خاطره آوا جان
سلام آوا فکر کنم دیگه منو بشناسین،خوب حالا دوباره به بیو میدم،آوا هستم شوهرم ایلیا دو تا بچه دارم ۳ ساله شونه دوقلو و به دختر و یه پسر،پسرم اهورا،دخترم آرام،راستی شوهرم دکتر هست و خودم مهندس ،و اما سراغ خاطره
یه روز ایلیا حالش خوب نبود و هرچی گفتم که بریم دکتر گفت خودم رو خودم معاینه میکنم دو روز به همین روال گذشت که حالش خیلی بد شد داشتم آشپزی میکردم که دیدم یهو افتاد ،منم سریع گفتم چی شد خلاصه آماده شدن اونم آماده کردم بچه ها رو بردم پیش مادر شو هرم و پدرشوهرم،خلاصه رفتیم درمانگاه نوبتمون که شد رفتیم داخل یه آقایی حدودا ۶۵ ساله بودن معاینه کردن گفتن که گوش و گلوش خیلی عفونت کرده ،بعد براش ۴ تا پنی و ۱ دگزا و ۲ تا تقویتی داد و قرص تا همینجاشم کافی بود(خسته نباشی دکتر)😂😂😱😱😊خلاصه بردمش تو ماشین و دارو هارو که دیدم از جام پریدم ،انقدر زیاد بود رفتیم تو ایلیا از آمپول زیاد نمیترسه اما اونارو دید رنگش پرید گفت اینا مال منه منم گفتم نه برای منه،اونم گفت آها خب گفتم بابا شوخشی کردم مال تو هست اونم گفت یه چیز بگم گفتم بگو گفتم من میترسم ،حق داشت بزرگ بودن ،منم گفتم آره اما تو خودت دکتر دیگه بهش یه چیز دادم بعد گفتم برو آماده شو گفت باشه کمکش کردم رفت،منم دوتا از پنی و دگزا رو آماده کردم
رفتم تو اتاق خوابید یه ذره از شلوارشو پایین داد اولی رو دگزا بود گفتم سفت نکنی گفت نه سمت راست و پنبه کشیدم آروم فرو کردم و به آییییی بلد گفت منم گفتم آروم باش در آوردم اون سمت رو پایین آوردم البته زیاد پنبه کشیدم که به تکونی خورد میگفت درش بیار منم گفتم تمام ،اونکی رو آماده نکرده بودم دلم سوخت بهش استراحت دادم صورتوشو که دیدم دیدم بغض کرده بعد بهش آب دادم گفتم به خواب گفت میشه نزنم منم گفتم من که دوست ندارم که بعد خوابید سمت اول رو پنبه کشیدم فرو کردم یه تکونی خورد بعد آروم آروم اشک می ریخت دیگه سفت شد دو ضربه زدم شل شد بعدش در آوردم دیگه خوداروشکر خوب شد و دیگه نزد بعدش رفتیم خونه مادر شوهر و پدرشوهر و منم فقط از پسرشون تعریف کردم اوناهم خندیدن
امیدوارم خوشتون بیاد😍