خاطره مایا جان
سلام، دوستی جونیاااام 🤗🌷💗
مایا غیرقابل پیش بینی اومده💖🌈
فهمیدم خودمم خودمو خوب نمیشناسم فکر کردم یه مدت ننویسم حالم بهتره💗اشتباه میکردم کامنتای خوشگلتون بشدت پروم کرد.البته اگه الان اومدم یه دلیل دیگه دارم امروز یه غلط بدی کردم گفتم تا وقت دارم وصیتامو بکنم
مایاتون در اردوگاه آشوبیتس مبحوسه! ترجمش میشه اتاق کناری مطب زندانی شدم!
بابا گفت دعا کن حالا حالا ها کارم تموم نشه انشالا تا صبح مریض ببینه🤲🏻😬🥶حداقل خاطره معجونو که دو هفته بد قولی کردم بگم ممکنه تا مدت نامعلومی ناپدید شم 😅☠دوستیا حلالم کنین بدجوری با قوانین محترم فیزیک گور خودمو کندم😘اول بگم امشب چیکار کردم بعد خاطره آمپولی رو مینویسم اگه مخاطب امپولید این پارتو نخونین تا تیتر بعدی😁
انچه گذشت👇🏻
چند روزه شاید دو هفته یا بیشتر عصرا مطب پیش بابام تا درس بخونم بدون هیچ جرمی واقعا حقم نبود صبح تا ظهر مدرسه باشم عصر هم مطب خب واکنشم گرفت ...حق دارم تلافی کنم یا نه؟
آغا اصلا پنج ساعت جوراب پاتون کنید تو خونه منو درک میکنید این🧦 جوراب کل روز پامه!
امروز خانم آسوشیدوپرس(منشی بابا)براش کار اورژانسی پیش اومد2ساعت مرخصی میخواست دنبال جایگزین بود!
تا شنیدم خلاقیتم اوج گرفت خودمو قاطی بحث کردم
🥺🙂عزیزم من هستم بهم بگید چیکار کنم شما برید عجله دارید
😎🧠بابا هم بی فکرانه قبول کرد!!!
وقتش بود زحماتشونو جبران کنم
تا نیم ساعت آدم بودم صندلی رو میچرخوندم💺 افکار شیطانیمو مرور میکردم ببینم از کجا با چه میزان شدت به بابا حمله کنم !اول یکم برای اون خودشیرین که هزار بار منو به بابا فروخته یادگاری تو دفتر و پرونده ها گذاشتم که اقا عرفان همکار بابا متوجه من شد سریع عادی شدم سرشو تکون داد برا تست رفت تو اتاق دوباره شرایطو سنجیدم زیاده روی نکنم فقط میخواستم در حدی اشوب کنم که بابا ۲۰۰ متری مطب هم رام نده... مریض بعدی که رفت گوشی رو برداشتم سوالای تخصصیم شروع شد!
📞بابا جون پرونده ها به چه ترتیبین من روشن پژوه رو تو ردیف ر بگردم یا ژ ...ببخشید یا پ 🤨
📞بابایی میشه تلوزیونو اینور روشن کنم؟😐
📞بابا صدا TV که اذیتتون نمیکنه ؟😑
سری بعد که زنگ زدم گوشی رو برداشت گذاشت رومیز
همزمان با مریض اومد بیرون منو به فامیل رسمی صدا زد
رفتم درو بست
بیا اینجا😠👈🏻
تو زاویه ای که مطمین شد صداش بیرون نمیره قوانینو مثل روز روشن کرد..رفتنی هم تاکید کرد دیگه تو جمع بابا صداش نزنم!
نزدیک در شدم گفتم بگم پدر خوبه!🤓
از صندلیش خیز برداشت سریع در رفتم
فکر کرد من دیسیپلین حالیم میشه اونم تو این فرصت طلایی به فکر دیسیپلین بک بودم 🥴🤪
برگشتم پشت میز که پیک موتوری اومد
در اتاق بابا رو زدم بدون اجازه و بلافاصله هم رفتم تو بلند گفتم اقای دکتر(فامیلیمون) یه بسته اوردن
یعنی نگاه بابا فقط !!!!
بله در جریانم لطفا تحویلش بگیرید
رفتنی لوس گفتم استاد میشه بازشم کنم
بفرمااا بیرون!
نفهمیدم بفرمایم بیرون.. یعنی اره یا نه؟🤔
با شما نیستم میگم بیرون
بله جناب رئیس😁
مریضافهمیدن با بابام کل کل دارم،انگارفیلم سینمایی🎬 میدیدن خوشم میگذشت بهشون،جو باعث شد پروتر بشم
بسته رو باز کردم یه سری بیلبیلک تو پلاستیک بود و سیمو اینا سر در نیاوردم همکار بابا برداشت برد اتاق خودش
یکم بعد مریض جدید اومد سوال داشت
دوباره در زدم بدون اجازه بابا رفتم تو
ببخشید آقای دکتر مزاحم شدم تلفن که جواب نمیدید سوال مریضا رو جواب میدین؟
😎😠خودکار دستشو با شدت گذاشت رو میز
تند از اتاقش رفتم بیرون
درو نبستم
صداش بلندو کاملا شمرده اومد!خانوم فامیلیمون درو... ببند...دید.
اولین بار بود میدید نگاش روم جواب نمیده عین ادمی که گوشه رینگ گیر افتاده هی مشت میخوره 🥊 با چشماش التماس میکرد تمومش کنم ولی داشت خیلی بهم مزه میداد
از دستگیره در آویزون شدم ...نمیشه نبندم!
ببند....و دیگه هم با این اتاق شما کاری نداری؟
ببندم مریضا حوصلشون سر میره!!!اومدن شما رو ببینن
یه قدم بلند شد پریدم بیرون
یه مریض گفت دخترم انقدر پدرتو اذیت نکن
من هنوز میخندیدم🤣🤣 گفتم شما به حکمت خدا اعتقاد دارید؟
در همین حال بودم که منشی عمو آرشم اومد گفت مایا خانوم پدرتون گفتند برید بالا
با لب و لوچه آویزون رفتم☹💔
اصلا کارش درست نیست عمو آرشم مگه بیبی سیتره!خوبه هر ماه بی رودربایسی اجاره مطبو کامل میگیره ازش بازم عین یه مستعمره باهاش برخورد میکنه...اونجا دیگه مثل ادم منشی گری کردم البته برا سه تا مریض😒
عمو یه لحظه منو برد داخل ببینه چمه
مایا چیکار بابات داری! ابروشو که بردی!؟
شونه هامو بالا انداختم
برو بابا...آرش جون هیچی نمیدونی طرفشو نگیر....اسیر گرفته ...خسته شدم این خان داداشت فکر میکنه من مجسمه ام یا کودک کار فقط میخوام برم خونه
یذره نصیحت شدم نیم ساعت بعد فراخوانده شدم پایین
خانوم اسوشیدوپرس با دلخوری فرستادم تو اتاق کناری وقتی اومدم داخل درو روم قفل کرد🗝فهمیدم دستور از بالا صادر شده پیام بابا اومد
💬دعا کن امشب کارم حالا حالا ها طول بکشه تا مریض میبینم وقت داری علت کارای زشتو شوخی های بی ربطتو کامل تو یه برگهA4 بنویسی😢
الان ساعت 8 هه🤗⏳تا 9.30 قطعا جام امنه دلم میخواد بجای علت کارام برا شما خاطره بنویسم😬😁همین
و اما خاطره معجون و ماکان⚗
ماکان پسرعمه کوچیک منه،این بشر نوزاد که بوده قطعا تو زایشگاه عوض شده چون ما اصلا شبیه گوشت و خون هم نیستیم،جفتمون عین هابیل و قابیل فامیلی برامون مهم نیستو بلاخره یه روزی خون همو میریزیم! شازده چون تنها نوه پسره!نام این فراعنه رو زنده نگه میداره!یذره هم باهوشه محبوبیت زیادی داره حتی بیشتر از من که طولانی مدت سوگولی بودم
ده ساله بودم بابا رفت سفر چند روز منو خونه بابابزرگ گذاشت.اونموقع تازه خرگوش جونیمو از دست داده بودم بعد از رفتن مامانم مرگ آقانازگل بدترین شوک زندگیم بود🐰تلاشمو کردم زندش کنم کلی سر قبرش گریه کردم...از ته دلم دعا کردم...مامان بهم گفته بود خدا به صدای بچه هاگوش میده!
دچار بحران فلسفی شدم چرا خدا برام معجزه نمیکنه خودم دست بکار شدم با داروهای تو خونه معجون شفابخش ساختم وردجادویم خوندم🪄تارانتالرگاا(عاشق هرمیون تو هری پاتر بودم بعضی ورداشو حفظم)وقتی بابا فهمید خرگوشمو نبش قبر کردم حسابی دعوام کردو از ویروس و انگلایی که ممکن بود بگیرم گفت ولی تو اون لحظه اروم میگفتم لانگالاکا(وردی که باهاش بابامو ساکت کنم)واقعا تاثیر کرد دیگه هیچی بهم نگفت
مدتی که خونه بابابزرگ بودم متوجه شدم چقدر قرصای رنگی رنگی تو کابینتشون هه😃🟠 🔵 🟣بچه بشدت خطرناکی بودم که صورت معصوم یه بره کوچولو رو داشت
عمه گلشید ماکانو نیلا رو آورد که من احساس تنهایی نکنم عاشق نیلام ولی با اون کرمکی خیلی مشکل دارم🪱یه روز ظهر که همه خواب بودن تو انباری کشف جدیدمو نشونشون دادم یه صندوق قدیمی🧳که توش پرخنزل پنزلای جذاب بود، از کیف ارایش زنونه دوره پهلوی بگیر تا دوربین عکاسی که از بالاش باید نگاه میکردی ،جعبه سیگار موزیکال و شال کشمیری که پر نفتالین بود نیلا خواست یه سرمه دان برا خودش برداره ماکان گفت اینا روح دارن اگه برداری شب اذیتت میکنن👻منم پریدم بهش نخیرم من کلی خرتو پرت برداشتم هیچیم نشده دروغ نگو!
گیر داد چی برداشتی گنجینمو لو ندادم،یه عالمه وسایل پزشکی قدیمی پیدا کرده بودم امپول فلزی،وسایل تنقیه کردن(اینو از مادربزرگاتون بپرسید توضیحش بی ادبیه)
یه ازمایشگاه مخفی داشتم که خاطره آتیش سبز هم اونجا شکل گرفت اونو بعدا تعریف میکنم
ماکان دید نمیگم چی برداشتم اذیتم میکرد
تو حیات داشتم برا خودم تاب بازی میکردم پشتم واستاد وحشیانه تابم داد😈با اینکه8سالش بود ولی زورش به من میرسید چنان اوجی گرفت تاب که هوا با درد میخورد تو صورتم جیغ میزدم نگه دار ولی بدتر میکرد صدای قرچ قرچه فلز تاب زهره ترکم کرده بود میترسیدم زنجیره پاره شه🔗 بیوفتم حس میکردم قلبم داره از لای قفسه سینم رنده میشه میاد بیرون انقدر داد زدم ارواره هام درد گرفت دیگه از مرحله جیغ به غش رسیدم ولی ماکان کوتاه نمیومد کلا ببینه یکی داره اذیت میشه تازه اون انرژی میگیره اگه مامانبزرگم نمیرسید انقدر اون تاب لعنتی رو میخواست بالاتر ببره که پوستم پاره شه دل و روده بریزه کف حیات گیج بودم که تاب کامل واستاد ولی من هنوز حرکتشوحس میکردم پامو رو زمین گذاشتم سرم میچرخید گریه کردم،صدای ماکان میومد
هی هی ترسو
هی هی ترسو
یه لحظه مثل آسانسور به طبقه بالا منتقل شدم بابابزرگم منو تو بغلش گرفت اونروز ماکان بزور از من معذرت خواست ولی ادب نشد دوباره همون شبش یه بلای دیگه سرمون اورد
منو نیلا زیر میز ناهارخوری خونه ساخته بودیم کلی ملافه و لحاف بالا میز کشیدیم
(کدوماتون اینجوری خونه میساختین)⛺
یهو برقا رفت همو از ترس بغل کردیم تاریکی ذاتشم ترسناکه نیلا😰یه بند میگفت روح اومده تا یه نور رنگی رنگی وارد اتاق شد🚨🚥🤖
ادم اهنی اسباب بازی ماکان بود که جفتک میزدو صدای کامپیوتری از خودش در میاورد فهمیدم کار اون جونوره!
شجاع شدم برم ادبش کنم تاچراغو روشن کردم صدا جیغ بنفش اومد برگشتم ماکان کوله پشتی انداخته پشتش لباس مامانشو از روش پوشیده عین یه پیرزنه گوژپشت راه میره نیلا هم سکته ناقص کرده!باصدا جیغ همه اومدن و ماکان با گوشش از اتاق بیرون برده شد!
من ونیلا هردوتامون اونروز از دست ماکان کارمون به ابقند کشیده شد باید انتقام میگرفتم
فرداش رفتم مخفیگام یه سری قرص دزدی و بیسکویتو تو ظرف کوبیدم ابکیش کردم معجون جادوییم درست شد وردامم خوندم⚗🪄میخواستم ماکانو تبدیل به سوسک کنم مثل[ گریگوری سامسا]
خوروندنش به ماکان اصلا کار سختی نبود فقط لازم بود بهش بگم نخور...که همشو خورد
یه تیکه باغچه رو بابابزرگ برامون شن ریخته بود بازی کنیم چهار تا بچه گربه پیدا کرده بودیم یکیشون کور دنبا اومده بود منم چون حس جادوگریم خیلی قویه با قطره چشم بزور بیناش کردم نمیدونم من معجزه کردم یاواقعا قطره لازم داشت با نیلا داشتیم خوشحالی میکردیم که گربهه رو نجات دادیم... رنگ پریده ماکان نظرمو جلب کرد...کارش تموم بود شروع کردم کلمات جادوییمو دوباره زیر لب خوندن ولی ماکان سوسک نشد🪳
اون روز ماکان اصلا مزاحم بازی ما نشد تا عصرش مچاله مچاله بود از دل درد به خودش میپیچید یجا فهمیدم که دارن بزور بهش یه پودری روکه با اب قاطی کردن میدن بخوره هر یه قلپی که میخورد بدتر بالا میاورد التماس میکرد بسه دیگه نمیتونه بخوره ولی بابابزرگم با تحکم لیوان بعدی رو دستش میداد که سریع سر بکشه میدونم بدجنسم ولی شرایط بهترم شد عمو آرشم با دوتا آمپول اومد تو اتاق 😎💉
ماکان که داشت اب معدشم بالا میاورد یه لحظه خشکش زد با ناله گفت داییی جوننن
ما هم خوندیم هی هی ترسو!
هی هی ترسو!
زود خودشو جمع کرد وانمود کنه نمیترسه رو مبل خوابوندنش تو بهترین زاویه نشستم تپ تپ به پشتش زدم نیلا هم با تاخیر ادای منو دراورد دوتا زد خندید
بابابزرگ دید ما دوتا پرو کجا نشستیم جدی گفت دخترا بیرون دوتامون با هم گفتیم نهههههه دیگه!
محکم جایگاه VIPمونو حفظ کردیم عمو هم حال داد گفت اینا دستیارای منن به نیلا گفت شلوار ماکانو شل کنه به منم پنبه داد بکشم در اصل آرش جونم💗💉😎💗داشت ماکانو برا رفتار زشتش با ما ادب میکرد
فرو شدن نیدلو که دیدم با آخ بلند ماکان دردم گرفت نیلا که همونجا فرار کرد گفت داداشیمو کشتن 😭😭ولی من با چشای گشاد نگاه میکردم خیلی داشت بهم میچسبید
عمو آرش مجدد خواست پنبه بزارم منم تا جایی که میشد محکم فشار دادم از خود امپول ماساژم دردناک تر بود برا دومی دیگه عربده میکشید جیغ میزد دردم اومده نمیخوام عمه گلشیدمو لگد زد بابابزرگ تا وحشی گریاشو دید همه رو بیرون کرد یکم توبیخش کرد
مرد که گریه نمیکنه خودت بخواب..سیس مامان بی مامان... اینبار از کنار در دیدم جیغای ممتد ماکان و عمو ارشم که سمت مبل خم شده بود
تموم شد رفیییق تموم عه گریه نکن بجاش الان دلت اروم میشه
درسته اون شب سوسک نشد ولی عین یه بچه پاندا اروم یه گوشه کز کرد شامم بهش سرم دادن
فردا صبحش من خواب بودم دیدم یه چیزی عین خارپشت تو صورتم فرو میشه 🦔که شبیه بوس بود 😘چشم باز کردم بابای اصلاح نکرده من🧔🏻اصرار داره نرسیده منو بوس بارون کنه کلی ذوق کردم ولی بعد گفتم بابا خراشم دادی بوسات درد داره یه دستی به صورتش کشید معذرت خواست صورت عین سیم اسکاجشو به من چسبونده
اون روز بازم ماکان امپول داشت که بابا براش زد اولین بار بود که از شکل و شمایل امپول نمیترسیدم همونجور که بابا امادش میکرد چغلی ماکانو میکردم بدتر بزنه...بابا باید دعواش کنی!
عزیزم مریض شده گناه داره بعدا باهاش صحبت میکنم
عین جوجه اردک دنبالش راه افتادم برم تو اتاق دم در اتاق منو چردوند اجازه نداد برا تماشا برم حتی تذکر داد نزدیک اتاقه بیام خودم امپول میخورم!💉فقط صدا آخشو شنیدم کمتر از دیشب گریه کرد کلا دست بابام سبکه.
بابا وقتی با سرنگ خالی برگشت تو هال با عمه صحبت میکرد مگه چی خورده بچه !مسمومیت غذایی نمیتونه انقدر از حال بندازتش نیلا حسای خواهرانش شدید شده بود میخواست لوم بده کلی بهش التماس کردم چیزی نگه رازمو نگه داره منو لو نداد ولی باهام قهر کرد بعدها فهمید باید این مثلثو بیخیال شه من و ماکان قرار نیست باهم هیچ وقت صلح کنیم بهتره وسط ما نیاد
✔ما دوتا بلایی نیست سر هم نیاورده باشیم اونقدر که قبل مهمونی های غیر پرایوسی از دوتامون تعهد میگیرن توجمع ابرو ریزی نکنیم
✔بچه ها این خاطرمو خیلی زمخت نوشتم فکر کنم استرسم مشهوده🥴😁ببخشید دیگه
✔ کامنتا که کلا پریده از سرم فقط میدونم خیلی حالمو خوب کردن مرسیتونم شدید💗انقدر خجالتم ندین من اب میشم در ضمن دوستایی که انتقاد کردنو هم دوست دارم لحنشون مهربون بود بهشون گیر ندید، اصل کاش بابامم اینجوری ازم انتقاد کنه امشب🤲🏻
✔️راستی تو برگه ام فقط اینو تونستم بنویسم
"هرگاه جسمی بر جسم دیگر نیرو وارد کند ، جسم دوم نیز به جسم اول نیرویی هماندازه ولی خلاف جهت وارد میکند" قانون سوم نیوتن
این تنها چیزیه که بذهنم رسید بنظرتون بابا منطقمو درک میکنه ؟! امیدوارم قانع شه 😁وگرنه قانع ام میکنه تازه هنوز نفهمیده👞 کفشاشم نیست باید با صندلاش 🩴برگردیم خونه
اگه یماهم غیبم زد نگرانم نشید بدونین چیه ماجرا
دوستون دارم
مایای مرحوم 🖤