خاطره سولماز جان
با عرض سلام من سولمازم همسر سهردار
من از مادر ترکمن و پدر گیلانی هستم
همسرم سهردار ادم خوبیه ازش راضی ام اما خانواده ام سر ازدواج با سهردارم کلی باهام بحث کردن منم راسیتش عاشقش بودم داستان عاشقی ما اینه که سهردار با دوستاش امده بودن تفریح گیلان منم به اتفاق دوستام تو تفریح و خوش گذرونی بودم داشتیم تو جنگلا راه میرفتیم که سهردار با یسری از دوستاشم اونجا بودن داشتن آتش روشن میگردن که آب جوش درست کنن و اینا خلاصه مام از سر اینکه بهشون گیر بدیم آتیش روشن نکنید و اینا منم حسابی با پسرا بحث کردم سهردارم اروم بود بعد رفیقاش خیلی اهل بحث بودن سهردار سر یه سنگ نشسته بود با چوب رو زمین خط خطی میکرد بعد یه دعوای درست حسابی از سر مردم آزاری منو دوستام خیلی اهل دعواییمم انگار دعوا نکنیم خوابمون نمیبره دعوا تموم شد مام همون جا بند و بسات مون رو پهن کردیم نازنین یه خط کشید رو زمین پسرا رو گفت اون طرف دخترا این طرف بعد اینکه یه نفسی تازه کردیم پسرا بحث شون گرفت مام دیگه زور مون نمیرسید با کفش سمت پسرا حمله کردیم کفش مهدیه خرد به بازو سهردار پاشد هیجی نگفت مام از خنده درحال کف بالا اوردن فقط بعد دوباره شروع کردیم سهردارم عصبی شد بلند شد یه داد زد سکوت حاکم شد مهدیه ام اهل سکوت نیست داد زد تو کیی که سر من هوار میکشی مرتیکه عوضی سهردارم بازم سکوتش گرفته بود ولی یکی از دوستاش گفت نمیخای چیزی بگی مثلا پسری پلشت مهدیه ام کفش پرت میکرد این دفعه مستقیم خورد تو قفسه سینه سهردارم کفش شو گرفته پرت کرد سمت خودش جا خالی میداد لاکردار پسرا کفشاشون سمت ما بودن دیگه پرا نکردیم کفشاشونو گرفتیم رفقای سهردار کفش سهردارن پرت کرده بودن اونا دیگه باید با جوراب راه میرفتن بیچاره ها منم دلم به رحم امده بود گفتن بیا کفش شو نو بدیم فایده ایی نداره چون من در طول کفش پرتاب کردنا سهردار رو زیر نظر داشتم مهدیه ام به رخم اورد گفت بخاطر اون پسره ابرو کلفته بخاطر همین میگی کراش زدی روش منم دیگه مثل سهردار سکوت اختیار کرده بودم پسرام مسخره میکردن خلاصه گذشت مام کفشاشونو دادیم
درد این خاطره اینجاست که من بچه ام بر اثر اینکه به احتیاتی خودم و خانواده ام بچه از دست رفت منم اینو گردن سهردار نمیدازم چون بهم گفت میبرمت شمال تفریح گوش به حرفاش میدادم ولی خانواده ام مخالف بود منم دیگه واقعا خسته بودم نمیدونستم چکار کنم
۱۹ خرداد روزی بود که بچه ام اخرین روزای زندگیش و اخرین ساعت های زندگیش رو گذروند و اخرین دقیقات و اخرین ثانیه ها ...
و مجبور به کورتاژ بچه ام شدم برید در مورد کرتاژ بخونید چون داغ مادر شدن موند تو دلم
من به این خاطره داستان آشنایی منو سهردار رو نوشتم بعد از اون روز سهردار رو کلا میدم و اومد خاستگاریم .
بگم که این خاطره اشنایی رو اضافی کردم چون میخاستم به اون لحظه اول فکر کنم که سهردار هیچ گناهی نداره و همش بخاطر خانواده خودمه
بهتون بگم که سهردارم دیگه تو تل نیست و اینجا بهتون گفت بگم خیلی خوب بودین ولی ...
دوست داره زندگیش رو بدون دغدغه بگزرونه