خاطره لیا جان
سلام برو بچ:)
چه خبرا
اول عرض کنم خدمتتون که من یک سال و نیمی میشه که این کانالو با خاطرات دنبال میکنم:)
حتی یه بارم خاطره گذاشتم اما حدودا یه سالی میگذره برای همین کسی یادش نمیاد!
خودمم خوش ندارم:)برای همین اسم اصلیمو نمیگم با اجازتون🙏🏻
لیا هستم 18 ساله:-)
خب این خاطره هم مربوط میشه به یک ماه پیش که مدارسا تازه یه ماه باز باز شده!
رشتمم پزشکیه و تزریقم خیلی خوب بلدم دستمم سبکه
دقیقا نمیدونم چند اردیبهشت بود که مارو بردن به یه درمانگاه تا یکم با فضاش اشنا بشیم و اینا
خلاصه من و دوستامم که مثل همیشه پایه بودیم!
مارو بردن یه درمانگاه که ماشالله خیل هم شیک بود!
یکم مارو گردوندن بهمون وسایل نشون دادن و اینا...
بعد بردن اتاق تزریقات
البته نه همه رو ها!
ولی من جزوی ازون تعدادی که رفتن تو اون اتاق کوفتی بود!😂
یه پرستاری بود بهمون نکاتی و گفت که اصلا تو کتابامون نبودش
یعنی این اردوعه حسابی به نفع ما بود😐
بعد یه خانم حدود چهل و خورده ای ساله اومد
پرستاره پرسید که اینا برای آموزش اومدن اجازه هست ببین یا نه...
خانومه هم نه نگفتا انگار تازه از خداشم بود!😐💔
خلاصه که دورش جمع شده بودیم که پرستاره گفت کسی میخواد براش بزنه یا نه
والا راستش چون من تو مدرسه یه بار بهماکت تزریق کرده بودم و خیلی خوب بود همه ی نگاها برگشت سمت منه بدبخت!🥺
دوستمم گفت که معلممون گفته لیا خیلی خوب میزنه و اینا...
ببینید اسم اصلی من یه چیز دیگست!
ولی خب چون که خودم اسم لیا رو خیلی میپسندم دوستام و خانوادم من و به این اسم صدا میزنن
پرستاره:میخوای بزنی؟
منم یه سر کج کردم که به معنای رضایت بود!
آمپولو که دیدم استرس من و برداشت پنیسیلین بود
بدبخت خانومه اینقد اروم و ریلکس بود ولی خبر نداشت کع چی در انتظارشه😀😂
آمپولو آماده کردم رفتم پیشش گفتم اماده شید
انگار پرستاره یجوری راضیش کرده بود
خود پرستاره هم اون سمتش رفت یعنی بالاسرم بود که خطا نکنم
پرستاره یه باکس اورد درشو باز کردن و یه پنبه الکی بهم داد
منم پنبرو دقیقا سه بار کشیدم رو پوستش و یه چند دقیقه وایستادم و یه توده درست کردم نیدل و وارد کردم
تا زمانی که نیدل و وارد کنم و آسپیره کنم صداش در نیومد ولی تا شروع به تزریق کردم آخ و اوخش شروع شد
منم بی توجه همینجوری تزریق میکردم
خودم داشتم از استرس میمردم حالا باید به فکر اونم باشم😂
کم کم صداش بلند تر شد که من کشیدم بیرون و پنبه گذاشتم و یه کوچولو فشار دادم تا مواد جمع نشه
سر امپولو گذاشتم و امپولو انداختم سطل آشغال
ببینید جدی خوب زدما!!
بلاخره خودم مشتری این وب هستم😂
میدونم ک پنیسیلین چقدر درد داره
همه ماشالله وقتی میزنن صداشون کل ساختمونو برمیداره😂(شوخی میکنما:)
بعدش خانومه پاشد و یه تشکر خشک و خالی کرد و رفت
وا!من اینهمه استرس کشیدم حداقل یکم درست و حسابی تشکر میکردی
پرستاره هم بعدش گفت آفرین خیلی خوب زدی...
تازه بعدش که معلمم فهمید یه نمره بهم داد😂همون لحظه که این نمره هرو داد یه بر طبل شادانه بگو تو ذهنم پلی شد😂
این بود از خاطره:)
میدونم خیلی چرت و پرت بود...
ولی بیاین نیمه ی پر لیوان و ببینیم!یه نمره اضافی گرفتم خخخ
راستش خودم خاطره ی خاصی ندارم مثل چی از امپول میترسم:/
یعنی اخرین امپولی که زدم ماله ۱٠ سالگیم بود بعد اون فقط واکسن و اینا بودش
امیدوارم که همیشه شاد و تندرست باشید:)))