خاطره زهرا جان
سلااااااام حال شماچطوره خوبیت همگی من زهرام والان دانشجوی ترم دوم پزشکی هستم پدرومادرم والبته برادرم ارتان پزشکن وساکن تهران هستیم این خاطره من مربوط میشه به زمستون همین امسال مامان وبابام هردورفته بودن شیرازومن وارتان تنهابودیم خلاصه دوستای ارتان زنگ زدن بهش که بریم شهرکردبرف بازی منم چون درسای دانشگاهم قابل پیچوندن بودن😁😁 ارتان قبول کردکه بریم فرداش چمدوناموناجمع کردیم ولی من یادم رفت لباس گرم باخودم بردارم والبته به قول امیر(پسرخالم)خیلیییییییییییی لاجونم وقتی رسیدیم شهرکردقرارشدچندروزبمونیم رفتیم یه جایی واسه خوابیدنمون پیداکردیم ووسایلم گذاشتیم همونجاوپیش به سوی برف بازی رفتم یه عالمههههههههه برف بازی وسرسره بازی و...ازاین فعالیت های سالم کردیم که بنده باادم برفی🥶🥶 که درست کردیم تفاوتی نداشتم اخه فقط یدونه هودی پوشیده بودم بعدشم رفتیم کافه همه بچه هانوشیدنی گرم سفارش دادن بنده کرمم گل کرداب میوه سفارش دادم اونم کوفت کردم وتاشب که برگردیم هتل کلیییییییی اسب تازوندم شب به حالت میت رسیدم ازگلودردوگوش دردوبدن دردتاصبح نخوابیدم البته من یه امتیازمثبت که دارم نه ابریزش بینی دارم نه اشکم درمیادحتی اگربه حدمرگ برسم فرداشم خیلی اروم داخل ماشین نشستم که ارتان بهم شک کردکه من که انقدربیش فعالم چراارومم ولی منم جواب کوبنده خوابم میادادادم😈ارتانم گفت بروعقب بخواب تابرسیم صدات میکنم بنده هم ناچارقبول نماییدم قبل ازرسیدنمون به مقصدگویابنده بدلیل تب شدیییییید حالم بدبودوچرت وپرت میفرمودم ارتانم منابه زودبیدارکردومعاینه کردهرچی معاینات پیش میرفت ارتانم عصبانی ترمیشدیه توماردارونوشت وچون وقتی مناداشت معاینه میکردازشهرخارج شده بودیم وداخل یه روستای متروکه بودیم هیچی نبودوالبته جایی هم بازنبودارتانم زنگ زدبه دوستش وگفت مایه کاری واسمون پیش اومده اونابرن وقتی رسیدن به ماهم خبربدن انقدرارتان گشت تایه داروخانه پیداکردوقتی اومدبیرون من فقط دیدم سه تاپلاستیک امپول وسرم دستشه وقتی سوارماشین شدبهم گفت به مغازه پیداکن یه چیزواست بخرم بخوری امپولات قویه خلاصه یه سوپرمارکت پیداکردرفت واسم شیرکاکائووکیک خریدوقتی خوردم همشابالااوردم وارتانم وقتی دید چیزی نمیتونم بخورم گفت دوتاپنی سیلین12000وسه تاتب برتاداخل ماشین بزن تابقیشون منم نمیتونستم مقاومت کنم پس تسلیم شدم(البته شیشه های ماشین ارتان دودی شدییییده ازبیرون داخلش معلوم نیست)ارتان نشست عقب سرمن روی پای ارتان بودتب برهایی که زدبا یدونه اخ واسه هرکودوم تمام شدولی موقع تزریق پنی سیلین اولی که داشت امادش میکردگفت زهراشل بگیرچون داروخانه لیدوکائین نداشت منم تااین سن یه بار12000زدم ولی بالیدوکائین بودشلوارماتازیرباسن کشیدپایین گفت چون عمیقه سمت راستاپنبه کشیدتوده درست کر نفس عمیق بکش ونیدلوفروکردمنم ناخواسته پام منقبض شدوفقط داشتم جیغ میزدم وگزیه میکردوالتماس که درش بیاره ارتانم فقط میگفت زهراشل کن سوزن میشکنه والان موادسفت میشه وازاین حرفامنم دست خودم نبودنمیتونستم شل کنم وازشانس بنده موادسفت شدوارتانم کل مواداپمپ کردکه باجیغ وایییییییییییییییییی من وشدت گرفتن گریم همراه شدووقتی سرنگادراوردوپنه راگذاشت پنبه خونیه خونی بودخواست سمت چپماپنبه بزنه که نذاشتم وفقط التماسشامیکردم که دیگه نزنم ارتانم کلی قربون صدقم رفت واشکاماپاک کردگفت یکم استراحت کن تااونیکیابزنم واسه این یکی وقتی سرنگادیدم گریم شدت گرفت اخه این یکی سوزنش ضخیم تربودمواداکشیدداخل سرنگ سمت چپاپنبه کشیدارتان:نفس عمیقققققققققق عشق داداشووقتی نفس کشیدم نیدلوفروکردکه باجیییییییییغ بنده همراه شدووقتی خواست پمپاژکنه کلی التماسش گردم که درش بیاره وفقط یه جواب گرفتم
🥺🥺تماااااااااام یکم تحمل کن ولی مگه تمام میشداین لنتی اخراش دیگه خواستم بلندبشم که ارتان کمرمامحکم گرفت ووقتی تمام شدگفت این سرنگه دوتاپنی سیلین بودجای امپولا اماساژدادولی جاشون شدیددردمیکردالبته ناگفته نمونه که کلی واسم هدیه خریدوازدلم دراوردولی همون شبش محمد(پسرعموم)اومدواسم چندتاازامپولارازدکه البته دردشدیدی داشتن که من سرهرکودوم به خدامیرسیدم وکلی جیغ گریه دیگه واسه اخریارفتم بیمارستان که چندنفراومدن کمک اخه داخل بیمارستان جیغ نتونستم بزنم فقط تکون میخوردم که پرستاره هم نامردی نکردبدون امادگی زدویهوییم مواداپمپاژکردجای تک تک امپولاسیاه شده بودولی درکل بااینکه کلی دردکشیدم ولی خیلی خوش گذشت
ممنون ازهمتون که خوندید❤️
ببخشیدطولانی شد
اگرخواستیدبگیدتاخاطره عمل لپاندیسمم بذارم واستون
خوششششششش باشیدخدانگه دارتون