خاطره مهدیس جان
مَهدیس🌵
فرایند آبکش شدن من همونجایی خاتمه پیدا کرد که خانم دکتر باروبندیلشو بست و رفت...نمیخام ناز و عشوه بیام و بگم مجبورم میکرد که آمپول بزنم نه اصلا، وقتی حالم بد بود میگفت میخای یه ضد تهوع بزن...؟ میخای یه مسکن بزن...یا...؟.،این خودم بودم که ازش میخواستم بهم لطف کنه و برام بزنه که اسیر پرستارای تازه کار اورژانس نشم آخه اورژانس الان ادا اصول درآورده.....ولی از وقتی رفت کسی نبود که اون پیشنهاد رو بده و به طبعش من سوراخ نمیشدم.... تااا چند روز پیش...داشتم فکر میکردم که از بین میلیونها ژن، یک ژن نامطلوب...از بین میلیون ها رشته rna یک رشته ناقص، و از بین میلیون ها پروتئین، ساخته نشدن یا درست ساخته نشدن فقط یکی باعث فرایند بروز یک بیماری عجیب و در نهایت منجربه آبکش شدن پیوسته من میشه....اگر بگم خسته نیستم دروغ گفتم...بی شک دروغ گفتم خصوصا زمانی که میدونم این داروها هیچ جنبه درمانی نداره و فقط حکم مسکن رو دارن.....بیشتر عصبانی میشم...، بگذریم...
هیچ ربطی نداره...ولی میخام بگم همون روزی که برادرزادم پویان اومد و گفت عمه امروز چه روزیه؟ و من نمیدونستم درحالی که تولدش بود، متوجه شدم حالم اصلا خوب نیست...متوجه شدم اوضاع اصلا رو روال نیست...با خودم گفتم مگ میشه یادم بره این روز مهمُ، داره اشتباه میکنه...یه حساب کتاب سرانگشتی کردم و دیدم نه درسته...گفتم مگ چه روزیه عمه؟ گفت متاسفم که هیچکدوم یادتون نبود، وقتی هیچکس یادش نبود حداقل عمه یادش بود آویزون شد و رفت دلم سوخت به خودم توی دلم فوش دادم...این مدت که رابطمو با داداشم و همسرش قطع کرده بودم انتظار نداشتم رو رابطه من و پویان و پانیا اثر بذاره ولی گذاشته بود خواه،ناخواه....خودمو جموجور کردم گفتم ببخش عمه، تولدت مبارک عزیزدلم، یدونه گُل پسرِ عمه،،جواب نداد!خواستم بغلش کنم اجازه نداد، اگه بگم چون از داداشم دلخور بودم نازشو نکشیدم دروغ نگفتم...بیخیال شدم راهمو طرف اتاقم گرفتم و رفتم...عذاب وجدان همیشگیم با جمله (اون طفلِ معصوم چه گناهی داره) اومد سراغم....از تو اتاق بلند گفتم پوویااان عمه چی دوس داری برات بگیرم؟ گفت هیچی، نیازی نیست، بهم برخورد گفتم خیلی خب....
بیشتر ازین حس بحث کردن و گفت وگو نداشتم، قبلنا اونقدر میبوسیدمش و قلقلکش میدادم که مجبور میشد بخنده...ولی این مدت دگ کشش نداشتم فشار بیماری امونمو بریده...
حالم خوب نبود در اتاق بستم و خودمو تو تخت بهم ریختم جا دادم....روزی که بدنیا اومدُ یادآوری کردم فقط سیزده سالم بود و امروزی که ۹ سالش شده بود (یه موش خیلی ریزه میزه بود تو دستگاه، بخاطر بند ناف دور حلقش ناخوناش و لباش کبود شده بود و...اولین بار که خیلی خندم گرفت ولی گفتم عمه...، ولی زمان همه چیو تغییر میده)...اشک توی چشام موج زد، لبخند روی لبام اومد. (دعای همیشگیمُ براش کردم عمه تو که نمیفهمی ولی آرزو میکنم هیچوقتِ هیچوقت حتی یک هزارم دردها و سختی های منو نکشی، امیدوارم خدا راه زندگیتو علی رغم راه پر چالش زندگی من هموار کنه... پسرم)
به محض بستن چشام تمام اتفاقات و خاطرات بد اون هفته یادم اومد، نه اینکه بخام منفی باشم یا وانمود کنم آدم منفی هستم و دپرسم یا بدبختم نه...این منم که تعیین میکنم خوشبخت باشم یا نه، و من قطعا نیمه پر لیوانُ میبینم... اما اون هفته بهم خیلی سخت گذشته بود....همه چی برام برگشت به شنبه هفته پیش که...
ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم...تیشرت سفیدم که روش کاکتوس داره رو با شلوارک مشکی از کمدم برداشتم و یه دوش جانانه گرفتم...تصمیم داشتم هفته فوق العاده ای رو شروع کنم...تصمیم داشتم از ذهنم پاک کنم که تا همین دیشبش چقدر بهم سخت گذشته بود...حس میکردم واقعا حالم خوبه...موهامو شونه زدم و خیلی مرتب دم اسبی بستم....روی تخت نشسته بودم و کتاب غیر درسیمو باز کردم که چند خط ازش بخونم و بعد به کارای عقب افتادم رسیدگی کنم....خط چهارم بودم که حس کردم حالم بد شد یهوویی،با طبع و مزاج کائنات خیلی خوش نیومد که منو یه روز با حالِ خوب ببینه...انگار کل دنیا دست به دست هم دادن تا روزگار به کامم زهر بشه....صحنه جلو چشام و صدای تلویزیون توی حال...خط کتاب و....همه چی محو شد کتاب رو کنارم گذاشتم و دیگ نمیدونم چی شد؟!!!
با صدای مامان هوشیارتر شدم اما هنوز خیلی گیج بودم تهوع خیلی خیلی شدیدی که با تمام تهوع ها فرق میکرد تهوعی که هزمش برام سخت بود هجوم محتویات معدم اذیتم میکرد تقلا میکردم از روی تخت بلند شم ولی مامانم میگفت بخواب مامان...دراز بکش، دستمُ روی صورتم گرفتم متوجه شد که حالم خوب نیست بلندم کرد تعادل نداشتم....احساس میکردم سرم مثل قایق رو آب...شناوره، گفتم سرم مامان سرم...سرم،دستمو محکم گرفت...که نیفتم (ازینکه مث بچه ها دستمو تو دستش گرفته بود خجالت کشیدم احساس ضعف میکردم و فک میکردم غرورم شکسته، هیچی نمیتونست منو از پا دربیاره...حالا این اتفاق باعث شده بود احساس ضد و نقیضی داشته باشم...ازینکه ساپورت میشم خرسند بودم ولی ازینکه باعث احساس ضعفم و رنجش خانوادم میشد ناراحت!...دستمو جدا کردم و گرفتم به دیوار...زانو هام و دیوار برای من تکیه گاه مناسبتری بود)، تا رسیدم به روشویی چیزی تو معدم نموند و این بدترین حس دنیا هست اینکه احساس میکنی حتی سلول های معدت از بافتش کنده میشن و معدت تیییر میکشه... دوباره دستمو گرفت و برم گردوند تو تخت...میدونم طبق عادت همیشگی تصمیم داشت غُر بزنه و بگه بفکر خودم و هیچکس دیگه نیستم، بگه از بس تو گوشی بودم اینجور شدم، از بس فکر میکنم خودمو داغون کردم، چون بیرون نمیرم و دوستی ندارم مریضم و....ولی خیلی مادرانه فقط گذاشت سرحال شم دستامو ماساژ داد گفتم خدا خیرت بده مامان، اگ نمیرسیدی مُرده بودم گفت چیشد اخه؟ باز از کی حالت بده و هیچی نمیگی؟ زنگ میزنم بابات ببردت بیمارستان، تا کی....؟ فکر من نیستی فکر خودت باش، گفتم باشه مامان جانِ نفسِ غرغروی من، دستشو تو دستام گرفتم چند بار با صورتم مماس کردم و کشیدم به گونه هام، خوشحال بودم که هست بعد محکم بوسیدم و با لحن لوسم گفتم خووداا قربون اون دستا و لپات بشم من...لبخند دردناکی تو چشام زد گفت لوس نشو دیگ....گفتم تو که نبوسیدیم بذار من ببوسم، فقط زنگ نزن میدونی که نمیرم مامان میدونی... (فقط یکم خودمو شبیه خر شرک کردم و جواب داد :)....گفت بار چندمه؟ گفتم که چی؟ که حالم بد میشههه؟؟؟ جواب دادم اولین باره، (ناراحت شدم چون فک کرد پنهون کارم....)خودت میدونی نخود تو دهن من خیس نمیخوره مامان، دروغ هم که نمیگم بخدا از اون آخرین باری که اینجور شدم...اولین باره،ولی چرا اینطوری میشه مامان؟ من خیلی میترسم این بار چهارمین باره که دارم بی دلیل اینجوری میشم گفت نمیدونم. فقط میدونم باید بری پیش دکتر چند ماهه نرفتی؟،هر چند که نتیجه ای نداره ولی بازم باید پیگیر باشی، گفتم خودمم تصمیمش رو داشتم، بهمین زودی میرم....اگ گوش نمیدادم بیخیالم نمیشد....گفت استراحت کن، پای گوشی پای میز پای کتاب و هیچی امروز نبینمت، خودمو تو تخت جابجا کردم لحافمو کشیدم روم خیلی کلافه و کشداار گفتم چششم، تا شب تو تخت بودم هنوزم تعادل نداشتم وقتی بلند میشدم با کمک دیوار و در راه میرفتم....و هر چیم میخوردم بالا میاوردم....بابا اومد تو اتاقم جعبه داروهای اصلیمو از رو پاتختی برداشت...آمپولایی که دکتر مینویسه برای وقتایی که دارم میمیرم رو دونه دونه جدا کرد...۳ تا شد، گفت نزدیشون؟! بی حوصله گفتم نه بابا فکرشم نکن بزنم...صداشو یکم بالاتر برد گفت با کی داری لج میکنی هااا ؟ منکه هر کاری میتونستم کردم برات، داد زدم مگ چیزی ازت خواستم؟ آره لج میکنم با تو با مامان.... با خودم با خودم با خودم نمیخام بزنم زوری که نیست خودت پهلوهات درد میکرد یدونه کتورولاک نزدی چرا گیر دادی به من بدبخت من جون ندارم انقد آمپول بزنم سوراخ شم؟؟ میدونی چه بلایی پنج صبح سرم اومده؟ این درد منه دارم تحمل میکنم باید تحمل کنم باااید تحمل کنم تو چیکار داری خب؟ برو بابا اذیتم نکن برو راحتم بذار تمام صورتم رو اشکام گرفت مامانم اومد گفت چخبرتونه افتادین بجون هم...رو به بابام گفت چیکار داری گیر دادی به یه بچه؟ گفتم مامان بابارو با خودت ببر بگو ترو خدا اذیتم نکنه بگووو....، رفتن بیرون....، اشکامو پاک کردم، با خودم گفتم خرس گنده گریه هات برا چیه انقد، پاشو جمع کن خودتو.....
میدونستم یه چیزیم هست عادی نبود این شرایط...
شب شد، میلم به غذا از بین رفته بود و تعارف های مامانم برای هر غذایی رد میشد....حتی آش رشته ، حتی قرمه سبزی حتی پیتزا....ضعف بدنم داشت منو میکُشت کارِ این ضعف از تقویتی گذشته بود، خسته و بی حوصله بودم...صبح زود تهوع لعنتی از خواب بیدارم کرد تموم تنم دردناک شده بود عضلاتم بشدت اسپاسم داشت...تا ساعت ده تحمل کردم...با خودم دو دوتا چارتا کردم و دیدم اگه آمپول بزنم دو دقیقه دردم میاد ولی اگه نزنم دو میلیون دقیقه باید درد بکشم...بنابراین خودمو به سختی لباس پوشوندم و رفتم پیش بابام گفتم اگه منو میبری تا اورژانس خیر ببین و بیا ببر...گفت آماده ای؟ گفتم ظاهرا آره...ولی باطنا هنوز خیررر... دم در اورژانس پیاده شدم ابرو بالا انداختم گفتم اگه قبضشو هم خودت بگیری بیشتر خیر میبینی...چپ چپ نگا زد و رفت قبض بگیره...قبضشو داد دستم.. گفتم اگه یه پرستار آشنا هم پیدا کنی که مراعات دُ*م بدبختمو بکنه...خیر دنیا و آخرت از آن خودته پدرِ عزیزم...یکم آمپرش زد بالا و رفت پرسید... یه پرستار گوگول پگول مهربون آورد و گفت آمپولای دخترمو بی زحمت بزن خانم فلان....هواشم داشته باش گفت چشم بیا عزیزم داخل....رفتم دارو هارو دادم...دستم میلرزید.... خوابیدم و ۱۲۴ هزار پیامبرو خیلی سریع و رپ وار یاد کردم....لباسمو درست کردم، گفت نفس عمیق...نیمچه نفسی کشیدم....پنبه رو کشید گفتم یعععع....گفت نزدم هنوز که، گفتم باشه بزنین...آخه پنبه بیشتر درد داره....خندید سوزنو فرو کرد دوباره گفتم آیییی پمپ کرد ولی دردش کم بود پنبه رو جاش نگه داشت....دوباره پنبه کشید و بعدی رو تا ته تو پام زد البته ندیدم حس کردم فقط تزریق کرد دردش با سرعت کمی افزایشی بود و منم به طور نمودار صعودی میگفتم آیی آییی آیییی...پنبه رو محکم نگه داشت...بلند شدم گفت بعدی چی ۳ تا بود گفتم نه دیگ بسمه گفت مگ خیلی دردت اومد گفتم نه! سومی کُپِنِش سوخت....امتیاز مرحله تزریق رو از دست داد خندید گفت بخواب، گفتم دردش بیشتر از قبلیاس؟ گفت نه مث هموناعه گفتم پس بزن رو تخت بر عکس خوابیدم که هر دوتا پام فیض ببرن...به یه پام باید جواب پس میدادم اگه تبعیض قائل میشدم لباسمو درست کردم سه باره پنبه کشید گفتم یععععع آخ نرمه ولی چه ترس الکی داره لنتی و آمپول رو تو پام زد یکم دردش بیشتر شد بیحالتر شدم گفتم آخخخ آییی احساس کردم تحمل دردشو ندارم، تمومش کرد پنبه رو جاش با کش شلوار کتانم فیکس کرد که خون نیاد...گفتم سومی دردش بیشتر بودا ولی دستتون درد نکنه...برگشتم خونه داشتم یکم تلو تلو میخوردم...هنوز تعادلم کامل برنگشته بود رسیدم و رو تخت لش کردم و داشتم از اینترنت شماره مطبارو پیدا میکردم، از طرفی با یاسی(قلب) چت میکردم از بخش آنژیوپلاستی یه عکس فرستاد نوشته بود مریضداری میکنم و.... داشت غر میزد از پرفشاری کار و زندگیش...شیطنت کردم از پوزیشنم عکس فرستادم گفتم دارم نوبت جور میکنم، برم پیش رقیب عزیزت (پزشک اصلیم، از هم بدشون میاد و هر کدومشون دوست نداشتن من با اونیکی خوب باشم ولی بهم اعتماد داشتن و منو برای هم معرفی کردن منم برای لج دراوردن جلوی هر کدوم از اونیکی تعریف میکردم) برای سه شنبه نوبتامو با کمی اصرار جور کردم از دو تا از پزشکایی که میرفتم پیششون....نوبت گرفتم،،،
بله،کاملا بر خلاف میلم سه شنبه خیلی زود فرا رسید...همون سه شنبه های کذایی که باید در کمتر از نصف روز لباس بشورم،اتو بکشم، حمام برم، کوله مو آماده کنم، بکوبم و ۲۰۰ کیلومتر، راه رو برم، تو مطب های مختلف منتظر بمونم، حرفامو ریز به ریز تمرین کنم که یادم نره بعد به دکتر بگم ولی بازم همه چی یادم بره، داروهامو بگیرم و با آلارم گوشی تنظیم کنم، سوپر مارکت برم و خوراکی انتخاب کنم که طول راه اذیتم نکنه ولی گرسنه نمونم، دلم برای هزارمین بار پفک و لواشک بکشه ولی خودمو قانع کنم که برای تو نیست به درد بعدش نمیارزه، فلاسکم رو چای کنم و ۲۰۰ کیلومتر راه رو بکوبم و برگردم....و وقتی رسیدم از شدددت خستگی پاهامو رو تخت بکوبم و خوابم نبره و نهایتا خودمو برای مامانم چون خر شرک لوس کنم و از ب بسم الله تا آخر ماجراهای اتفاق افتاده رو براش تعریف کنم و بهش التماس کنم قوی ترین مسکن ممکن رو بده تا خوابم ببره ولی هر بار بگه نه وابستگی میاره،عوارض داره ولی در نهایت از خستگی بکپم...بله همون سه شنبه ها....؛ بنابراین از صبح خیلی زود درگیر بودم آماده شم، گوشی اصلی و گوشی زاپاسم رو کامل شارژ کردم هدفنمم همینطور چون باید میرفتم و معلوم نبود کارم چقدررر طول بکشه پریز برق گیرم بیاد یا نه توی شهر غریب شاید مامانم یا بابام کارم داشته باشن شاید اصلا بمیرم... ، کتاب درسی و غیر درسی...همه چیُ برداشتم ...، حرکت کردم بیشمار کیلومتر راه رو اونقدر آهنگ گوش دادم و زیر لب زمزمه کردم که خیلی زود گذشت...داشتم رپ های یاس و شایع و مهیار و هیدن و اپیکور و...رو خیلی تند تند رپر وار میخوندم بخودم اومدم دیدم تابلو نوشته (....) ۵ کیلومتر.... با دیدن این صحنه برق از چشمام پرید....خرسند بودم که انقد زود به مقصد رسیدم...، برای هزارمین بار آدرس کلینیک رو از روی تابلو ها و نشون گرفتن مغازه های روتختی و گل فروشی و... تو ذهنم پیدا کردم به راننده آدرس دادم و دم در کلینیک پیاده شدم نوبتم رو گرفتم و منتظر نشستم...
یکساعتی رو با خوندن مطالب کانال های ظاهرا مفید تلگرام گذروندم و به بچه های مردم چشمک میزدم و با لبخونی باهاشون حرف میزدم، قربون صدقه میرفتم ریز ریز میخندیدن دندونای خرگوشیشون نمایان میشد و دلم هی میگفت کاش مریض نشن، کااش... از نظرم هر کدوم به نوع خاصی ناز و شیطون بودن..رفتارشون رو زیر نظر میگرفتم و خندم میگرفت.(کنار مطب دکترم یه مطب فوق تخصص اطفال هست)...کم کم کلافه شدم به منشی گفتم نوبتم نرسید گفت به موقع اومدی پشت در بمون مریض اومد بیرون برو داخل....با انگشتم در زدم و رفتم سلام کردم جوابمو داد مثل همیشه صامت و ساکت بودنم باعث شد دکتر فک کنه ناراحتم و اتفاقی افتاده...گفت چیه پنچری؟! لبخند زدم گفتم نعععع! گفت یه چیزیت هست یجوری هستی؛ گفتم نههه عادیییم گفت ناراحتییی؟ گفتم نه، خوشحالی؟ بازم گفتم نه! خیلی عادی، با شیطنت گفت دیدی گفتم یه چیزیت هست خوشحال نیستی باید خوشحال باشی، گفتم خب الان دلیلی برای خوشحالی ندارم ولی ناراحتم نیستم بیشتر خستم...نمیدونین که دو روزه دارم میدوام سفره دلم باز شد (گفتم غراموسر دکتر بزنم بد نیست) یه کار اداری برام پیش اومده بود باید مدارکمو معادل سازی میکردم رفتم اداره یکساعت طبقه هاشو بالا پایین رفتم از کارای اداری بدم میاد از کاغذ بازی بدم میاد هی آدمو میپیچونن لعنتیا... بعد بدو بدو رفتم بانک شما که میدونین از محیط شلوغ فراری ام...تابحال کارای بانکیمو بابام انجام میداد....وای تو بانک هیچی بلد نبودم از یکنفر پرسیدم اشتباه راهنمایی کرد بعد گند زدم دوتا از برگه های واریز بانک و خراب کردم متصدی تو دلش حتما گفت سواد ندارم نمیدونه که اولین باره میرم بانک...دوباره برگشتم اداره گفتن ۸۰ واحد رو معادل سازی میکنن ۱۳ تا درس دیگ رو باید امتحان بدم...وای میدونین باز از اردیبهشت و خرداد تحت فشارم...گفتم این مسیر هم گاهی خیلی خستم میکنه...البته نمیتونم تلاش مامانم برای اومدنم رو نادیده بگیرم نگرانه وگرنه دیگ دوست ندارم دکتر برم دیگ اصلا دوست ندارم حواسم نبود خودشم دکتره...گفت اونوقت چرا دوست نداری؟! گفتم همینجوری...گفت خب باید یه دلیلی داشته باشه؟ گفتم دلیلی نداره...حس کردم بهش برخورد گفتم شما از حرف من ناراحت شدین؟ گفت نباید بشم؟ گفتم آخه دلیلی نداره ناراحت بشین این یه کلنجار بین من و خودمه (بلند خندید گفت بین منو خودمه چیه؟) دیگران دلیلش نیستن گفت اونوقت تو این کلنجار بین تو و خودت دیواری کوتاهتر از من نبود داری تلاش های ۳ سالم رو به باد میدی؟! با شیطنت و خنده میگفت ولی ترسیدم ناراحتش کنم گفتم من منظوری نداشتم ببخشین اگ ناراحت شدین...بلندتر خندید گفت اونوقت چرا باید از دست دختر قشنگم ناراحت بشم؟ نخیر من خیلی دوسِت دارم، گفتم خب منم دوست دارم چون تلاشات داره نتیجه میده، حتی وقتی گفتی نمیتونی برای من دکتر خوبی باشی نرفتم پیش ینفر دیگ...بازم ولت نکردم، بعد گفتم من الان غر زدم...؟ نباید غر میزدم اخه با خودم گفته بودم غر نزنم! خندید گفت میذارم پای درد و دل، غر به حساب نمیارم...شکایت هام که تموم شد رفتم سر اصل مطلب بعد براش توضیح دادم...هر لحظه چشماش متعجب تر منو میمیپایید و منتظر بود حرفای بعدی رو بشنوه...! جواب آزمایشمم حین صحبتام دادم بهش....متعجب و ناراحت نگام کرد...حرفام که تموم شد جوابش رو که دید گفت Hb اومد ۱۳ آفررررین پیشرفت کردیم ...(دستش رو به نشونه لایک 👍آورد جلو) حتی وقتی بعضی ویتامین ها و پروتئین ها هم که نرمال بشه اوضاع بهتر میشه...چون برای فعالیت اون اندام پیش نیازه... کم کم رفت پایین تر یکم پنچر شد گفت فکنم پیشرفتت فقط همون بود 😄ویتامین D3...8 رنج نرمال 22_45 این خیلی پایین تقریبا هیچی نیست تو بدنت... و چند تا پروتئین تو بدنم کم بود که اسمشون رو تابحال نشنیده بودم قبلا تو کتابایی که خونده بودم هم ندیدم...مظلوم وار نگاه کردم گفت میتونم ازت یه چیزی بخام؟ گفتم هوم البته،، گفت الان برو پیش دکتر....همین حرفایی که بهم گفتیُ بهش توضیح بده، بعدش برگرد...زنگ مطب زد منشی اومد گفت میشه دخترمُ راهنمایی کنی بره پیش دکتر....بهش بگی من گفتم...گفت بله رفتم سالن بعدی مطب دکتر اونجا بود مریض اومد بیرون رفتم داخل....سلام دادم و گفتم خانم دکتر....منو فرستادن و گفتن این علائمم رو بهتون بگم...از معاینات که یه ربع طول کشید فاکتور میگیرم ولی چیزی که شنیدم...بشددت حالمو بد کرد، صدام میلرزید گفتم حدس این برا من کار سختی نبود ولی نمیخواستم همچین چیزی رو باور کنم، حتی دوست نداشتم به زبون بیارمش....گفت میتونم بگم نگران نباشی درمان داره اگه پیگیر باشی، ولی اگه پیگیر نباشی نمیدونم چند سال دیگ چه اتفاقی میفته...گفتم چقد طول میکشه درمانش؟ گفت ۲_۵ سال متغیره...ولی کتابا و تجربه ها میگن درمان قطعی داره....گفتن شما باید MRI و یسری آزمایشات و تست...رو بدین و بر اساس نتیجش من بهتون میگم چیکار کنین....چیزایی که لازم بود ثبت شد...قطعا من دلم نمیخواست حرفاشو باور کنم....و دوست داشتم از پزشک معتبرتری بپرسم چون فک میکردم شاید اشتباه کرده باشه ینی امیدوار بودم...دروغ نگفتم اگه بگم احساس کردم اون لحظه از دکتره بدم میاد...! نسبت بهش حس فروشنده ای رو داشتم که قراره یه جنس بد رو تو پاچه ینفر کنه... خودمو عادی جلوه دادم، برگشتم پیش خانم دکتر و بهش گفتم...با تاسف سرشو تکون داد...داشت اشکم میریخت، نمیخواستم تصویر اون دختر قوی تو ذهن دکتر رو خراب کنم راه اشکامو گرفتم...فقط گفتم چرا خدا داره مارو اینجوری امتحان میکنه؟....گفت نمیدونم، فقط میدونم با چیزایی که از اتفاق افتادنشون متنفریم امتحان میشیم...کانال رو عوض کرد، صورت ناراحتشو با یه لبخند محو کرد نمیتونست مث همیشه اون لحظه دلداریم بده...چون میدونست اگه اینکارو میکرد وحشی میشدم میدونه از نصیحت و دلداری متنفرررم وقتی عصبیام،،، فقط گفت قوی تر از قبل باش، باشه؟....ماه بعد میبینمت دخترررم.
گفتم داروهامو ثبت کردین؟ گفت آره...گفتم برا D3 چی؟ گفتش هفته ای یدونه قرص بخور...اونقد مظلوم آدم
و نگاه میکنی دلش نمیاد آمپول بده بابا دست به دارو آدم از کار میفته....دو سه تا فقط نوشتم برای وقتی که نتونی تحمل کنی🙂 گفتم قیافم الکی الکی مظلوم میشه خودم بهش قانع میشم آخر......ولی حالا که نوشتین دیگ، نگاهای معصومم نتونست دستتون کامل از کار بندازه...😆 بازم خندید...
گفت نگران نباش خُب...! مراقب خودت باش، برای هیچکدوم از کارات مشکلی پیش نمیاد میتونی دارو بخوری و زندگی عادیتو ادامه بدی ولی پیگیرش باش.....به علامت تایید پلک زدم، خدافظی کردم...
اومدم بیرون مغازه کفش فروشی روبروی کلینیک برقُ از چشام برد....حس فضولی دخترونم منو کشوند داخل چنتا کتونی سفید قشنگ دیدم قیمتاش به نسبت عالی بود یه حسی بهم میگفت یه کتونی سفید بگیرم....یه حساب کتاب سرانگشتی با خودم کردم و دیدم فعلا هزینه آزمایش و MRI واجبتره و کفش دارم واقعا ضروری نیست...یکم لب و لوچم آویزون شد ازینکه همه سهم پولمو باید خرج درمان کنم عصبی شدم، اومدم بیرون گفتم ماه بعد حتما میگیرم باید یجوری خودمو قانع میکردم.....منشی مطب گوارش زنگ زده بود...گوشیم سایلنت بود ده دقیقه بعد برداشتم گوشیو دیدم شمارش افتاده....استرس گرفتم نوبتم از دست نرفته باشه، اگ نمیرفتم مامانم منو میکشت که اون حجم تهوع و درد معدمو نادیده میگیرم با این وجود خودم نیازی نمیدیدم برم... بعدِ عملِ معدم هر ۶ ماه معاینه و چک آپ میشدم و خوبیش این بود که سالی دو بار بیشتر نبود....، سریع یه تاکسی گرفتم رفتم....به مطب رسیدم به منشیش گفتم دیر کردم؟ گفت بیست دقیقه تاخیر داشتی اگ مریضای دیگ بودن، نوبت طبیعتا لغو شده بود ولی دکتر اجازه نمیده نوبت تو رو لغو کنم....گفتم خدا خیر بده عمو رو...😄
ده دقیقه منتظر موندم رفتم داخل...سلام دادم گفت به به به ببین کی افتخار داده و بعد یکسال اومده یه سری بزنه....اخمامو تو هم کردم یذره، خیلی لوس گفتم هنوز شیش ماهه فقط....الان میخواین جریمه کنین الکی بگین دیر اومدم....گفت نخیر! کُجا بودی تو دختررر ؟! چطوری ؟! چیکارااا میکنی حالا؟! گفتم عمو....نفس بگیرین....خوبم خداروشکر، نه! دروغ میگم خوب نیستم ولی خداروشکر....خودتون همش میگید بگو خداروشکر،،،
معدم درد میکنه یکی دو ماهه، اسپاسم داره و چنگ میشه....مدام تهوع دارم...خیلی بالا میارم کلافه شدم دیگ، چیزی تو معدم نمیمونه ولی گشنم میشه باز میخورم....جایی که عمل شده بعد پنج شش سال هنوز دردناکه....گلوم زخم شده بخاطر ریفلکس شدید اسیدااا....به دلم نبود این ماه هم بیام، ولی معدم الان بیشتر از همه داره اذیتم میکنه....گفت اینهمه مدت تحملش کردی؟ باید زودتر میومدی... بلند میشی...؟ یه معاینه سرپایی کرد گفتم میتونم برم رو تخت گفت آره، ضعف داری؟ رنگ پریده بنظر میای، گفتم آره....ده دقیقه معاینه کرد، نیم ساعتم روش نصیحت...حوصله حرفای تکراریشُ نداشتم...داشتم عصبی میشدم، قسم میخورم میخواستم سرش داد بزنم...ولی مراعات کردم درسته مث عموم ولی زشت بود...گفتم بگذرین از من توروخدا...شما فقط منو میبینین چیزی از شرایط زندگی من نمیدونین همین الان از مطب دکتر فلان اومدم حرفای خوبی نشنیدم ولی اصرار نکنین چون به هیچکس نمیگم...، بحث عوض کردم گفتم نیازه آندوسکوپی شم یا چی؟! گفتن فعلا فکر نمیکنم تا دو سه هفته دارو مصرف کنی بعد....ظاهرا همون التهاب همیشگیه ولی مزمن و شدید شده....تو فکر غرق شدم تا داروهاشو ثبت کنه داشت توضیح میداد....حواسم پرت شد بهم نگا میکرد ولی اصلا حواسم نبود یه لحظه سرمو آوردم بالا....دیدم با لبخند زوم کرده روم، کشدار گفتم چیییههه؟؟؟
گفت چرا حالا انقد تو فکر غرق شدی بچه، مظلوم شدی! بهت نمیاد....گفتم اگه ادامه میدادین اونوقت اون روی شیطونم براتون آشکار میشد😈
اومد نزدیک دستامو گرفت...کشیدم عقب (خجالت کشیدم)... گفت چقدر سردی تو...از چی میترسی انقد؟ از من؟....گفتم نبابا، فشارم پایینه گمونم...، طعنه وار گفتم البته از شمام باید ترسید! بالاخره........
گفت نترس نمینویسم آمپول، تهاجمی وار گفتم کی حالا از اون ترسید؟! گفت خیلی امروز عصبی ها...هی داری با من بحث میکنی....نگفتی دکترفلانی چی گفته؟ چه مشکلی پیش اومده؟ هووم؟ گفتم نمیگم......گفت بگو...نمیییگم،...چشاشو تو چشام تیز کرد
گفتم خیلی خب میگم ولی قول بدین به کسی نگین. بهش توضیح دادم
متفکرانه گفتش اگه هر دکتر دیگه ای میگفت، میگفتم شاید تشخیصش اشتباه بود ولی دکتر....اشتباه نمیکنه گفتم واقعا؟! امیدوار بودم لاقل اشتباه کنه...چیزی نگفت، البته حرفیم برای گفتن نداشت....منم ترجیح دادم سکوت کنم...
گفت یدونه سرم با یدونه آمپول کوچولو میزنی؟؟، دو تا دونم میریزن تو خودِ سرم... ازین حال و احوال دربیای؟ شونه بالا انداختم گفتم نمیدونم شما چی میگین؟ بزنی یکم بهتر میشی، گفتم باشه میزنم...ولی اینجا نه میرم شهر خودم بعد میزنم، گفت مشکلی نیست. بهشون بگی سرم رو دور کم باشه تا جذب بشه و خیلی سریع دفع نشه...
گفتم باشه، خیلی وق
ت اینجام الان منشی صداش در میاد.... شاید کسی پشت در منتظر باشه بهتره رفع زحمت کنم...داشت نصیحتای آخرش رو میکرد گفتم من رفتم...بای بای👋👋 تا آخرین قدم نزدیک در نصیحتم کرد......از پشت پاراون گفتم خدانگهدار عمو...👋بلند گفت از دست تو مراقب باش، انقدر تنها نیا شهرِ غریب گفتم بزرگ شدم دیگ....بچه هاتون سن منن تنها فرستادینشون روسیه هااا....
از اینجا دستمو دراز کنم میتونم دست مامانمو بگیرم بابا...
اومدم بیرون به راننده ای که باهاش هماهنگ بودم زنگ زدم گفتم میشه بیاین دنبالم؟ گفت آره میام، آدرس رو مسیج کن. گفتم مسافر جور شده راه بیفتیم؟
گفت یدونه دیگ فقط....زود راه میفتیم نگران نباش... مسافرام آقا هستن باید جلو بشینی، مشکلی که نداری؟
اگ مشکل داری با یه آشنای دیگ میفرستمت ولی باید بیشتر منتظر بمونی...گفتم نه بیاین دنبالم سریعتر برسم شهرم بهتره مشکلی نیست
ده پونزده دقیقه بعد رسید...سوار شدم گفت مسافر جوره همین الان حرکت میکنیم گفتم عالیه ....سر چهاراه ورودی مسافراشو سوار کرد راه افتادیم....خجالت میکشیدم جلوی ۴ تا آقا هدفن صورتیمو بذارم روگوشم هندزفری هم همرام نبود....فهمیدم تا خود شهرم باید کلافه شم....آهنگای قدیمیش و سکوت مسافرا عصبانیم میکرد... کنار سوپری وایستاد گفت چیزی میخوای؟ گفتم آره باید یکم خرید کنم...رفتم یه کیک و آبمیوه برداشتم خواستم یکم خفن باشم هله هوله هم بخرم مثلا فقط تونستم یه چیپس ساده نمکی بگیرم که مطمئن شم اذیتم نمیکنه.... تو راه بودم شماره داداشم افتاد روی گوشیم پانیا سیوش کردم...برداشتم گفتم بله صدای یه موش کوچولو اومد سلام عمه نازم کُجایی؟ گفتم سلام نفس زندگی...دارم میرسم قربونت بشم یه کوچولو صبر کنی اومدم، پانیا به مامان بانو میگی چایی بذاره؟ گفت باشه عمه، زودی بیا خدافظ ساعت ۹ شب...خسته و کلافه ترین رسیدم شهرم...تا پیاده شدم صداش پیچید سلااام عمه اومدی، فکردم گُم شدی، به مانو گفتم عمه منو شما گم کردین...خیلی دیر اومدی، گفتم نه فدات شم بریم داخل زشته.
از دم در بلند صدا زدم مااامااان، دختر قشنگِ عزیزت اومد....بیا یکم بغل بده دلم تنگ شده،تو اتاقارو دونه دونه گشتم...بلند میگفتم مااانی، ماااام، مامانی....وسط حیاط دیدمش، داد زدم قربونت بشم....پریدم روش، دادش رفت هوا، گفت کمررررم...انداختی منو. گفتم ببخشید ببشخید....گونمو بوسید گفت دختره گنده لوسم نصف روزه رفتی انقد لوس میشی...خوش اومدی مامان جان خسته نباشی.گفتم من چایی و شام میخام لدفا هرچه سریعترررر...بای! رفتم لباسامو بعد ۱۰ ساعت کندم از تنم...تموم تنم درد میکرد از خستگی
اومدم بیرون اتاقم چایی ریخته بود....کنارِ مامانم نشستم که صرف چای رو با بودن کنارش لذتبخش تر کنم اما با مزاج پانیا جور نبود طی یک فقره حرکت خیلی غافلگیرانه پرید رو پای مامانِ من...گفت نبینم بیای پیشِ مامانوی من انقد خودشو تو بغلش مالوند که یه لحظه حسودیم شد دلم بچگیمو خواست...گفتم هوی بچه مردم من دختر کوچیک مامانمم فکرشو از سرت بیرون کن که بیای جای منو تصاحب کنی... فهمیدی؟! خودت مگ مامان نداری مامان منو غارت کردی؟
طفلی بچم با تعجب داشت نگاه میکرد....یکم ترسید فکر کرد دارم جدی باهاش حرف میزنم یا فوشی میدم که متوجه نمیشه...گفتم شوخی کردم بیا بغل من قربون شکل و شمایل ماهت بشم دخترِ عمه داداشت کو؟ نمیبینمش اینورا...گفت داشی موند خونه درساشُ بخونه...فکر کرد گفت عمه داشی تنبل شده درس نمیخونه، مامانمم دیگ اجازه نداد باهم بیایم، گفتم مامانت خیلی کار بدی کرد پسرمو نذاشته بیاد (رو به مامان گفتم زیادی داره بچه رو تحت فشار قرار میده...با این روش تربیتی من مخالفم، چیزی که با اصرار یا اجبار تعلیم داده بشه توان روحی بچه رو از بین میبره باعث میشه دلزده بشه...اگه قراره تو خونه بمونن بهتره هر دوتا باهم باشن نه اینکه تنبیهش کنه...اونوقت فکر میکنه دارن تبعیض قائل میشن...و چون دوسش ندارن این رفتارُ نشون میدن...خصوصا که پویان مدام فوبیای دوست داشته نشدن داره)...
با گفتن شبه جمله چخبر؟ میدونستم مامان منتظر بود طبق روال همیشه مو به مو براش تعریف کنم بگم مامان چقد بهبود داشتم...بگم مامان موفق شدن این دارو رو قطع کنم و...ولی...
همه اتفاقات اون روز یادم اومد....تمایلی به گفتن حرفای دکتر به مامانم نداشتم...میدونستم مثل من همیشه میترسید این اتفاق برام بیفته...برای همین دوست نداشتم چیزی بهش بگم تو فکر غرق بودم...قطعا میدونست از هوش رفتن یهویی من بیدلیل نبوده....
ولی قلبم بیشتر ازین طاقت رنج کشیدن مامانم رو نداشت، وقتی میگفت سختترین حسِ دنیا وقتی هست که ذره ذره داغون شدن بچهتو ببینی و نتونی کاری بکنی....میگفت وقتی بدنیا اومده بودی مهمترین چیز برام سلامتیت بود برای همین اول به دست و پا و صورتت نگاه کردم.... همه تضمین کردن سلامتیتو...ولی وقتی تو بغلم گذاشتنت چشای آهویی و مژه های بلندت....ناخونای هلالی و انگشتای کشیدهت....شد تمام زندگی من، با خودم گفتم چه دختر قشنگی...(خندم میگرفت میگفتم چون مامانمی منو قشنگ میدیدی) تا وقتی لباس فرم سوسنی خوشرنگ مدرسه رو تنت کردم و آرزوتو بهم گفتی...و اونوقت که توی جشن مدرسه چند بار هدیه گرفتی و هربار که اسمتو میخوندن همه نگاها روی من بود.....و روزی که آزمون هوش اون درصد بالا رو گرفتی....تو کامل بودی مامان ...! ولی انگار همه چی رو از من گرفتن...!
چی باعث اینهمه درد و رنج تو شد...شاید من یجایی یه اشتباهی کردم نکنه دل کسی رو شکوندم نکنه غرور برم داشت نکنه...تو تاوان کدوم گناه رو داری پس میدی؟ .... هر بار که این جملات رو میگفت قلبم تیریک تیریک میشکست
نمیدونستم چطور باید بهش بگم مامان داره یه بلای دیگ سرم میاد...؟
مامان یه جنگ دیگ داره شروع میشه...جرات نداشتم داد بزنم بگم مامان من دیگ نمیتونم....من دیگ نمیکشم، بگم مامان من همه تلاشم رو کردم...من همه توانم رو گذاشتم، برای اینکه یروز خوش ببینی ولی قسمت من و تو یه روز خوش نبود....
قلبم تیر کشیییدد...گفتم یه لیوان آب با قرص پرانولمو میدی از کولم، خیلی خستم برات تعریف میکنم بعدا....
تارای سفید تو موهاش چروکا و خشکی دستاش قلبم داغون کرد گفتم تو که کوه بودی مانو (مخفف شده مامان شهربانو) اگه اینجوری عقب بکشی وای بحال من....من اگه دووم میارم دلیلش تویی...بعدشم بابا، اگ تو بخای سست بشی که چیزی از من نمیمونه قربونت بشم دستم رو گذاشتم روی دستاش...بازم خواستم بوس کنم نذاشت گفتم بابا کجاست راستی؟ حتی نیومد استقبالم...حالا گل و شیرینی نخواستیم...گاو و گوسفند هم خودم مخالفم هیچی...لاقل یه خوشامدگویی چیزی....
آدم احساس اضافی بودن بهش دست نده، گفت فکنم رفته سوپر مارکت میاد الان، گفتم شام خوردین؟ گفت نه، دستامو بهم زدم گفتم ایول من تنها غذا خوردنم نمیاد...باهم میچسبه
بابام اومد داد زدم سلاااام من اومدم...خیلیم خوش برگشتم، خندید گفت کله پوک خوش اومدی...قندهار نرفتی که، دو قدم راهُ....گفتم بی انصاف پوز آویزنمو کشیدم بالا گفتم قهرم باهات...گفت شوخی میکنم جنبه داشته باش خوش گذشت؟ گفتم دکتر رفتن که خوشی نداره بابا جان...مثِ همیشه،
شام و باهم خوردیم...گرفتم خوابیدم تا فردایی که با حال خیلی بد بیدار شدم بازم همه علائم هجوم آورد بهم....مسیج دادم بابا بی زحمت داروهامو بگیر....مطمئن بودم سالی یبار پیاماشو چک نمیکنه، ده دقیقه بعد زنگ زدم....
داروهارو گرفته بود نایلون سرم رو گرفتم دیدم سرم ۱۰۰۰ سیسی ولی حتی نگاه نکردم ببینم چه آمپولایی داده...دوست داشتم فقط تلقین کنم هرچی که هست قطعا حالمو بهتر میکنه،
گفتم راستی فاطو کجاست؟ گفت بنظرت فاطو ساعت ۱۱ صبح کجاست؟ گفتم مگ جمعه نیست بعد یادم اومد دیروز سه شنبه بود با خودم گفتم تف تو اون مغز کله پوکت...بابا گفت میتونی تحمل کنی خواهرت بیاد یا بریم بزنی...؟
گفتم بنظرت حال و روز من به آدمی میخوره که بتونه تا ۴ بعدازظهر تحمل کنه؟!...
گفت با تیکه طعنه چرا همش حرف میزنی یه سوال پرسیدم فقط، یادبگیر یکم با احترام تر صحبت کنی خیر سرم باباتم برو آماده شو ببرمت گفتم مامانم بیاد....
لباسامو پوشیدم دم در بیمارستان با مامان پیاده شدیم، گفت حالت بده دستتو بگیرم؟ نه میتونم خودم بیام رفتم قسمت سرم تراپی داروهارو دادم حقیقتا نمیدونستم چرا باید سرمتراپی خانما یه آقا باشه...مشکلی ندارم ولی خب....
مرد با ادبی بود دراز کشیدم پرده هارو کشید گارو و پنبه الکلی آورد آستینمو زدم بالا...جز یه پوست زرد و زار هیچ رگی دیده نمیشد....بالا آرنجمو بست یه نگاه انداخت...دوباره محکم تر بست، گفت رگ واضحی نیست همکاری کنین بتونم یه رگ خوب بگیرم خب؟ شک نداشتم اون لحظه متوجه شده بود قلبم تو دهنم میزنه و مث موش میترسم...آب دهنمو قورت دادم حرفشو تایید کردم، فهمیدم راه سختی در پیش دارم همیشه این مرحله از فرایند درمان برام خیلی سخت بود...رگ گرفتن، خودمو صدبار لعنت کردم که به عمو نگفتم از سرم متنفرم و ننویسه،
ده دقیقه ای رو با تمرکز روی رگای دستم گذروند میترسیدم نگاه کنم ولی دلم آروم نمیگرفت دوست داشتم ببینم موفق میشه یا نه....کم کم حس کردم مامانمم ترسیده، تو صورتش نگاه کردم اشاره کرد چشامو ببندم بازم گشت واقعا انتظار نداشتم بعد این همه روزی که بالا آوردم رگام گرفته بشه...پد الکلی رو روی ضخیم ترین رگ دستم چند بار کشید سوزنو فرو کرد....از ته دلم گفت آخخخ...منتظر بودم توی سوزن پلاستیکی خون برگرده و قرمز بشه ولی نشد...خیلی بیشتر استرس گرفتم، رگو لمس کرد زاویه سوزن رو یذره تغییر داد کمتر از میلیمتر دوباره تا تهش فرو کرد....خیلی دررررد داشت، داشتم ضعف میکردم، بازم خون برنگشت....سوزنو در نیاورد، دلم نمیخواست دربیاره که دوباره یجای دیگ رو سوراخ کنه...بازم عمق رگو چک کرد زاویه سوزن رو یذره تغییر داد و امتحان کرد...بلندتر گفتم آیییی، اخخخ..خون برنگشت مطمئن بودم پاره شده...لبام دستم و پاهام شروع کرد لرزیدن انقدر که ضعف داشتم...مامانم گفت چشاتو ببند مامان جان! یبار دیگ امتحان کرد....خون برگشت، سوزنو فلزی رو دراورد، چسب زد و فیکس کرد.
از حال رفتم...بشددت لرز و ضعف داشتم، سردم شده بود...بعد دو ساعت حالم بهتر شد، پرستار گفت وقتی تموم شد بگین پرستار خانوم صدا بزنم آمپولشو بزنه، مامانم تشکر کردم و رفت.
با هر قطره از سرم که میرفت احساس میکردم جون داره به سلولام برمیگرده، حالم واقعا بهتر شده بود خبری از ضعف و تهوع نبود. خیلی خوشحال بودم خیلی وقت بود که این حس رو تجربه نکرده بودم. اینکه هیچ مشکل و شکایتی نداشته باشی و حالت واقعا خوب باشه...
سرم تموم شد، پرستار اومد سوزنشو درآورد و گفت همینجا آماده شو آمپولتو بزنم برگشتم یکم لباسمو دادم پایین پد الکلی رو رو پام کشید و با احتیاط سوزنو زد...دردی حس نکردم یکم صبر کرد بعد آروم تزریقش کردم. درآورد گفتم ممنون پنبه رو نگه داشت و جاشو ماساژ داد. خدافظی کرد و رفت، منم برگشتم خونه....حالِ خوبم دوام زیادی نداشت نباید انتظار میداشتم که با یه سرم و چنتا آمپول بهتر بشم، ولی بازم همینکه یه نصفه روز حالمو خوب کرده بود خوشحالم کرد...دلم واقعا میخواست تو بیمارستان بودم و مدام سرم تراپی میشدم که حالم همش خوب باشه...ولی توهم مسخره و خندهداری بود...زندگی رو با اندک قشنگی هایی که براش باقی مونده زندگی میکنم، گاهی خسته میشم و غر میزنم..گاهی خیلی الکی امیدوارم....فقط میدونم بخاطر اون هشت نفری که شدن اعضای خانوادم باید دووم بیارم....
پ.ن ۰) بیشتر ازینکه خاطره بنویسم، درد و دل کردم،میدونم اونقد طولانی شد که طعم خاطره رو عوض کرد...مث چاشنی بیش از اندازه تو غذا
امیدوارم منو ببخشین اگ ناراحتتون کردم...
با این وجود امیدوارم کسی برام احساس ترحم نکنه یا امیدِ واهی بده...یا سعی کنه انگیزه تراپی کنم...
فقط دوست داشتم خیلی صمیمانه و خواهرانه کنارتون باشم و براتون از همه چیزِ زندگی یه آدم بگم...
پ.ن ۱) برای MRI و آزمایش و... هنوز وقت نگرفتم و پیگیرش نشدم، فکر میکنم تیر ماه باید اقدام کنم....امیدوارم دکتر باز نگه چرا انقدر دیر...
اونقدی دلم شکسته که علاقه و البته توانی نداشتم که ادامه بدم...دوست دارم یمدت فقط استراحت کنم
پ.ن ۲) انگار قسمت نیست برم دانشگاه فعلا، شرایط طوری نیست که بتونم از خانوادم دور باشم...با این وجود احتمالا برای پیگیری کامل درمان از مهر ماه برم و مرکز استان زندگی کنم
پ.ن ۳) بیشتر از هر کسی مامانم ناراحته که تمام زندگیمو پای درس گذاشتم ولی نتونستم موفق شم،همه انگیزشو از دست داده و دیگ امید نداره که بتونم تلاشی بکنم، یا تلاشم ثمر بخش باشه و بجایی برسم...اما من ناامید نیستم،
وقتی ناامید بهش حق میدم چون هم سنام دونه دونه دارن فارغالتحصیل میشن یا سالِ آخرشون
ولی من....
پ.ن ۴) من همیشه انقد ناراحت نیستم، خیلی جوک و چرتوپرت میگم، خیلی میخندم و کنار خواهر و برادرم و برادرزاده هام واقعا خوش میگذرونم...البته اونقد جوک های ۱۸+++ میگیم که اینجا قابل بخش نیست، از من همون دختر مودب توی ذهنتون رو داشته باشید😁👍
پ.ن ۵) ازونایی که با صبر و حوصله همه خاطره رو میخونن بینهایت ممنونم...!
پ.ن ۶) خدا یار و حافظ و نگهدار و پشت و پناهتون باشه...مهدیسِ 🌵ِ ۲۲ ساله