————————————————————————————————————————————————————————سلام حالتون چطوره!؟ 
امیدوارم حالتون عالی باشه. 
نفس هستم یه دختر شمالی دانشجوی دندون پزشکی که وسط امتحانا مریض شده اومده خاطره هم بنویسه🤦‍♀️😁
این خاطره مربوط به دیروزه.
 از این ویروس جدید که به گوارش میزنه گرفتم🤦‍♀️علائمش هم دل درد و بدن درد و تب و حالت تهوع بود برا من. از دیروز صبح علائمش شروع شد احسان (برادرمه که پزشکه) خونه بود دیگه معاینه که کرد گفت چیزی نیست همین ویروس جدید رو گرفتی یکم استراحت کن تا برگردم حدودا نیم ساعت گذشته بود منم از درد جمع شده بودم که احسان با یه امپول آماده اومد توی اتاق. یه لحظه دردم یادم رفت مظلوم نگاه کردم ولی فایده نداشت گفت آماده شو چیزی نیست نترس. حالمم بد بود دیگه مثل دختر خوب آماده شدم که احسان اومد بالا سرم پنبه کشید گفت نفس عمیق بکش و زد😬
فقط ورود سوزنش درد داشت که یه آخ گفتم و سریع تموم شد که گفت برگرد تا بیام سرمت هم وصل کنم، از اتاق رفت بیرون یکم بعدش با سرم و دوتا آمپول برگشت. پنبه کشید یکم دستم بررسی کرد ولی انگار فشارم پایین بود رگ نداشتم دیگه یه رگ پیدا کرد و اسکالپ زد که زیاد درد نداشت اون دوتا آمپول هم ریخت داخل سرم. حالم بهتر شده بود دیگه تب نداشتم فقط هنوز یکم دل درد و حالت تهوع داشتم که انگار این ویروس چند روزی همین جوریه. 
گذشت تا امروز ظهر که حالم دوباره بدتر شد دل دردم خیلی زیاد بود حالم بهم خورده بود دیگه زنگ زدم به میلاد(نامزدم) که بیاد دنبالم بریم بیمارستان پیش احسان چون خونه نبود. 
توی اتاق دراز کشیده بودم که صدای میلاد و مامانم اومد چند دقیقه بعدش هم خودش اومد توی اتاق. از قیافش نگرانی و خستگی میبارید اومد پیشم گفت چیشدی دوباره نفسم؟ گفتم نمیدونم حالم یه دفعه بد شد. دیگه کمکم کرد رفتم توی ماشین و رفتیم بیمارستان. رفتیم توی اتاق احسان خودش انگار بالا سر بیمار بود توی اتاق نبود. چند دقیقه که گذشت اومد با میلاد سلام و احوال پرسی کرد و اومد کنارم نشست گفت هنوز درد داری که فقط سر تکون دادم دیگه باز معاینه کرد و دارو نوشت که میلاد رفت بگیره منم روی تخت توی اتاقش دراز کشیده بودم. میلاد اومد با یه پلاستیک که فقط سرم و آمپول داخلش بود. احسان داروها رو گرفت به منم گفت برگرد زود باش کار دارم. با صدای کم میلاد صدا زدم که گفت نفس بحث نکن حالت بده زود باش عزیزم. منم دیگه دیدم فایده نداره برگشتم آماده شدم میلاد هم کنارم بود دستم گرفت که احسان اومد پنبه کشید و آمپول رو زد که درد زیادی نبود میشد تحمل کرد تموم که شد سمت دیگه هم پنبه کشید و فرو کرد که جیغم رفت هوا واقعا درد داشت که گفتم احسان این چی بود آخخخخخ اونم همش میگفت آروم باش نفس عمیق بکش. یکم پام تکون دادم خیلی درد داشت که میلاد سریع گفت پاتو تکون نده نفسم الان تموم میشه قربونت برم، همون موقع احسان پنبه گذاشت و سوزن کشید بیرون ولی هنوز پام درد میکرد اصلا انگار نه انگار که تموم شده بود. برگشتم که میخواست سرم وصل کنه که رگ پیدا نکرد به پشت دستم زد که یه آخخخ بلند از ته دل گفتم بدجور درد گرفت و میسوخت که احسان خندید و گفت حداقل اینجا آبروداری میکردی😅 الانم دستت تکون نده که یه چشم غره بهش رفتم که همون براش کافی بود یه آمپول هم داخل سرم زد از اتاق رفت بیرون. سرم هم که تموم شد برگشتم خونه بهتر شدم ولی هنوز خوب نشدم امیدوارم دیگه آمپول لازم نشم🤦‍♀️
ببخشید اگه بد نوشتم هنوز حالم بده دیگه شرمنده.
یه توضیح کوتاه هم درمورد سوالایی که ازم پرسیده شده بدم اینکه میلاد قبلا دانشجو پزشکی بوده ولی به هر دلیلی نشده که ادامه بده و الان شغل دیگه ای داره و اینکه هنوز هم ازدواج نکردیم، بچه ها هرکس که خاطره مینویسه یه زندگی شخصی داره که لازم نیست توی فضای اینجا کل زندگیش تعریف کنه پس بهتره سوالات شخصی هم از همدیگه نپرسیم و کسی رو قضاوت نکنیم.
امیدوارم همیشه حال دلتون خوب باشه❤️