خاطره ندا جان
سلام سلاممم
چطورین لبا خندونه ☺️
دل ها شاده
کیفا کوکه😍☺️
امیدوارم حالتون خوبه خوب باشه
خب اول ی بیو بدم بعدم بریم سراغ خاطره که امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید نظرتون رو حتما حتما بهم بگيد خوشحال میشم 😉😇میسی
✨
اول این که تو خانواده پزشک زیاد نداریم جز عمه بنده و خالم که پرستار هستن و منم ایشالا پرستار آینده 🥰اگه خدا بخواد
ولی تا دلتون بخواد تو خانواده فرهنگی، نظامي داریم 😊😂
داشت یادم میرفت خودمو معرفی کنما😉😂از بس حواس پرت شدم اثرات این امتحاناته نگران نباشین🙂😆
خب اسم اصلیم ندا ولی از موقعی که این دوست گرامیم(دوستم اسمش زهرا هم سن هستیم خیلی دوسش دارم 😍و باهم صميمي هستیم😚🥺) اسممو آرزو صدا کرد همه عادت کردن بهم میگن ارزو😅😶
در ادامه بگم ۱۵ سالمه شهرکرد زندگی میکنم در خانواده ۴نفره دارای یک عدد خواهر خیلی شلوغ و شیطون
مامانم فرهنگی پدر گرامی هم کارمند 😀🙂
خب فک کنم به اندازه کافی خودمو معرفی کردم بریم سراغ خاطره...🥴خیلی حرف میزنم میدونم 🤏🏻😂
خاطره:
که مربوط میشه به همین زهرا دوستم😶🌫
تقريبا خاطره برای یک ماهه پیشه
🤨
این خانم خانمای من از امپول واين چیزا میترسه دیگه چیکارکنم لوسه یکمی چون خودش تکه و خواهر یا برادر نداره ولی همیشه میگه تو از هزار تا خواهر برام عزیز تری 🥰😇( جان دورت بگلدم زهلام یکی یدونم🤧🤫)میخوام فقط با تو باشم خواهر نمیخوام که باعث این بشه من ازت دور بشم 🥺🙄
خب حالا ادامه بدیم😂🥴
چند روزی بود حس میکردم بی حوصلس حال نداره مثل همیشه پر انرژی نیس🥺(بمیرمم برات اوخی)🥺
ازش میپرسیدم زهرا جان من خوبی چرا حوصله نداری چلا باهام کمتر حرف میزنی که خب جوابای سر بالا...خوبم..چیزی نیس.بيخودی نگرانی چیزیم نیس که خوبم عه گیر نده دیگه🙄🥲آخ بگردم🥺😶🌫
چون میدونست بهش گیر میدم که الا و بلا باید بری دکتر بهم نمیگف
و خب جوری پنهان کرده بود که مامان باباش هم متوجه این نبودن ک ی جوریه و حالش زیاد اوکی نیس 😕
گذشت.. میشد ۴روز ک حالش خوب نبود 🥴😶😶
مدرسه بودیم دیدم سرشو گذاشته رو میز و خوابیده😞🥺
رفتم پیشش گفتم زهرام من که میدونم حالت خوب نیس چند روزیه ولی گذاشتم خودت بگی بهم که هیچی نگفتی منم بیش از این تحمل این حال بدتو ندارم🥲
زهرا:آره میخواستم بهت بگم ارزو ولی چون میدونستم گیر میدی نگفتم بهت آخه حالم اونقد بد هم نیست
ارزو:بفرما نگفتم عزیزم آخه چرا به من نمیای زودتر بگی که حالت بدتر نشه پاشو بریم دفتر به خانم مدیر بگیم حالت خوب نیس زنگ بزنه بیان دنبالت
زهرا:نه نه نمیخوام خوبم من که چیزیم نیس اه ارزو ول کنه دیگه
😞🤏🏻
من دیدم مظلوم نگام میکنه دیگی چیزی نگفتم بهش بغلش کردم و بهش گفتم باشه زهرا ولی اگه حالت بدتر شد به خانم مدیر میگم
باشه؟ که اونم قبول کرد 😎📣
زنگ آخر تموم شد داشتیم میرفتیم خونه همینجور که باهم راه میرفتیم دیدم یهو ساکت شده حرفی نمیزنه نگاهم که به نگاهش گره خورد دیدم اشک تو چشماش جمع شده بهش گفتم
آخه من فدای این بغض کردنت چیه عزیزم چی شده خوبی
که دیدم خودشو پرت کرد تو بغلم گف ن سرم خیلی درد میکنه😭😭😤
ارزو: نگفتم حالت خوب نیس بزار زنگ بزنه خانم مدیر بیان دنبالت
بیشتر بغض کرد منم دلم کباب شد برا بچه چیزی نگفتم بیشتر از این اذیت شه رومو اون طرف کردم ازش😭😭🥴🥺
زهرا:باشهههه روتو اون ور میکنی چرا😭🥺 قهر نکن دیگه قول میدم گوش کنم به حرفت حالا اشتی؟
ارزو:شرط داره!😎
زهرا :چی هرچی بگی قبوله فقط قهر نباش باهام
ارزو:قول دادیا پس قبوله هوم؟
زهرا :چشم 🥺
الان که رفتی خونه به مامان بابات میگی تا ببرنت دکتر
زهرا:نه ارزو مامانم دعوام میکنه آخه صبح پرسید حالم خوبه گفتم اره😭😭😶هرچی دیگه بگی قبوله ولی این نه 😶
بچم مث ابر بهار مظلوم اشک میریخت 🥲🥺
بهش گفتم باشه پس خودم عصر میام دنبالت باهم بریم فعلا برو خونه استراحت کن
زهرا:باشه چشممم ممنونننن که هستی عاشقتمممم
ارزو:من بیشتر 🥰😘😂
خب دیگه حالا زیاد لوس نشو 😂😂
پس برو استراحت کن تا بعد بهت خبر میدم کی آماده شی بیام دنبالت بلا😂🤏🏻شد عصر زنگ زدم به عشق جان گفتم آماده شو ی ربع دیگه میام😂
حاضر شدم خودم
رفتم دم خونشون زنگ زدم بیا پایین دلبرم
بدو بریم که دیره
( خونشون ی خیابان فاصله داره فقط)
اومد پایین پرید بغلم منم محکم بغلش کردممم😚☺️
داشتیم تو راه می رفتیم ساکت بود ( اوخی عزیزمم استرس داشته زهرام😭😕)رسیدیم دم کلينيک وایساد تو چشمام زل زد گف ارزو گفتم جانم
گفت بگو امپول نده نمیزنم میدونی که
بهش گفتم حالا تا ببینیم😉😂
خلاصه که با هزار ترس و لرز کشوندم بردمش داخل رفتم نوبت گرفتم بهش گفتم بیا بشینیم چند نفر جلومون هستن فعلا🤨🙂
نشستم پیشش سرشو گذاشت روی شونم با ناز گف آلزو من تو لو نداشتم چیکال میکلدم آخه من که بدون تو میمیلم🥺💗💋
گفتم عه خدانکنه نفسممم تو زنگی منی منم بدون تو نمیتونم نزن این حرفو من همیشه پیشتم 🥺🤏🏻☺️
خلاصه که باهاش حرف میزدم تا استرسش کمتر بشه 😁😐
صدا زدن نوبتمون شد رفتیم داخل
دکتر ی خانم خیلی مهربون بودن
پرسید علائم ؟
عشقم ساکت بود خودم گفتم سردرد .گلو درد. بدن درد. تب
خانم دکتر معاینه کردن زهرا با پاش زد به پام😂😂(شیطون منی تو)
گفتم خانم دکتر امکان داره تزریقی ندین
گفتن تا حد امکان کم میکنم ولی خب تا گلوش بیشتر عفونت نکرده بزنه
خلاصه که تجویزشونو کردن تشکر کردیم اومدیم بیرون ✨
زهرا رو بگو الان نگووو کی بگو شروع کرد گفتن نمیزنم عخشممم تلوخدا نزنم ژون من نزنممم خواهش میکنممم
لحنشو همینجوری میکرد که من راضي شم منم خب دلم سوخت براش گفتم باشه حالا بریم ببينيم دستور دارو ها چطوره تا بعد تصمیم میگیریم😂😂
رفتیم داروخانه پیش همون کلينيک دارو هارو بگیریم
نشستیم تا صدامون بزنن تحویل بگیریم
داروخانه شلوغ بود چند مین طول کشید تا صدا بزنن😤😆
به زهرا گفتم تو بشین من میرم بگیرم نشست من رفتم گرفتم که دیدم کلا ۳ تا امپول بیشتر نیس به همراه دو ورقه قرص و شربت و قرص جوشان 🤨😐😶
ی نکته ای که لازم به گفتنه اینه من به خاطر علاقه ای که داشتم به پرستاری و این چیزا از وقتی ۹ سالم بود که علاقه مند شدم رفتم دنبال یادگیری کارهای عملی و ادامه ماجرا😂😂
دیدم امپول ها ی دونه پنی ۶۳۳ ی دونه تب بر و اون یکی b12
رفتم پیش زهرا که دارو هارو دید تو دستم چهرش مظلوم شد بدجور بهم نگاه میکردااا😂😂☺️وای اصن نگم
گفتم آخه من دورت بگردم بیا بریم بزن نمیزارم دردت بیاد حواسم هس بهت اگه گذاشت میام پیشت باشه؟ک گفت ن و شروع کرد غر زدن🥺که ن نمیخوام میترسم
بهش گفتم جون من بیا میدونی که نمیتونم این بی حالیتو ببینم عجغم جوجوی من بزن حالت خوب شه باچه؟🙄😭
آخرش اینقد مظلوم التماس کرد که گفتم باشه یدونه از امپولات و بزن اون دوتارو خودم میزنم برات باشه نفس؟که خداروشکر قبول کرد
رفتم اتاق دکتر دارو هارو نشون دادم که خب درست بود و گف اگ تبش پایین اومده تب بر رو وقتی بزنه ک تب کرد فعلا این دوتا
رفتیم تزریقات به خانمه گفتم لطفا اگ میشه فعلا پنی شو بزنید اون دوتارو بعد اذیت میشه دلم نمیاد 🥺🤏🏻
ک پرسیدن حساسیت نداره ک خب زهرا گف ن
زهرا همونجا ایستاده بود نگاه میکرد با ی چهره کاملا ناراحتی که انگار میخواس منو خفه کنه 😂😂😂
بهش گفتم جوجوی من برو بخواب تا زودی تموم شه
دستشو گرفتم بردم طرف تخت خودم داشتم بر می گشتم که صدام کرد گف آلزو نلو بمون من میتلسم😭😭🥺
گفتم بهش جانم عزیزمم نترس زیاد درد نداره آخه بعدم فقط ی دونس
رفتم به خانمی که میخواست تزریق کنه(مسئول تزریقات) گفتم میشه بمونم پیشش میترسه پیشش باشم بهتره خداروشکر اجازه دادن من رفتم دقیق پیش پرده روی اون صندلي که اونجا بود نشستم(اولین بار بود تو چنین موقعیتی میدیدمش کلا دلم پر پر بود براش همم میدونستم خجالت میکشه🤭🤫🙈)همونجا نشسته بودم تا این ک خودش صدام کرد 😂😌
گف ارزوم بیا پیشم
قول دادی بیای پیشم بعد نشستی اونجا چلاا
هیچی منم سعی کردم عادی رفتار کنم که راحت باشه
خانمه می خواست امپول رو آماده کنه گف خانم لطفا آماده شید
🥲
زهرا به من نگاه میکرد منم به اون
دیدم دمر خوابیده ولی کاری نمیکنه مث همیشه مظلوم نگام میکنه
خودم وارد کار شدم😶🌫😐😶😶😶 رفتم نزدیکتر آمادش کنم😂😂😐😐😐😐😐😐😐
دیدم خانم خانما رو چشماشو گرفت دقیقا مث این ایموجی🙈
😂😂اوخ خدایا از دست این دختر
سرمو نزدیک گوشش گردم گفتم عه زندگیمم خجالت نکشی ها افرین دورت بگردم راحت باش خبب 🙄😶
مسئول تزریقات وایساده بود کنار تا زهرا آماده شه
شلوار خانم خانما رو دادم پایین یکم
زهرام خندش گرفته بود در عین حال که استرس داشت
مونده بود بخنده یا فکر ترسش باشه😐😐😂کلا ی حالی بودا😆😁
خانمه شلوار زهرارو پایین تر داد🙈🤭
پد کشید دست زهرارو گرفتم تو دستم اون بغض کرده بود من بدتر🥲🥲🥲😶
یهو خانمه نیدل رو فرو کرد زهرا بدون اختيار پاشو تکون داد که خانمه سریع گف تکون ندید لطفا
در گوش زهرام گفتم عه قشنگم تکون نده باشه شل کن فدات بشممم میدونم میترسی ولی شل کن جیگرمم چاره ای نیس😭😭🥺
بوسش کردم💗😍🧚🏼♀️
چون میدونستم میخواد تکون بخوره رفتم کمرشو آروم آروم ماساژ دادن تا آروم شه و بدونه کنارشم خانمه شروع کرد پمپ کردن
حالا گریه نکن کی گریه کن اشک میریختا اا 😭😭😭🥺تا دیدم گریش گرفت ناخداگاه منم اشکم گونه مو خیس کرد
سرمو بردم پایین گفتم بهش فدات بشمم من شل کن قربونت برم تاقت ندارم عزیزمم😭😭😭
زهرا تا صورت منو دید یهو گریش قطع شد مات نگام میکرد به کل حواسش رفته بود پی صورت من 😂😂
امپول تموم شدد😁آخرش فقط گف اییییی
ک گفتم جانم جانم تموم شد زهرام تموممم افرین جوجه ی منن دیدی تموم شد
🙄😂زهرا هیچی نمیگف همینجور که دمر بود یکم جای امپول شو ماساژ دادم آروم تر شه بعدم دستشو گرفتم کمک کردم پا شد😚😂
آروم آروم راه می بردمش رفتیم بیرون روی صندلی های سالن انتظار نشوندمش خودم ایستادم پایین پاش رو پاهام نشستم فقط نگاهش میکردم زهرا بی اختیار شروع کرد به گریه کردن سرشو گذاشت رو سینم منم آروم نازش میکردم 😍🥺🥺(میدونم لوسه)👍😂
پاشدیم رفتیم بیرون از کلینیک رفتیم خونه زهرا اینا که آمپول تقویتی رو دوباره با گریه زدم براش( دوس داشتین خاطره اینم میگم😂🥲 ) 😂😂تبش رو هم خداروشکر کنترل کردیم چون نزاشت دیگه تب بره رو بزنم براش 😂😂
مرسی که خوندین منتظر نظر های خوشگلتون هستم بچه ها
امیدوارم خوشتون اومده باشع شرمنده خیلی حرف میزنم میدونم😂😂😂