریا گفتم‌میشه تزریقی ننویسید
میلاد : فکرشم نکنید گوشتون عفونت کرده گلوتون داغونه چند روز دیگه دیر تر اومدیه بودین ریه تون رو تخریب میکرد نمیدونم این همه دردو چطوری تحمل کردین 😠
هیچ جوره نمیشه 😠
پارسا : هر چیز لازمه بنویسید خواهر من مصرف میکنه
من : پارساااآا🥺😠
دلم میخواست میلاد و پارسا رو خفه کنه اون لحظه دارو نوشت داد به پارسا بره بگیره به منم گفت بمونم پارسا بعد چن
د مین اومد با یه کیسه پر دارو حالا فشار من خودش پایین بود اینا رو که دیدم بدتر شدم 😰یه نایلون پر از تزریقی دارو خوراکی داخلش پیدا نمیشد
میلاد همینجور که داشت آمپولا رو آماده میکردگفت آماده شید
پارسا اومد کمکم کرد سعی میکرد آرومم کنه ولی تو دلم آشوب بود
پارسا : چیزی نیست خب زود تموم میشه آبرو داری کنیا😂
من : پارسا میبندی یا نه 😠 چند تاست🥺
پارسا : به تو چه نگران نباش چیزی نیست
میلاد اومد دو تا آمپول داخل دستش بود یه پنادور بود یه نوروبیون
داشتم سکته میکرد پنبه الکلی کشید پارسا هم پامو گرفته بود منم سفت سفت بودم دست خودم نبود
میلاد : گوش بده به حرفم تا دردت نیاد نفس عمیق بکش
تا نفس گرفتم زد پنادور بود دردش افتضاح بود به اشکم در اومد من : پارسا بگو دردش بیاره😭🥺😭😭آییییییی درد داره پام آخ😭😭😭😭
تمومم نمیشد تا پنبه گذاشت دردش آورد جون نداشتم دیگه اومد نوروبیون هم‌ زد که فقط ناله میکردم اومدم بلند شم پارسا نگذاشت
میلاد رفت با یه پیروکسیکام اومد پنبه کشید زد اون دیگه از همشون بدتر احساس میکردم نفسم داره میره تاتموم شد دیگه پارسا کمکم یه آمپولم زد داخلش یه خورده خوابم بیدار شدم‌ آخرای سرمه بود میلاد اومد گفت خوبی
من : بد نیستم
پارسا هم اومد
پارسا : خوبی آبجی کوچیکه
من : خوبم داداش
میلاد سرم رو در آورد تشکر کردیم برگشتیم خونه شب بابا اومد من تا چند روز آمپول میخوردم رفت تا دو هفته بعد که بابام گفت قراره برات خواستگار بیاد گفتم کیه
بابام : پسر دکتر .......( میلاد )
من : کی🤔
پارسا : نگاه خواهر خل من میلاد دیگه همون که ..😂
من : اها😳😐
پارسا : چیشدی چرا خشکت زده 😂
من : پارسا من بیدارم
پارسا : ای خدا خواهرم خیلی خل بود خل تر شد 😂
خلاصه شب اومدن خواستگاری و گفتن که بریم تو اتاق حرف بزنیم
حالا من از استرس نمیدونستم چی بگم کلی سوال داشتم ولی لال شده بودم
میلاد : حالتون بهتره 😄
من : ممنون😊
میلاد : راستشو بگو چقدر فوحشم دادی 😂
من : آمارش از دستم در رفته😁
من : چطور شد اومدی خواستگاری
میلاد: روزی که اومدی دیدمت با اون چشات دلم لرزید عاشقت شدم ☺
من :☺
خلاصه من و میلاد بعد اون خواستگاری بهم رسیدیم و با هم ازدواج کردیم رفت تا سال بعدش که ما عروسی کردیم و الانم ۴ ماهه دیگه قراره یه پسر کوچولو به جمعمون اضافه شه👨‍👩‍👦
این اولین خاطرم بود امید وارم که خوشتون اومده باشه و لذت برده باشید😇