خاطره حسین جان
سلام
حالتون چطوره
حسینم اولین خاطرمه یعنی برای فرهاد هست از زبانه من
۲۲ سالم هست
بریم سره اصل مطلب
منو فرهاد و سجاد از دوران دبیرستان باهم هم کلاس بودیم و دانشگا هم یه جا قبول شدیم
پدر سجاد پزشک هست
خاطره بر میگرده به فرهاد که حدودا ۲ سال پیش با یه دختره به اسم سحر رل بوده چن سال و رابطشونم خیلی جدی بود ولی متاسفانه سحر توی یه تصادف جونشو از دست میده:(
سجاد اول ازین موضوع خبر دار شده بود روز بعد از حادثه به من گفت و نمیدونستیم چ جوری به فرهاد بگیم چون داغون میشد جدا و شد
با هر سختی ای بود بهش گفتیم و بد جور رفت تو شوک باورش نمیشد
اولش شروع کرد ب خندیدن ک فکر کرده بود باهاش شوخی میکنیم
ولی بعد کم کم جدی شد و شروع کرد ب شکستن وسایلو عربده زدنو گریه کردن
یه ساعت تو همین حالت بود بعد بدون اینکه ما بفهمیم رفته بود بیرون
منو سجاد خیلی ترسیده بودیم ک فکر خودکشی ب سرش نزده باشه بخواد کاری کنه
هر چیم به گوشیش زنگ میزدیم خاموش بود
بهمن ماه هم بود هوام جوری بود که یخ میزدی از سرما
دو سه روز گذشت و خبری هنوز ازش نداشتیم
تا اینکه به گفته یکی از هم دانشگاهی هام توی یدونه از پارکا دیده بودتش
همون پارکی ک با سحر همیشه میرفتن
منو سجاد هم سریع خودمونو رسوندیم اونجا
زیره یکی از درخت کاج ها پیداش کردیم
حالش خیلی افتضاح بود خیلی
نفسش بالا نمیومد بدنش هم سرده سرده بود ولی هنوز داشت تو تب میسوخت و هذیون میگفت
سریع رسوندیمش بیمارستان بابا سجاد
وقتی دکترا دیدنش شوکه شده بودن سریع کاراشو انجام دادن و ریه هاش به خاطر اون هدا سرد خیلی اسیب دیده بود ولی روحیش رو کلا باخته بود
بعده چن ساعت بعده سرم و امپولو.. یکم ک هوشیاریشو بدست اورد دوباره یاد سحر افتاد و سرم رو از دستش کشید بلند شد بره بیرون ولی نزاشتیم بره
دست و پا میزد داد میزد ک ولش کنیم ولی خب نمیشد حالش اصلا خوب نبود
با هر مقاومتی ک کرد یه ارامبخش قوی بهش زدن تا خوابش برد
چن روز تا بهتر بشه با ارامبخش بیمارستان نگهش داشتیم
خیلی بی قراری میکرد
ولی خیلی طول نکشید با یدونه امپول هوا دور از چشم دکترا خودشو از بین برد😞
منو سجاد هم ازون ب بعد یه افسردگی شدید گرفتیم ک با یه بازه طولانی مدت مشاوره و دارو یکم بهتر شدیم
شرمندم ک ناراحتتون کردم ولی چند روز دیگ سالگرد های دوتاشون نزدیکه اعصابم خیلی خرد بود
ر
برا شادی روحشون ممنون میشمیه فاتحه بخونین🖤😄