سلام عزيزان❤️ 
اميدوارم خوب و خوش و سلامت باشيد
پونه هستم و ميخواستم به بهانه ي اين خاطره يه توضيحاتي هم بدم🌺
دوستان من با اسم مستعار براتون خاطره مينويسم
چون شخصا دلم نميخواد كساني كه منو از نزديك ميشناسن متوجه احساسات و ترس هاي دروني من بشن
از نظر من احساس شرم،خجالت، ترس و نفرت قابل بيان نيست و براي غريبه ها راحت تر ميشه توضيح داد، بنابراين عقيده ي عزيزاني كه نميخوان خاطره ي منو بخونن يا به هر دليلي احساس غير واقعي بودن ميكنن برام محترمه❤️

خب بريم سراغ خاطره ي من
من و امير عقد كرده بوديم كه عروسي سحر،دختر خاله م تو شهر اصفهان دعوت شديم.
چهارشنبه صبح بود كه خانواده ي ما و خاله كوچيكم كه تهران هستن باهم راهي اصفهان شديم و من از اينكه خونه ي مادربزرگ ميمونيم و قراره بريم عروسي و مهمونياي قبل و بعدش خيلي خوشحال و ذوق زده بودم😍💃🏻💃🏻
 خاله م يه دختر كوچولوي خيلي ناز به نام نيكا داره كه اون موقع ٣ ساله بود.تو راه من و امير غش كرده بوديم از دست شيرين زبونياش، هر يك ساعت ميومد تو ماشين ما و باز بهونه ي مامانشو ميگرفت ميرفت ماشين خودشون، خلاصه يه ده بار توقف داشتيم از دست نيكا خانوم تا برسيم اصفهان😁
طرفاي عصر رسيديم خونه مادرجونم،مثل هميشه صفا و صميميتش همه رو دور هم جمع كرده بود😍😍.
نيكا هم يه لباس عروس خريده بود با تور و بند و بساط و گير داده بود از الان تا روز عروسي بايد همينو بپوشم😶
اون شب كلي زديم و رقصيديم ، طفلك دوماد مونده بود از خجالت چيكار كنه بين ماها😂قرار شد فرداش بريم باغ بهادران ويلاي داييم و كلي آب تني و خوش گذروني كنيم💃🏻دريغ از اينكه همين امر باعث زهر مار شدن اون شبمون شد😐
روز پنجشبه مادرجونم يه آش رشته مفصل پخته بود با بساط كباب و كلي خوراكي خوشمزه و تنقلات ، با موزيكاي شاد دهه شصتي هممون راهي باغ بهادران شديم🤪🤪😍😍
بماند كه امير از اول تا آخر غر زد، يا ميگفت هله هوله نخور يا روسريتو درست كن يا تو آب نپر…مامان دوميه واسه خودش😁 
با اينكه هوا گرم بود ولي آب استخر بدجوري سرد بود، خاله م كه يه ذره پاهاشو گذاشت تو آب گفت واااي فريز شدم 🥶🥶
ديگه تا آقايون اونور مشغول كباب زدن بودن من يه چند تا شيرجه ي يه پشتكي زدم،سحر كه از ترس سرماخوردگي تو آب نيومد(عروس بود ناسلامتي)، من و بهناز دختر داييم(١٨ سالشه) و يسنا خواهر كوچيك سحر (١٢ سالشه)كلا تو آب بوديم كه آخرم به زور كشوندنمون بيرون😰اون وسط نيكا هم گريه زاري راه انداخته بود كه بايد برم تو آب. طفلك وقتي داشت از استخر درميومد تمام تنش ميلرزيد، خاله م با دو تا حوله مومياييش كرده بود🙄
طرفاي عصر بود كه كم كم هوا خنك شد و موهاي منم خيس …يه  كم كنار آتيش نشستيم، دايي واسمون بلال كباب كرد 😇خيلي خيلي مزه داد.
بعدش راه افتاديم طرف اصفهان، نيكا و بهناز و يسنا تو ماشين ما بودن.طفلك نيكا از همون اول شروع كرد عطسه كردن و آبريزش از بيني شديد.
كلي دلم واسش سوخت😢خودش اومد تو آب گناه ما نبود…😭
بعدشم نوبت يسنا و بهناز شد، ولي من اصلا حس سرماخوردگي نداشتم😇
اميرم پشت فرمون همه ش تيكه مينداخت كه همينه ديگه هي بهتون ميگم آب سرده حالا هي عطسه كنيد و دماغارو بكشيد بالا…😠😠
من كه كلا خودمو زده بودم كوچه علي چپ ، فقط هر سرفه اي بچه ها ميكردن ميگفتم يا علي نگرفته باشمم اينا سرمام ميدن😟😟
خلاصه شب رسيديم خونه مادرجون و همه يه ور ولو شدن از خستگي🥱😴دايي اينا داشتن ميرفتن خونه و بهنازم زود فلنگو از ترس امير بست و اصلا به روش نياورد حالش بده😷
از بخت و اقبال يسنا خاله م مونده بود كمك مادر جون كنه، يه ساعت بعد يسنا به شدت حالش بد شد و يكي دو بار گلاب به روتون دويد سمت دسشويي 🤢
خاله م كه هول كرده بود گفت 🥴يسنا خدا بگم چيكارت كنه حالا تو اينهمه شلوغي و گرفتاري من بايد مواظب توام باشم كار دست خودت ندي؟؟پاشو بريم بيمارستان ببينم زود😐
يسنا شروع كرد گريه و التماس كه چيزيم نيست 😭😭از اونور نيكا داشت تو تب ميسوخت، منم كه حس كرده بودم به زودي از دست ميرم ولي به روي خودم نمياوردم😎
امير گفت خاله بزارين من سه تاشونو معاينه كنم نگران نباشيد سرماخوردگي جزئيه چيزي نشده كه.
من برق سه فاز از سرم پريد🤯🤯گفتم وا امير من كه خوبم چرا ميگي سه تاشون؟!؟!
اميرم يه لبخند تلخ تحويلم داد گفت بله پونه خانوم مشخص ميشه🙂
تو دلم گفتم اينجام دست از سر ما برنميداره وسايلشم ورداشته آورده نزاره دو روز خوش باشيم😠😠
اول يسنا رو دراز كرد رو تخت و معاينه ش كرد، يه كم به شكمش دست زد كه جيغش رفت هوا از درد..
آروم گفت هيشسشش تموم شد عزيزم هيچي نيست، خيلي هله هوله خوردي؟؟
يسنا با گريه سرشو تكون داد كه آره…
گوش و گلوشم چك كرد كه التهاب داشت😟
بعد رفت سراغ نيكا.. بچه اينقد بي حال بود كه جون نداشت اعتراض كنه.. اما خيلي ترسيده بود رنگ به رو نداشت.اميرم همه ش قربون صدقه ش ميرفت كه هيچي نيست عشقم نترس❤️😟عمو يه چوب بستنيه ببين… بستنيش تموم شده فقط🥰
خلاصه گوش و گلوي نيكارم چك كرد كه اونم ملتهب بود و تب بالايي داشت🥲
آخرشم يه نگاه دنباله دار به من انداخت و گفت بيا دراز بكش خانوم خانوما… ببين بچه هارو كشوندي تو آب.. اينم آخرش🙂
منم با بغض گفتم؛ امير من نكشوندم كه به خدا خودشون اومدن😟😟گناه من چيه…
امير؛ باشه بيا ببينم وضعيت تو چطوريه…
هركاري كردم در برم نشد،نفس كه ميكشيدم سينه م كامل خس خس ميكرد😐
اخماي امير رفت تو هم با عصبانيت گفت؛ خيلي خوبي قدر خودتو بدون😐دفترچه تو آوردي؟
با بغض اشاره كردم تو كيفمه😟
شروع كرد داروهاي هر سه تامونو تو دفترچه من نوشتن… حالا مگه تموم ميشد.
گفتم امير ديكته مينويسي؟!جواب نداد😐
يسنا با استرس گفت عمو امير ميشه آمپول ندين تو رو خدا😟
امير؛ نه عمو جون اگه نزني بدتر ميشي واسه عروسي خواهرتم مريض ميموني..نترس زياد نيست❤️
تا فاصله اي كه امير رفت داروهارو بگيره و بياد من و يسنا چسبيده بوديم به سقف از ترس.
بيچاره نيكام كه كلا نميفهيد چه خبره😟
امير جون برگشت با يه كيسه پر از قرص و آمپول و يه دونه سرم😶
به من اشاره كرد پونه تو اول برو تو اتاق آمپولاتو بزنم تا ترس بچه ها بريزه… گفتم بابا من چه گناهي كردم آخه من از اينا بيشتر ميترسم به خدا😢رحم كن..
با بدبختي رفتم رو تخت دراز كشيدم، دو تا آمپول آماده كرد يه دگزا و يه پني ٨٠٠…
مثل هميشه مظلوم شدم… امير تو رو خدا 😟😟ميترسم… ميرم بيرون ميگم زدم دردم نداشت💉
امير آرومم كرد، خانوممم نترس خوشگلم پنادر كه نداري دگزام درد نداره فقط يه پني داري اونم تحمل كن جيغ نزني يسنا و نيكا بترسنا😍❤️
گفتم سرم مال من نيس كه؟؟؟؟ گفت نه مال يسناست🤯😟
دمر خوابيدم رو تخت و بالشو چنگ زدم كه بتونم خودمو كنترل كنم.
امير پنبه رو كشيد اول پني رو زد.. نيلدلو كه وارد كرد حس سوزش بدي داشتم اون يكي پامو كوبيدم رو تخت و با صداي آروم گفتم آخخخخخ مردم به خدا😟😢😢😢😢
امير همينجوري كه تزريق ميكرد كمرمو ميماليد و الكي ميگفت تموم شد… تا اينكه واقعا كشيد بيرون.
سر دومي طبق معمول اومدم پاشم كه قاطي كرد دوباره… اصلي رو تحمل كردي بخواب ديگه😠درد نداره به خدا يه لحظه س قول….🥰
با بدبختي دگزارم واسم زد و به خاطر بچه ها فقط يه آخ كوچيك گفتم اما اشكام ناخوآگاه ميريخت😢😢😢
امير بغلم كرد بوسم كرد گفت خانومم اشكاتو پاك كن اينجوري بري بيرون استرس ميگيرن بچه ها❤️آفرين عشقم…
دومين نفر نوبت نيكا بود😢😢الهي بميرم واسش با اينكه فقط يه ٦-٣-٣ داشت هلاك شدم براش كوچولوي ناز.
نيكا تا آمپولو ديد شروع كرد گريه و جيغ و داد كه خاله م محكم گرفتش تو بغل.. منم هي پشتشو ناز ميكردم ميگفتم قربونت برم خاله اصلا درد نداره ببين منم الان دو تا بزرگشو زدم چقد خوبم اصلنم گريه نكردم( جون عمه م)
نيكا فقط جيغ ميزد نهههه عمو امير تو رو خدا آمپول نميخوام😢😫😭
طفلك امير خودشم خيلي ناراحت بود ولي چاره اي نداشت🙁
خاله م پاهاي نيكا رو محكم گرفته بود منم كمرشو😟بشكنه دستم🥲 
امير كه نيدلو وارد كرد اينقد گريه كرد كه تمام باسنش شروع كرد لرزيدن…
اميرم همه ش قربون صدقه ش ميرفت… نه عشقممممم تكون نده قربونت برم من🥰🥰تموم شد تموممممم، دختر شجاعم….
آمپول نيكا تموم شد،امير با بدبختي يه شيافم واسه تبش گذاشت كه باز جيغش رفت هوا.خاله م بچه رو كبود برد تو اتاق بخوابونه😟😟
نوبت يسنا رسيد كه يه شيون ديگه داشتيم
يسنا هم يه ٦-٣-٣ و يه تقويتي داشت هم يه سرم🙁
اونم كلي التماس كرد كه عمو امير به خدا قول ميدم داروهامو سر وقت بخورم ميشه نزنم تو رو خدا…
امير؛ نه عمو به خاطر خودته اگه نزني حالا حالا خوب نميشي قربونت برم، خواهر عروس مگه ميشه مريض باشه بيا بخواب آفرين.
به منم اشاره كرد كمرشو بگيرم، يسنا رو محكم گرفتم ، گفتم آروم باش قربونت برم اصلا درد نداره شل كن آفرين…
سر ٦-٣-٣ يه جيغ بنفش زد و خودشو خيلي سفتتت گرفت، امير چند تا ضربه زد رو باسنش… گفت يسنا جون اينجوري دردش بيشتره عمو شل كن آفرين…اما واسه تقويتي فقط گريه ميكرد ديگه زياد خودشو تكون نداد.
بميرم صورتش قرمز پر از اشك شده بود، قرار شد يه كم آروم شه بعد سرمشو وصل كنه، يه ليوان آب واسش بردم مامانش كلي نازش كرد، بعدش امير با سرم وارد شد، يسنا باز داشت شروع ميكرد كه كلي گفتيم بابا به خدا اين درد نداره نترس…
من دستشو محكم گرفتم امير سرمشو وصل كرد.. بماند كه باز كلي جيغ و گريه راه انداخت.
اون شب كوفتي آخرش تموم شد🤯از فرداش يسنا و نيكا كلا محل امير نميذاشتن😂تا اينكه بالاخره مجبور شد تو خرج بيفته و واسه هركدومشون يه كادو بخره❤️😍😂
بهناز خانومم كه فرار كردن تشريف برده بودن بيمارستان و كلي آمپول نوش جون كردن😂اگه مونده بود بهتر بود امير كلي بهمون تخفيف داد…
خلاصه حال هممون خوب شد و تو عروسي كلي خوش گذرونديم..اميدوارم اين خاطره رو دوست داشته باشين❤️
دوستون دارم
پونه تهران