خاطره زهرا جان
سلام بچه های گل وب خوبید ؟
اومدم یه خاطره از امپول خوردن از دست احسان رو بگم از بس گفتید بگوووو چشم بیایید بگم دلتون خنک بشه😂راستی زهرام🖐🙋♀️
این خاطره تازه نیست یعنی واسه دو سه سال پیشه بچه ها.
یبار مریض شده بودم احسانم چون جای دوستش بیمارستان وایساده بود دو شب و سه روز خونه نبود.ولی خب زنگمیزد و دورادور چکم میکرد دست گل به آب ندم😂
گلو درد از اینا که میسوزونه و به راه بینی ختم میشه اشک از چشات جمع میشه از اون گلو دردا گرفته بودم.گلوم
خشک بود.دوتا یکی جواب تلفن احسان رو میدادم و بیشتر تو واتساپ حرف میزدیم نمیزاشتم زیاد متوجه حالم بشه وگرنه دیکه هیچی 😉گلو درد و بدن درد داشتم مثل حالت انفولانزا ولی خب ضعیف تر بود تب نداشتم .بعد سه روز و خوددرمانی کردن فقط حالم بدتر شده بود یعنی واقعا دیکه رمقی نمونده بود واسم .سعی کردم تا احسان میاد بخوابم که اومد سعیم رو بکنم سرحال باشم 😂با اون قیافه اویزون حتما میشد😂خواب و بیدار بودم که صدای در اومد و فهمیدم احسان اومده هر کاری کردم نتونستم پاشم له بود بدنم از درد ..احسان هی گفت سلام زهرا خانوم...تنبل خانوم خوابی آقاتون بعد ۳ روز اومده خونه...بچم خیلی خسته شده بود کارش سنگین بود دو سه روزه و خواب کافی نداشت بازم با این حال همیشه پر انرژی و مهربون میاد خونه. ❤هر چی صدا کرد من ولو رو تخت نقشم نگرفته بود 😂حال نداشتم پاشم..اومد تو اتاق گفت به ببین چه استقبال گرمی ...خوابیدی...پاشو همسر جانت اومده😂چه تحویلی گرفته بود خودشو😂منم با اون وضع گلو داغون گفتم سلام عزیزم صدام گرفته بود خش داشت 🤧ببخشید احسان باید زودتر میگفتم😢😫حال ندارم 🥺بیچاره احسان انگاری کل خستگیش اومد تو چشماش..اومد نزدیکترم نشست گفت چرا عزیزم چت شده...دست گذاشت رو پیشونیم ولی تب نداشتم گفت داغ که نیستی بگو ببینم چته چی شدی ..منم با استرس کااامل گفتم فک کنم مریض شدم🥺😫گلوم درد میکنه بدنم خیلی بیشتر ..اخماش رفت تو هم گفت چرا زودتر نگفتی چرا نیومدی پیشم ...از کی داری این درد رو تحمل میکنی تو...با ترس گفتم ۳ ۴ روزه🥺جدی تر شد گفت وای وای زهرا ...از دست تو....آخه بهت چی بگم....چرا همیشه میزاری آنقدر حالت بد بشه که مجبور بشی درد بیشتری رو تحمل کنی یکم عصبانی شده بود😢😠بنده خدا همونجوری دست و رو نشُسته وسیله هاش رو آورد و با یکمجدیت معاینه کرد جرات نکردم صدام دربیاد مظلوم نگاش میکردم🥺🥺🥺حین معاینه گفت اونجوری نگام نکن...که دلم بسوزه برات...وروجک خانوم..حالا که چند روز امپول زدی میفهمی قایم کردن مریضی کار خوبی نیست تازه حالتو بدتر هم میکنه....بغض کردم😢گفتم احسااان...احسان جووونم ...ببخشید ...امپول ننویس ..توروخدا....گفت خیلی رو داری....هیچی نگو ..با این اوضاع حتما امپول نمینویسم...شروع کرد نوشتن نسخه منم هی با دستام لباس تنمو میشستم😂😂استرس گرفته بودم...مهر کرد نگام کرد گفت نکن اینجوری...چیزی خوردی؟؟گفتم نچچچ..گفت خیله خب دراز بکش من زود برمیگردم..نیم ساعت بعد اومد هم غذا گرفته بود هم کیسه دارو دستش بود...الفاتحه😂🖐گفت بشین اول غذا بخور عزیزم..باز مهربون