خاطره رزا جان
سلام عشقا خوبید همگیتون . رزام خانوم امیر از اونجایی ک دوستان خسته شده بودن ک چرا همه اسما امیر شد باید بگم آقامون(امیر محمد ) هست . سه روز پیش براتون خاطره گذاشتم خب با اون امپولا خوب نشدم هر چی امیر اصرار کرد ک باید بری بقیه امپولات بزنی یا باز ببرمت دکتر گفتم نچ امیرم عصبانی شد دیگه گفت من هیچ کاری باهات ندارم . حالمم روز ب روز بدتر شد . طوری ک پدیروز گلوم خون افتاد بس ک سرفه کردم آتنا اصرار کرد ک برو توروخدا ب امیر بگو راضی نشدم. امیرمحمد زنگم زد ک رزا ببرمت دکتر داری میمیری اینقدر منو اذیت نکن . گفتم نچچچچ نمیرم اون شب ب سختی صبح شد بدون اینکه ب امیر بگم خودم رفتم دکتر . آتنا گفت برو شاید اصلا امپول و سرم نده . قبول کردم رفتم تا رفتم دکتر گفت چ مشکلی داری گفتم اینجوریم .با عصبانیت گفت چرا حالا اومدی باید زودتر میومدی گفتم بابا من چیزیم نیست گفت اره . خلاصه اینم بگمک معاینه نکردا گفت تمام سرماخوردگی ها کروناست . یهو دستش رفت برا نسخه نوشتن گفتم دکتر چی مینویسی گفت سرم و امپول. گفتممم چیییی توروخدا ننویسید گفت هیچ راهی نداره باید بزنی وگرنه میوفتی حالت وخیم میشه . گفت راستی رزا خانوم من پزشکتم و هربار مشکل لوزه هست باید جراحی بشه لوزت اینم ک گفت دکتر حالم بد شد گفتم نه نه من جراحی نمیشم گفت اینجور خیلی اذیت میشی هرسال ۱۲ .۱۳ بار مریضی و آنتی بیوتیک میزنی . خلاصه گفتم چشم خدافظی کردم تا رفتم تو ماشین دیرم امیر پیام داده زنگم زد گفت کجایی همون لحطه داشتم ب مامانم میگفتم نمیزنمممم امیر گفت رزا عشقم چی نمیزنی چی شده کجایی . یهو مامانم گفت دکتر بودیم . امیر نگران شد دستو پاشو گم کرد ک رزا چی شدی گریه کردم گفتم هیچی اومدم دکتر . گفت چراااا بهم نگفتی تنها رفتی چرا. گفتم نخواستم بیدار بشی خسته بودی گفت کی بیام ببرمت بزنی گفتم من نمیزنم گفت پس چرا رفتی دکتر گفتم رفتم گفتم شاید قرص یده نمیدونستم اینجور میشه گفت این حرفت ول کن رزا بگو کی بیام دنبالت گفتم نمیزنم. عصبانی شد قطع کرد . تا شب بغیر از چند تا میام و دوبار زنگ زدن دیگه حرفی نزدم عصر بهش گفتم خستم میخوابم . خوابیدم بعد ک بیدارشدم داشتم میمیردم تمام بدنم درد داشت تکون نمیتونستم بخورم امیر زنگم زد تصویری اخه سرکار بود . یهو تا منو دید ترسید گفت رزا چیشدی اخه تو توروخدا چت شده . گفتم دارم میمیرم امیرمحمد گفت خدانکنه رزا اینجور نگو گفتم جدی میگم . گفت اصلا هیچکاری نکن بخواب فقط . گفت رزا برا بار آخر بهت میگم باید سرمت بزنیییی فهمیدی وگرنه خوب نمیشی بدتر میشی . استرس داشتم ک نکنه کروناباشه از ی طرفم ترس درد امپول امیر ک عصبانی بود . هیچی نگفتم قطع کردم رفتم کارام کردم زنگم زد ک تعطیل شدم . گفتم برو خونه خودتون امشب عشقم گفت باید ببینمت گفتم نه برو خونه قبول کرد همش میگفتم امیر محمد من خوب شدم دیگه اونم میخندید خنده های مرموزانه میکرد. میگفت باشه فهمیدم .گفت صبح حاضرشو دلم تنگ شده میخوام خانومم ببینم گفتم گولم نمیزنی گفت نه با آتنا چت کردم دلداری میداد ولی من وحشت کرده بودم ی شب بخیر ب امیر گفتم خوابید ولی من نمیتونستم بخوابم استرس بدی داشتم . صبح گوشیم خاموش کردم ک امیر نیاد دنبالم میدونستم چی در انتطارمه هیچی خلاصه هر چی زنگ زده بود جواب ندادم . ب مامانم زنگ زده بود ک مامان رزا رو بیدار کن کارش دارم . بیدارم کرد گفت امیر کارت داره گوشیم روشن کردم دیدم زنگم زد ک رزا خانومی بیدارشو دیگه قرار بود ۸ بیام دنبالت گفتم توروخدا خوابم میاد توهم بخواب گفت نچ نمیشه بدو حلصرشو نگیری بخوابیا . بزور بیدارشدم رفتم حاصرشدم . اومد دنبالم . نسخه دکتر رو برنداشتم از عمد. رفتیم دور زدیم برام کبک و آب میوه گرفت گفت بخور خانومم گفتم دلم نمیکشه گفت نمیشه باید بخوری میخوای سرم و امپول بزنی گفتم چییییی تو ک گفتی نمیخوام بزنم . من نمیزنم. معلوم شدم گفت الهی دورت بگردم اینجوری نگام نکن . بخاطر خودته . گفتم بخدا خوب شدم گفت جون من گفتم او اوم یکم فقط درد دارم گفت خیلیم خوب اینا بزنی دیگه خوب خوب میشی . گفت نسخت رو بده گفتم نچ نیاوردم ک . گفت اااا چرا گفتم خب یادم رفت. رفتیم گفت کجا هست گفتم تو ماشین سویجمو دادم رفت تو ماشین نسخمو آورد. رفت ک داروها بگیره هر چی التماس کردم قبول نکرد . گفتم نمیخواد خودم باید برم داروهام بگیرم بزور راصی شد . دارو هارو گرفتم دیدم اوهه چندین تا تقویتی دکتر نوشته . سریع تقویتی هارو کم کردم دادم پس گفتم فقط دوتاش بزارید . رفتم پیش امیر دستمو گرفت گفت قربونت برم من عشق زندگیم نترس تو خودتو بیخودی میترسونی من کنارتم بغض کردم گفتم درد داره میترسم. دستمو گرفت رفتیم بیمارستان گفت پیاده شو گفتم نه نه نه نمیام گفت لج نکن بزور پیادم کرد رفتیم شلوغ بود .داروهارو داد ی تخت خالی بود ک همه بهش دید داشتن پرستاره گفت اونجا بخواب امیر گفت نهههه نمیشه اینجا همه عشقم میبینن نمیشه . گفت باشه صبر کنید الان تخت خالی میشه . خالی شد تو همین حین دستامو گرفته بود ک داشت میلرزید . گفت نترس جون من . یهو دستش ول کردم رفتم از تزریقات بیرون پشت سرم اومد گفت رزا کجا گفتم نمیخوام منو ببر خونه گفت نه نمیشه . بردم داخل . تخت خالی شد . رفتم داخل پرستاره همونی بود ک هم اسم و فامیل خودم بود و سه ماه میش راجبش بهتون گفتم . گفت بخواب گفتم توروخدا یواش بزن . گفت خودتو داری میترسونی . خوابیدم امیر همون لحطه یکی از دوستاش دید رفت بیرون . بغض گلوم گرفته بود . پنبه کشید گفت وای چقدر کبود شده گفتم اره سه روز پیش امپول زدم . هنوز نزده بود سفت شدم و پام خم کرد گفت نکن شل کن تا بتونم بزنم ضربه زد شل کردم یکم . امپول زد دردم اومد گفتم ااییییی توروخدا درش بیار گفت ااا هنوز ک من تزریق نکردم ۵ دقیقه سوزن تو پام بود مردم از بس داد زدم گفتم توروخدا درش بیار ولش کن بقیش نمیخوام گفت بع نمیشه ک حیفه . زد امیر اومد داخل فورا گفت چیشدهههه رزا خوبی . پرستاره نگاش کرد گفت ببخشید نوروبین خارجی بود دلم نیومد بی حسی بزنم براش بدون بی حسی زدم یکم استراحت کن تا سرمت بزنم امیر عصبانی شد . دستمو گرفت کمک کرد رو کمر بخوابم . کاپشنمو گرفت .پرستاره اومد لباسمو داد بالا خواست رگ بگیره دید رگام نازکه . گفت نمیشه خواست بزنه مشت دستم داد زدم نههه گفت بزا بیام اونطرف . اومد دید نبابا اینارو رگ نیست رو کرد ب انیر گفت خانومت باید مایعات بخوره زیاد رگاش خشک شده بزور رگم گرفت پنبه کشید انیر دستمو گرفت انژوکتو فرو کرد جیغ زد اشکم در اومد گفت. امیر گفت توروخدا نکن ی نفس عمیق بکش دستتو تکون نده . پرستاره گفت بابا اینجور نکن منم میترسم میگم آیا چقدر درد داره . تو داری خودتو میترسونی . امیر گفت چقدر گفتم مراقب خودت باش . گفتم مراقب بودم . گفت اره دیدم . زنه گفت نزار خانومت دستش تکون بده . رفت بیرون گریه میکردم امیر اومد پیشونیم بوس کرد گفت بخواب کنارتم یکم خوابم برد بیدار شدم از سوزش . اخم کردم گفت میشدی خانومی گفتم میسوزه امیر گفت چیزی نیست درست میشه . پاتو دراز کن گفتم نمیشه درد داره پام گفت بمیرم الهی . گفتم خدانکنه خواستم بلندشم نزاشت . گفتم توروخدا بگو بیاد بیاره بیرون گفت نمیشه صبر کن تموم بشه . باهام حرف زد دلداریم داد . تموم شد گفتم خودت برام بیارش بیرون گفت نه زشته بزار ب پرستار میگم . اومد در آورد جیغ زدم رفت خواستم بلندشم سرم گیچ رفت انیر گرفتم . سرمو گذاشتم رو شکمش . گفت خانومی خوبی گفتم اره فقط سرم گیج میره یکم نشستم بعد کمکم گرد بلنشم کاپشنمو کرد تنم رفتیم بارون میومد با امیر حرف نزدم نازمو خرید . میگفت ببین مراقب نبودی خدا هم داره برا حالت گریه میکنه ببین بارونو تو ک همیشه بارونو دوس داشتی گفتم نمیخوام هیجی فقط برسونم خونه توروخدا . بوسم کرد گفت توروخدا دیکه مریض تشو طاقت ندارم بخدا من نمیخوام درد بکشی و اذیتت کنم میدونم میترسی ولی بخاطر خودته اقایی رو ببخش چشمی گفتم و رفتم خونه همچنان حالم بده هرچی میگه ناهار بخور میگم نمیخورم. ممنونم دوستان ک خوندید خیلی دوستتون دارم نظر یادتون نره عزیزای دلم . خدانگهدارتون