خاطره نازنین جان
سلام بچها خوبین❤️من نازنینم همون که رل داره😁 خب بچها من میخام خاطره آمپول خوردن خودمو بگم😂واسه چند روز پیشه بریم سراغ خاطره:من چند روز پیش صبح بلند شدم بیاید میرفتم مدرسه امتحان میدادم🤦رفتم مدرسه امتحانمو دادم انقدر اون روز گرم بود داشتم میپوختم از گرما رفتم بعد امیر زنگ زد که جواب دادم بعد گفت کجای که گفتم امتحان دادم میخام برم خونه که گفت نرو میام دنبالت گفتم باش بعد امیر اومدو رفتیم دور دور بعدم گفتم منو برسون خونه خیلی گرممه اونم گفت چشم منو رسوند رفتم خونه از شدت گرما لباسمو در اووردم رفتم حمام آب سردو باز کردم انقد گرمم بود از حموم اومد بیرون رفتم تو اتاقم کولرو روشن کردم رفتم زیرش واییییی خیلی خوب بود رفتم لباسمو پوشیدم بعد رفتم یه چی خوردم بعد رفتم اتاقم سرم داشت کم کم درد میگیرفت میترسیدم سرما بخورم باز کولرو خاموش کردم یکم با امیر چت کردم میخاستم بخوابم رفتم خوابیدم تا ساعت ۲ خواب بودم بلدن شدم عثلا حالم خوب نبود سرم خیلی درد میکرد بدنم درد میکرد رفتم از مامانم قرص سرما خوردگی گرفتم مامانم گفت بیا بریم دکتر اما قبول نکردم الکی گفتم حالم خوبه میخاستم برم اتاقم که بالا اووردم بدو رفتم سمت دستشویی حالم اصلا خوب نبود به زور رفتم اتاقم دیدم امیر داره زنگ میزنه 😕جواب دادم بعد گفت چرا صدا اینجوریه ؟ گفتم خوبم گفت معلومه چت شده قضیه رو بهش گفتم بعد اونم اعصابش خورد شد گفت لباستو میپوسی میام دنبالت میرم دکتر گفتم خوبم گوشیو قط کردم آماده شدم امیر به گوشیم زنگ زد گفت بیا من دم درم منم به مامانم گفتمو رفتم نشستم تو ماشین امیر گفت چیکار کردی با خودت هیچی نگفتم رفتیم تو راه اصلا باهم حرف نزدیم رسیدم درمانگاه انقدر استرس داشتم رفتم رو صندلی نشستم زیاد شلوغ نبود امیر نوبت گرفت اومد پیشم بعد از چند دقیقه رفتم تو اتاق دکتر سلام کردیم من اصلا جون نداشتم که بخوام حرف بزنم امیر توضیح داد حالمو دکتر گلومو دید گفت عفونت داره دفتر چه رو از امیر گرفت شروع کرد به نوشتن بعد بهم گفت پنی زدی با استرس گفتم اره گفت کی گفتم یه چند وقتی میشه بعد دفتر چه رو داد خدافظی کردیم اومدیم بیرون به امیر گفت اینجا بشین برم داروتو بگیرم گفتم باش رفت دارو گرفت اومد دارو هارو گرفتم دیدم دیدم۲ تا آمپوله با قرص 🤦بغض کردم🥺به امیر گفتم من آمپول نمیزنم میترسم گفت میزنی حرف نباشه منم چیزی نگفتم رفتم تزریقات یه خانم بود امیر آمپولا رو داد گفت برید آماده بشید منم دست امیرو گرفتمو امیرگفت نازی دراز بکش گفتم میترسم امیر گفت نترس من پیشتم نگران نباش نشستم رو تخت زیپ شلوارمو کشید پایین منم دراز کشیدم دست امیرو گرفتمو پرستاره اومد شلوارمو امیر کشید پایین پرستاره گفت شل کنید پنبه کشیدو آمپولو وارد کرد وای چقدر درد داشت آآآیییییی بسته ترو خدا امیر میگفت جانم الان تمام میشه که پرستار در اوورد بعدی رو پنبه کشید وارد کرد سفت شدم پرستاره گفت شل کن امانمیتونستم امیر میگفت شل کن الان تمام میشه که پرستاره چند تا زد جای تزریق یکم شل شدم زد و در اوورد جاشو پنبه گذاشت امیر لباسمو درست کرد پاشدم صورتم خیس بود انقدر گریه کردم😁امیرم گفت بمیرم برات گریه نکن دیگه اشکامو پاک کرد پاشدم رفتیم سوار ماشین شدم منو رسوند خونه و بعد رفت.
مرسی که خاطرمو خوندید ❤️بچها امیر قرار بیاد خاستگاریم 😍مواظب خودتون باشید خدافظ