خاطرهآروین جان
سلام بچه ها
آروین هستم....
خببب این خاااطرهه مال خودم نیس خوشبختانه ولیییییییییییییی مال آریا هست(برادر بزرگوار ک توی خاطره های قبلی هم گفته بودم ک زیاد ازش آمپول و سرم خوردم🥲)
یک روز ک ساعت های ۸ یا ۸ و نیم شب بود بابا تو اتاق بود سر در لبتاپ👨💻،مامان توی آشپزخونه بود🧑🍳،آریا هم روی مبل ولو بود سرماخورده بود،منم ک طبق معمول در حال📖📚،از اتاق اومدم بیرون بابا رو ک دیدم توی اتاق بود رفتم پایین دیدم به داداش گل رو مبل ولووو
رفتم گفتم یکم اذیتش کنم
+خوبی؟🤗
_نه..😪
_آروین
+جونم😌
_واسه داداشت یه لیوان آب بیار🤧
+داداااشممععع😯چیشد حالا شدم داداشت شدم ....روزای دیه ک داداشت نیستم😑
_ولم کن اذیت نکن حالم خوب نیس دیه آروین
+چته عزیز
_سرما خوردم میبینی ک🤒
من«👇
+باباااااا؟؟؟پدررر
بابا اومد پایین
_جونم
+پلیسیلین آماده کن مرسب و همراه با نوروبیون و غیره آمپول ها😗😇😊
ک خلاصه آریا هم با کوسن روی مبل رو پرت کرد طرففم گفت:خفه شوووو آشغال آدم فروش😡(موندم با اون حالش چجوری این فوش هارو گف!!!)من:بابا جان بفرما تحویل بگیر خوبه دکتره خودشم از آمپول میترسه😶
آریا: گراززرز بس کن🤯
بابا:چیشده ؟؟!!
من:این داره تلف میشه
بابا:چیشده آریا؟
آریا:سرما خوردم
ک مامان صدامون کرد گفت بیاین شام
بابا:حالا بیا شام بخور بعد ببینم چیکار کردی با خودت
خلاصه آریا سر شام یکم خورد دیگه پاشد رفت تو اتاقش
ماهم خلاصه خوردیم
مامان:چیشده
من:شازده ات قراره به آن سو برود
مامان: آروین😡
من:دروغ دارم میگم مگه بابا
مامان:لااقل یه زبون لال چیزی بگو مامان جان
بابا:من موندم دیه...حالا خوبه خودشم دکتره
این حالشو چجوری تحمل کرده خدا داند
مامان:حالا برو معاینه اش کن تا از این بدتر نشده☹️
خلاصه همراه با پدر رفتیم به سوی اتاق
درو بابا باز کرد بابا رفت نشست کنار تختش وسایلش و برداشت پتو رو از روی آریا ور داشت شروع به معاینه کرد
ک اخم های بابا رفت توهم بعد معاینه
بابا:آریااا😡این چه وضع حالته ...چجوری این حالت و تحمل کردی...فردا بیمارستان بستری
آریا: بابا چی چی بستری😳
بابا:همین ک گفتم آریا
مامان اومد تو اتاق
مامان:چیشده
بابا بلند شد اومد طرف مامان
بابا:بیا خودت معاینه اش کن ببین😡😤
مامان هم گوشی پزشکی رو برداشت نشست کنار آریا معاینه اش کرد
مامان:آریا مامان جان تو زنده ای؟
آریا هم چیزی واسه گفتن نداشت ک رو به مامان کرد:مامان تو یه چیزی به بابا بگو من یکی بستری بشو نیستم😓
ک خلاصه بابا هم گوش نداد به حرفش دفترچه رو گرفت شروع به نوشتن کرد
بابا:فردا بستری آریا
آریا:بابااا😧
مامان هم به بابا گفت:حالا تو کوتاه بیا مهرداد
بابا:چجوری کوتاه بیام خوبه غیر سرش خودشم دکتره
مامان:فردا رو بستریش نکن تا دو روز بزار اگه خوب نشد من حرفی ندارم خودت هر کاری دوست داشتی بکن
بابا هم قبول کرد و رفت دارو هارو بگیره
وقتی ک اومد به به کیسه کلا آااامپوول بود یعنی قرصی چیزی توش معلوم نبود جز آمپول و سرم
قیافه اش واقعآاا دیدنی بود🥵
خلاصه بابا هم بهش گفت ک بره تو اتاق آماده شه ک رفت تو اتاقش منم خودمو پاس دادم سمت بابا کداشت آمپولارو آماده میکرد ۶ تا آمپول😳😐سرنگ هاشون هم میشه گفت ک بزرگ بودن😑
خلاصه بابا آماده کرد رفت داشت میرفت به سمت اتاق ک گفت:دست یار بی زحمت بیا(منظورش من بودم😅عاشقتم بابایی😙😙😙😙😙😙)خلاصه با بابا رفتم به سمت اتاق ک آریا گفت:آروین تو برو بیرون
بابا:خودم گفتم بیاد ....برگرد حالا حالا باهم کار داریم
ک خلاصه آریا بیچاره هم برگشت بدون اینکه چیزی بگه
بابا لباسش و از دو طرف داد پایین پد کشید وارد کرد ک یه آخ گفت دیه چیزی نگفت منم نشسته بودم کنارش دستش و گرفته بودم
بابا درآورد طرف دیه رو پد کشید وارد کرد
این یکی رو لبش و گاز گرفته بود ک صداش در نیاد بعدی رو بابا پد کشید وارد کرد ک یه آی کش دار گفت
+آااییی😖
_الان تموم مه یکم دیگه ام تحمل کن
در آورد طرف دیه رو پد کشید وارد کرد ک یه داد بلند آااااای باااابا😖😖
بابا:جانم الان تمومه
آاای بابا جان آریا درش بیار 😖😖
من:الان تمومه یکم دیه ام تحمل کن😘
آریا:آی
ک خلاصه بابا کشید بیرون واسش کمپرس گرم کرد
مامان هم واسش آب پرتقال و کیک آورد ک حالش بد شد بالا آورد...دیه بی جون بود
بابا همبعد سرم رو برداشت ک هر چی دنبال رگ گشت. پیدا نکرد آخر هم ک مجبور شد پشت دستش سرم رو بزنه و چسب زد
آریا هم گرفت خوابید😴
فردا صبحش ام حالش یه نمه حالش خوب شد
تا یک هفته آمپول نوش میکرد💉
پ.ن:یک ماه بعد از مریضی آریا من بدبخت کرونا گرفتم😕و کارم به بیمارستان و بستری رسید...اگه دوست داشتید بگید ک خاطره ی کرونا گرفتنم و بگم براتون☘
.
پ.ن: ممنون ک خونید🌹