خاطره مائده جان
سلام عزيزان 🤗
ايّام به كامتون باشه انشالا 😍
اميداورم كه هرجا هستيد خوب و خوش باشيد ❤️
مائده هستم (دانشجوم ؛٢٠سالمه ، از تهران، يه برادر دارم٢٤ سالشه ، حدوداً ١٠ ماه و خورده اي كه با همسرم ارسلان عقد كَردم، ارسلان پزشكه )
خب بازم يه بيوگرافي كامل دادم 😐
خاطره قبلي كه گفتم مال دوران مجرديم بود 😁
چون من برعكس خيلي از شما ها ، خيلي مريض نشدم 😆😅
خيليم خاطره ساز نميشم 💪🏻😁
ولي اين يكي جديده☹️
هفته پيش پنجشنبه تولد من بود 😁ارسلان برام تولد گرفته بود خونه يه پدريم با همه اقوام خودم و خانواده خودش 😘
(خيلي وارد جزئيات نميشم كه بعداً دوستان نگن داريد با مسائل زندگيتون به ديگران فخر فروشي ميكنيد ) 😕🙁من از يه هفته قبلش يكم مريض بودم
هوام كه حسابيييييي سرد😨
ارسلان يه سري قرص و شربت برام نوشته بود كه خيلي هم مؤثر بود😍(عكسش و گذاشتم )
ولي خب بدنم به شدت ضعيف شده بود
از صبح كه بيدار شدم كمردرد و دلدرد شديدي باز سراغم اومده بود🤐😫😩منم هي مسكن ميخوردم يه ساعت اروم ميشد دوباره ميگرفت 😤😩😭
ديگه وسط هاي مهموني كمر درد و دل درد كه هيچ، سر درد و سرگيجه، حالت تهوع شديددددددد ، عرق ريزه و افت فشارم بهش اضافه شد 😶😵😩
ارسلان كه ميدونست حالم خوب نيست هي بهم ميگفت برم يكم دراز بكشم
ولي خب اين مهموني بخاطر من بود ؛ خيلي زشت بود خودم برم بخوابم 😐
تازه اونجوري همه ميفهميدن چمه و من بيشتر از اين موضوع خجالت ميكشيدم
😱ديگه مقوله عكس گرفتن و شمع فوت كردن و كيك بريدن كه توي اون موقع هردقيقه اش اندازه يه عمرم واسه ام طول ميكشيد كه تموم شد ارسلان خيلي نامحسوس دستم گرفت برد توي اتاق دانيال (اتاق خودم شده بود اتاق پرو خانوم ها) 🙄😬
با وجود اينكه ديگه نميتونستم صاف وايسم رو به ارسلان گفتم :-براي چي اومديم اينجا؟؟ بريم بيرون تو رو خدا زشته الان ميگن اين دوتا كجا رفتن؟ 😐
-كجاش زشته عزيز من ! رنگ به صورتت نمونده بعد هنوز نگران حرف بقيه اي 😠
با حالت گريه فقط گفتم : ارسلااااان ... من حالم بده بعد تو من و اوردي اينجا نصيحت كني ؟ 😫😩
دستم و به سمت تخت دانيال كشيد و گفت: نخير اوردم يه دقيقه دراز بكشي!😡
-نميخواد بريم بيرون زشته😰
با اخم تشر زد: مائدهههه😡 ! من اگه ميدونستم تو امشب قراره به اين روز بيفتي كه غلط ميكردم تدارك اين مهموني و ببينم
بيا عزيزم بيا يه دقيقه دراز بكش به دانيال گفتم برات يه چيز شيرين بياره يكم فشارت بياد بالا😳
با تعجب و حرص گفتم : واسه چي به اون گفتي !؟ 😳اون الان كلي تابلو بازي درمياره !😰😰😰😰😰😰😰😰ارسلان كه هم خنده اش گرفته بود هم از ديدن قيافه من نگران و عصباني بود گفت: اولا كه داداش جونت شما رو از حفظه ميدونست حالت و
دوما قيافه ات داد ميزنه يه چيزيت هست
سوماً نترس تابلو بازي در نمياره
بيا بخواب جوجه بيا !
ديگه بيشتر از اين اگه ميخواستمم نميتونستم مقاومت كنم روي تخت دانيال دراز كشيدم
هر چند كه تو اين شرايط درازكشيدن هم سخته 😓
يعني اين درد مزخرف يه حالتيه كه ميخوابي درد داري 😐ميشيني درد داري ، 😐پاميشي درد داري ! 😐كلا درد داري! 😶😐😑
با اين وجود جنين وار تو خودم جمع شدم و ارسلانم اروم كمر و شكمم و ماساژ ميداد: يه ساعته بهت ميگم بيا يكم دراز بكش گوش نميدي كه !...... به نظرت من از دستت سر به بيابون بزارم بهتره يا خودم وحلق اويز كنم! 🙄🤦🏻♀️😂😂😂
با حرص گفتم : الان وقت مسخره بازيه اخه😬؟؟
خنديد و باز مشغول ماساژ دادنش شد : خيله خب اروم باش تاج سر!❤️😍
يه ٥ دقيقه بعد گوشه در اروم باز شد و دانيال كله اش و اورد تو و گفت: سلام بر رومئو ژوليت نه نه اونا بهم نرسيده مردن 😬خب ليلي و مجنون ... نه نه اونم نرسيدن بهم🤦🏻♀️ ..... شيرين و فرهاد ...نه نه اونام كه شرين اصلاً زن يكي ديگه بود😳😂 مرتيكه فرهاد عاشق زن شوهر دار شد تازه واسه اش شعرم گفتن ، 🤦🏻♀️😂شصت نسل هم هست تو كتاب ها اسمش و ميبرن🤦🏻♀️🤣 .... حالا اگه ما بوديم😳🤣 !! (داداش من كلا همينه🤦🏻♀️🤣 )
ديگه يه ذره ديگه ام چرت و پرت گفت كه يادم نيست تا اينكه ارسلان با حرص توپ هفت سنگ روي پاتختي و پرت كَرد طرفش : دانيال ميبندي با بيام ببندم😡 ؟
دانيال غش غش خنديد و گفت: داداش مريض اونه تو اخلاقت إهم إهم ! 😂😬
ارسلان كه با حرص فقط موهاش و چنگ ميزد 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣دانيالم با خونسردي تمام قهقه زد و با يه ليوان شربت و يه فنجون جوشنده كه توي سيني بود اومد توي اتاق! 😬😶
همين جوري كه به خودم ميپيچيدم از درد گفتم : اينا چيه ورداشته اوردي😡 !؟ .... يه سيني آتا آشغال دست گرفتي جلوي اين همه ادم اوردي اينجا😶 ؟ .... بعد ارسلان ميگه اين تابلو بازي درنمياره🤦🏻♀️ ؟! ديگه تابلو تر از اين! 😡
ارسلان با خنده گفت: خب من چميدونستم داداشت يه تخته اش كمه😂
دانيال : دستت درد نكنه😏 ! خودت يه تخته ات كمه😅 ! (بعد رو به من ادامه داد)چرا الكي تهمت ميزني وروجك ! يه جوري اوردم عهدي نفهميد😐🤣 !
با تمسخر گفتم : ارررره ميدونم! الان ميريم بيرون فقط خواجه حافظ شيرازي نميدونه😏😏😏😏 !
دانيال : نه اون و كه خودم زنگ زدم الان بهش گفتم غير اون ديگه جون تو هيچكي نميدونه😂🤣😂🤣😂🤣😂!
( و باز هم جر و بحث هاي خواهر برادري كه من هرجايي كه يادمه رو ميگم براتون؛ خدايي قبول كنيد كه به خاطر داشتن ديالوگ به ديالوگ اينا خيلي دور از ذهنه😕🙄)ديگه خلاصه جوشونده اي كه مامانم داده بود و با زور خوردم😖 ؛ يه چند تا قلوپ هم از اون شربت خوردم با يه مسكن كه ارسلان بهم داد و يكم بهتر شدم
😍ولي كامل خوب نشد 🙁
ديگه نيم ساعتي شد تا اينكه مامانم اومد و گفت همه مهمون ها هي سراغ ما رو ميگيرن😱😰🤦🏻♀️
از اون طرف ميخوان سفره بندازن بهتره بريم بيرون😕 !
بلند شدم باز يه دستي به صورت رنگ پريدم كشيدم و يه خورده قيافه ام و درست كَردم و رفتيم بيرون
از شام كه هيچي نفهميدم😫
جز دو سه تا قاشق به زور أرسلان ديگه نتونستم بخورم😓
حالت تهوع امونم و بريده بود🤢🤢🤢
بعد شامم كه حالا مگه ميرفتن🙄😡
خانواده مادري من كه از قم ميومدن و شب موندگار بودن😐
خانواده پدريمم كه نميدونم اون شب انگار خيلي بهشون خوش گذشته بود ؛ قرص و محكم نشسته بودن سرجاشون😬
مادر شوهر و پدرشوهرمم كه بنده خدا ها دونفر بيشتر نبودن ، ميخواستن برن كه بابام نزاشت( ٥٠ نفري كه بايد برن نميرن ، شما دوتام بمونيد ديگه😏!)
ديگه تا ساعت ٢و نيم بودن😐
منم از بس از اينور به اون ور رفتم و نشستم و پاشدم باز كمر درد و دل درد برگشت با يه موج بد تر 😱😥😢
در حدي كه با رفتن عمه هام حس كَردم گلاب به روتون داره حالم بهم ميخوره🤢
فقط خودم و رسوندم به دستشويي و ..🤢
بدنم يخ كَرده بود😨 ؛ عرق سرد هم لباسم و خيس كَرده بود 😱😱😱
حتي جون نداشتم از دستشويي برم بيرون🤕🤕🤕
ارسلانم كه هي در ميزد اين وسط :مائده😱 ....مائده در و باز كن 😠ديگه در رو كه باز كَردم همه دم در صف كشيده بودن ( انگار نذري ميدن😏 )
ارسلان با نگراني زير بغلم و گرفت : خوبي قربونت برم😘!؟؟ بميرم امشب چيشدي تو! ❤️
ديگه هر كي يه چيزي ميگفت
ماشالا توي اينجور مواقع هم كه همه يه پا دكترن 😒
زنداييم يه ليوان اب قند برام اورد كه دوتا قلوپ بيشتر نتونستم بخورم☹️
اين دل درد و كمردرد نميزاشت آروم بگيرم
(ميدونستم كه طبق معمول تا امپول مسكن نزنم اروم نميشم😞 ولي مامانم به همه مهمون ها گفت بخاطر خستگي و ضعف اين شكلي شدم 🤦🏻♀️😂)ارسلان به بابامينا گفت كه من و با خودش ميبره خونه خودشون 😍. سر راه هم بايد ببرتم بيمارستان يه سرم بزنم😥 (چون همه خانواده مادريم شب ميموندن؛ ارسلان از سرشب گفته بود كه شب موقع خواب خونه ما نميمونه )
بابام كه كلا توي شرايط عاديم كاري به ما نداره به ارسلان گفت كه. خودش صاحب اختياره😍😘
ارسلان كمكم كَرد پالتوم و با شال و كلاهم و بپوشم
از همه خداحافظي كرديم و به همراه مادرشوهر و پدرشوهرم زديم بيرون
مادرشوهر و پدرشوهرم با ماشين خودشون رفتن خونه
منم با ماشين ارسلان
ارسلان صندلي ماشين و به حالت نيمه خوابيده در اورده بود
بخاري ماشينم زياد كَرده بود😍
با اين حال من بخاطر افت فشار ميلرزيدم😨😰
وسط هاي راه ديدم ارسلان از ماشين پدرشوهرم جدا شد
با همون حال خرابم گفتم: ارسلان
-جونم❤️ ؟. -كجا ميريم؟🤔
-ميريم درمانگاه يه سرم و مسكن بزن بهتر كه شدي ميريم خونه
-چرا خودت بهم سرم نميزني؟ ☹️
-چون من مهرم و مطب جاگذاشتم😩 ؛ سرم و آمپول مسكن قوي هم بدون نسخه نميدن 😐
-ولي من نميخوام برام درمانگاه بزنه😥
(ديگه از من اصرار و از ارسلان إنكار )
وبالاخره راضي شد كه بره بيمارستان دكتر برام نسخه بنويسه و بگيره بريم خونه💪🏻💪🏻
همين كارم كَرد😁
از همون داروخانه نزديك خونه ام نسخه رو گرفت و رفتيم خونه مادرشوهرم
با كمك ارسلان روي تختش دراز كشيدم
اون شب جزو يكي از مزخرف ترين شب هاي عمرم بود😖😟😞
ارسلان كت اش و در اورد و اومد كنارم لبه تخت نشست
استينم و داد بالا و از اين كش ها بست به دستم:- هنوز درد داري؟
-خيلي😭! - دورت بگردم الان برات سرم وصل ميكنم اروم بشي راحت بخوابي😘
هيچي نگفتم ؛ اونم سرم و اماده كَرد و يكم به رگ هاي دستم نگاه كَرد ولي از بس فشارم پايين بود پيدا نكرد 😞
كش و باز كرد بس به اون يكي دستم
دستم و گرفت تو دست خودش مشت كَرد
مهربون نگام كَرد و گفت :-از سرم كه نميترسيدي🤔؟. -يكم چرا☹️😭
-عههه پس نگاه نكن زود تموم بشه 😘
بعدم روم و برگردوند و خيلي يواش سوزن و فرو كرد :-آييي😖 -ببخشيدعزيزم تموم شد😘😍😘😍😘
يه مسكن هم توي سرم زد
خودشم كنارم دراز كشيد
دردم يه ربع بعد اروم گرفت😁😍
بعد نيم ساعت هم اومد سرمم و باز كَرد
ميخواستم ديگه بخوابم كه ديدم داره يه امپول درست ميكنه💉😶😳
با تعجب گفتم : اون مال منه؟ 😳😳😳
-اره عزيزم مال شماست😶
-خب نميتونستي توي سرم بزني؟😐
-نوروبيون و توي سرم نميزنن😱
-چرااا😫. -چون عضلانيه😑. -خب چراا 😩
اومد بغلم نشست :-اول بخواب بزنم بهت بعداً مفصل توضيح ميدم😐😐
-نميشه اول توضيح بدي😶
خودش خوابوندم سرجام و گفت:-نه 😕
-لااقل اروم بزن ،درسته نميترسم ولي دردم مياد😣 -من كي به تو بد زدم اخه😬 ؟... اروم ميزنم خيالت راحت تاج سر
بالشت و توي بغلم گرفتم و چشمام و بستم
خودش لباسم و درست كَرد
پنبه كشيد و سوزن و فروكرد😰
تا اينجاش اصلاً درد نداشت ولي خب عمان از موادش😱😩😩😩😭
ديگه تا اخرش فقط بالشت و محكم چنگ زدم و سعي كَردم صدام در نيار😭😭
بعد آمپولم ، رو سرم وبوسيد و گفت ببخشيد دردت اومد😘 .... ديگه راحت بخواب ❤️
(اخ كه چقدرم خواب بعد يه مدت درد كشيدن ميچسبه😁 )
اون شب با وجود اينكه تولدم بود خيلي بهم بد گذشت ☹️
📌ببخشيد خيلللللللللللللي طولاني شد
اميدوارم دوست داشته باشيد😁🙏🏻
و ببخشيد كه مثل خيلي از دوستان كسي به من ٥ تا ٥ تا امپول نميزنه كه براتون تعريف كنم🙁
ارسلان ميگه اصولاً پزشك ها آمپول هاي بالاتر از ٣ تا رو بدون سرم اصلاً نميدن🙄
(اگه گاهي جواب لطف شما رو زير پست ها نميدم عذرميخوام ؛ انقدر مزاحمت هاي جورواجور براي آدم ايجاد ميشه كه ديگه خودتون ميدونيد😶.....)
به هر حال اميدوارم بابت طبع و سليقه شما بوده باشه🤗😍
درپناه خدا👋🏻