خاطره یامین جان
سلام...!
یامینم🙃....!
ی داداش دارم که ۲۴ سالشه و ی ابجی کوچولو که اسمش ایلینه❤️...!
بریم سراغ خاطره....!🤭😋
چند وقت پیش عادت دخترونم و عقب افتاده بود و دل درد شدید داشتم که همش سعی میکردم مامانم اینو نفهمه :/ اما بالاخره فهمید و مجبورم کرد راهی بیمارستان بشیمم ، منو و مامان و امیر محمد خاننن 😒😒 ((من نمیفهمم من مریضم محمد میاد اونجا چکاررر )) راهی مطب خانم دکتر شدیم و دکتر پس از معاینه کردن اول ی سونوگرافی نوشت.....!
و من با بدبختی سونوگرافی رو دادم (( دو بطری اب رو خوردم اخرش هیچ تائیری نداشت😣 تازه دو بار هم سونو دادم چون بار اول مثانم هنوز پر نشده بود :/// )) صبح روز بعد چون ایلین خانوم علاقه ایی به بیرون نداره بابام هم سرکار بود مجبور شدم با محمد برم ... برگه سونو رو به دکتر نشون دادیم و محمد رفت دارو ها رو بگیر ، چقدر من خودمو دلداری میدادم که امپول ننوشته 🥲 ولی شانس با من یار نبود و دوتا امپول خوشکل خانوم دکتر بهمون داد😞😑...!
از دارو خونه بیرون امدیم و به محمد گفتم (( کجا میخوای بریم؟)؟ که جوابمو داد (( میریم این دوتا امپول رو نوش جان کنید بعد بریم خونه )) و من اون لحضه دلم میخواست امیرمحمد و خفه کنم 😐😂...!
رفتیم تزریقات و خیلی شلوغ بود و همه هم سرما خورده بودند و ترزیقات هم کوچولو بود ، و تختا پر بودن بخاطر همین ما رفتیم تو ی اتاق دیگه ، و من روی تخت دراز کشیدم و محمد لباسمو یکمی داد پایین و بعد خانومه امد و خیلییی بیشتر داد پایین و من چقدر جلویه محمد خجالت کشیدم ، خانومه پنبه کشید و اولی رو فرو کرد ،، زیاد درد نداش ولی دومیی خیلی درد داشت😣که ی آی بلند گفتم همین که خواستم بلند شم درد خیلی بدی تویه پام پیچد ولی با کمک محمد پا شدم و رفتیم خونه ...!
❤️. فردا هم ی امپول دیگه دارم که باید بزنم😵💫
❤️. امیدوارم که خاطرمو دوس داشته باشید، و ببخشید اگه غلط املایی داشتم...!
❤️یامین❤️