خاطره دینا جان
هلو آور بادی
خوبین خوشین سلامتین چطورین؟😍
دیــنام
شناختین؟همونی که ماهی خورده🙈🎏
این چن روزا فقط و فقط مشغول درس بودم نمیتونستم بیام اصلا
هععییی کی این امتحانات تموم میشه🤧
خب میخوام بازم یکی از خاطره های شیطونی منو سامیار رو بگم که بازم مربوط به دوران بچگیمون میشه
البته ایندفعه احساس میکنم که من زیاد شیطونی نکردم نمد خودتون قضاوت کنین😅🚶♀
خب خاطره از این قرارِ که ما هممون دعوت شده بودیم به ویلا خالم که دختر خالم تازه نامزد کرده بود یه جشن کوچولویی میخواستن برگزار کنه که آقا سامیار و اینا هم دعوت بود😎
ما هم چون دوتایی اکیپ هستیم هر جا بریم و اگه ما دوتا با هم باشیم باید یه بلایی یا یه شیطونی بکنیم اصلا نمیشه مگر اینکه همدیگه رو نبینیم😂
مراسم تقریبا دور بر ساعت ۸ و اینا بود🕗
عصرش هم مامانم هی بهم میگفت که زود آماده باش هر چی میخوای ببری یا لاک و اینا بزنی از الان بکن بعدا بازم مثله قبل آماده نشی منتظرت نمیمونیم😐😂
بنده درسته که هنوز بچه بود اون موقع فک کنم ۹ سال و اینام بود ولی خب مثله دخترای بزرگ خیلی طول میکشید که آماده بشم خودمم نمیدونستم که اون همه مدت چیکار میکردم🤣
طرفای ساعت ۶ و نیم و اینا بود که رفتم بالا آماده بشم
تو پله ها داشتم شیطانی فکر میکردم که چی کنم😂😈👻
یهویی یه فکر طلایی به ذهنم رسید گفتم عه برم اتاق مامان لباسای اونو بپوشم مال اون بهتر از منه😍
رفتم اتاق مامانم دیدم سه تا پیراهن مجلسی گذاشته رو تختش که تو کاور بودن یکیش سیاه رنگ بود کلا من از رنگ سیاه خوشم نمیاد بدون اینکه به مدلش فکر کنم گفتم نه این نمیشه
یکیش هم کرمی رنگ بود که از مدل اونم خوشم نیومد گفتم نه این به درد من نمیخوره
سومی هم والا یادم نیس که چجوری بود ولی در کل از اونم خوشم نیومد و رفتم سراغ کمد لباسش که ببینم اونجا چیا هستن
خب دیگه چیکار کنم بنده یکم خوشگل پسنده و همه چیو به راحتی نمیپسنده😂😎
بعد در کمدو که باز کردم در حال انتخاب لباس بودم که هر کدومشو که نمیپسندیدم پرت میکردم زمین😂😐دیگه وضع اتاق بد جور داغون بود🤣
بالاخره تونستم یه لباسی برا خودم انتخاب کنم یه پیراهن مجلسی قرمز بود که وقتی دیدمش چشام قلبی شد😍و ذوق زدم گفتم آره این برا من خوبه
که با هزار جور مکافات تونستم اونو تنم کنم صد برابر من بود ینی😵💫🙄
میتونم بگم که توش گم شده بودم😄😄
بعدش رفتم چند تا پاشنه بلند پیدا کردم یکیشو انتخاب کردم خیلی خیلی بزرگ بود در حدی که اگه اون یکی پام رو هم میزاشتم جا میشد🤣
بعد به زور کج و کوله و با کمک گرفتن از دیوار یا هر چیزی که به دستم میومد به عنوان اعصا استفاده میکردم که بتونم راه برم و نیفتم👩🏻🦯😅
بالآخره رسیدم سراغ پله ها که خیلی با دقت و آروم آروم داشتم پایین میومدم که خودمو به مامانم نشون بدم ببینه چطور شدم😆
خودشم وقتی از پله ها پایین میومدم یه حسی برام اومده بود که انگار سیندرلا هستم و دارم از پله ها پایین میام یه ژستی گرفته بودم که🤣خود سیندرلا تو کارتون هم نمیتونست همچین ژستی بگیره😐😂
بعد مامانم صدای تاک توک پاشنه هارو شنید اومد ببینه که چه خبره و من اون لحظه نمد چیشد هول شدم یا چی پام به دنباله پیراهن گیر کرد و افتادم زمین🤕
که خداروشکر چیزیم نشد فقط یکم زانو دستم یه کوچولو زخمی شد که اونم مهم نبود ولی پیراهن مامانم پاره شد🤕😕 پاشنه ی کفش کلا سمت پاینش رو مثله قیچی پاره کرده بود😑
که تنها راه من گریه کردن بود که خودمو مظلوم کنم وگرنه...🥺😐😂
مامانم زود اومد به سمت من و یکم عصبانی بود بعدش گفت ناراحت نباش عزیزم کاری هست که شده گریه نکن منو بغلش گرفت و برد دستمو تمیز کنه بعد هم میخواست پانسمان کنه که من نزاشتم بکنه😎
بعد هم دوباره رفتیم بالا و ایندفعه مامانم داشت آمادم میکرد که من فقط لج بازی میکردم و میگفتم اینا رو دوست ندارم😂🥲
بالاخره با هزار و یک زحمتی که به مامانم دادم تونستیم یه لباس مورد علاقه واسه من پیدا کنیم😅
که بعدش هم خودش آماده شد و منتظر بودیم که بابام از مطب برگرده بریم😕🚶♀
و منی که اصلا صبر ندارم هر یه دقیقه یه بار زنگ میزدم میگفتم کجا موندی😂آخرش اومد و اونم آماده شد هنوزم باورم نمیشه در عرض ۱۰ دقیقه آماده شد🥲هعیییی چجوری آخه؟برام سواله🤨
خلاصه...
بلاخره تونستیم بریم و به موقع برسیم
و منی که بدون اینکه با کسی سلام و احوالپرسی کنم هر کی رو میدیدم میگفتم سامیار کجاس (هم دستم کجاس که شلوغی کنیم)😈
بلاخره پیداش کردم و اونم میگفت منم دنبال تو بودم کجا بودی پس😁اصلا عین همیم مثله دوقلو ها
وگرنه اینهمه تفاهم محاله!
که بعد اینکه شام و اینا رو خوردیم همه در حال گپ زدن با یکی بود و کسی به فکر این بچه ها نبود که دارن چیکار میکنن😕🚶♀
دیگه حوصلمون سر رفت و گفتیم بیاین بریم بیرون
داشتیم همینجوری باغ رو میگردیم که یه استخر دیدیم😃
ولی متاسفانه نرده داشت و نمیشد که بری توش تنها راه این بود که بریم کلیدش رو بگیریم باز کنیم که میدونستیم نمیدن😕
اونم شب به هیچ عنوان نمیدادن💔🤕
همش داشتیم فکر میکردیم که چجوری بریم توش البته اینم بگم اگه از نرده ها هم رد میشدیم استخر لبه داشت😕
که سامیار با کلی زور یعنی بیچاره بچه انقدر تلاش کرد که سرش از وسط نرده ها بگذره مثله گوجه شده بود و عرق کرده بود😕
بالاخره اون تونست بره منم با این راه تونستم برم پیشش
ولی اون یکیا موندن😕😕اونا از ما بزرگ بودن و نمیشد که از وسط نرده ها رد بشن که رفتن یه صندلی کوچیک آوردن و با کمک اون تونستن بیان
البته به این راحتی هم نیومدن ها محمد(پسر خالم) نصف راهو که رفت بعد موند بالای نرده و داد میزد که کممممک میترسم من😂🤦🏻♀
ما از اون بیشتر شجاعت داشتیم😎
بعدش هم آیلار و نسیم هم تونستن بیان😪ولی تا بیان دیگه جون واسه منو سامیار نموند کلی خسته شدیم☹️
بعد داشتیم با آب بازی میکردیم همش با کاغذ قایق ⛵ درست میکردیم که روش بمونه ولی متاسفانه عملیات ما با موفقیت انجام نمیشد😕
در این هنگام هم سامیار با محمد دعواش شد داشتن بحث میکردن که یهویی محمد سامیار رو هل داد و رفت داخل آب🤦🏻♀🤦🏻♀🤦🏻♀🤦🏻♀
آب هم ارتفاعش ۱و نیم متری بود🤕🤦🏻♀ولی خب بچه بود نمیدوست در بیاد و ما هم چیزی نمیتونستیم بکنیم😰
نرده هم بسته بود کسی نمیتونست بیرون بیاد همش جیغ می کشیدیم که یکی به دادمون برسع ولی کسی صدامونو نمینشیند آهنگ باز کرده بودن😐🤦🏻♀
دیگه من نمیدونستم چی کنم کاری از دستم بر نمیومد😞 آب هم سیاه بود به شدت میترسیدیم درسته همه جا چراغ داشت و نورانی بود ولی باز نمیشد که بریم سمتش بیچاره سامیار هم اونجا جون میداد یعنی😢💔
نتونستم خودمو کنترل کنم زدم زیر گریه و در حال تلاش بودم که از وسط نرده ها بتونم برم بیرون یکی رو صدا بزنم بیاد کمک🤕
بالاخره با کلی بدبختی تونستم برم بیرون دیگه اینقدر به بدنم فشار اومده بود که صورتم زخمی شده بود ولی تو اون هنگامه اصلا نفهمیده بودم🚶♀🚶♀
بعد زود رفتم داخل خونه و جیغ زدم زود بیاین سامیار مرد آخه چرا صدامونو نمیشنوین😭💔
بیچاره اصغر (داداش داماد) نفهمید که چی شد با سرعت نور رفت بیرون بدون اینکه کفش و اینا بپوشه کلید نرده ها رو هم نداشت اونم مثله ما پرتاب کرد خودشو ولی خیلی حرفه ای بود دهنمون باز موند😧😮
بالاخره تونست سامیار رو بیرون بیاره دیگه هوشیاریشو از دست داده بود😔
منم اصلا تحمل دیدنش رو نداشتم همش گریه میکردم حتی الانم بغضم گرفت واقعا خیلی صحنه بدی بود برام لعنت به اون روز😒
خودشم چون من هر چی تلاش کردم نتونستیم در بیارم عذاب وجدان گرفته بودم سامیار هم اصلا نمیتونست چیزی بکنه بالاخره بچه بود و رفته بود زیر آب🤕
بعد تا اون موقع همه اومدن پیش سامیار که عوض اینکه به فکر سامیار باشن داشتن بهمون غر میزدن که چرا اینکارو کردید😐 بیچاره مامانش هلاک شده بود🤕
خداروشکر که بابا دعوا رو کنترل کرد و نجاتمون داد سامیار رو به بغلش گرفت و برد داخل خونه گفت الان بحث این چیزا نیس سامیار مهم تره الان😕
بعد هم رفتن اتاق من موندم بیرون😐
انقدر گریه کردم و جیغ زدم که من میخوام کنارش باشم بالاخره اجازه دادن منم بیام پیشش ولی به شرط اینکه چیزی نگم و صدام در نیاد کلا خفه شدم🤐
بابام اول همه لباس هاشو در آورد و چون حوله ای چیزی نبود کتش رو در آورد با اون خشکش کرد بعد هم تنفس مصنوعی میداد و احیای قلب میکرد و ماساژ و اینا میداد به قلبش🥺
به زور خودمو کنترل کرده بودم که گریه نکنم یعنی دیگه انقدر دست ها مو مشت کرده بودم که گریه نکنم رد ناخنام مونده بود و دستمو زخمی کرده بودن😶
بالاخره بعد کلی ماساژ و تنفس و اینا سامیار به هوش اومد🥺 از دهنش و بینیش همش آب میومد اون سامیاری که بمب انرژی رفته بود یه نفر خیلی بی حال اومده بود به جاش
واقعا خیلی برام دردناک بود😞💔
بعد هم لباس نداشت که بپوشه مامانش لباس اضافی نیاورده بود از لباسای محمد بی ادب استفاده کرد😒😒😒😒😒😒
هنوزم باهاش کلکل میزنیم و نمیسازیم😤
بعدش بابام برد بیمارستان که من نرفتم ببینم چی شد ولی بقیش رو سامیار وقتی حالش خوب شد بهم تعریف کرد که کلی سرم و آمپول و اینا زده بودن به بیچاره و یه روز هم تحت نظر مونده بود بیمارستان🥲
با محمد هم کلی دعوا کردن که چرا اینکارو کرده با منم کاری نداشتن چون دیدن خیلی گریه کردم و ناراحتم ولم کردن و رفتم اتاق🥲😕🚶♀ولی بعدش که رفتیم خونه توسط بابا محاصره شدم😕🚶♀
شیطونی ما باعث شد مجلس دختر خالم هم بهم بریزه🤦🏻♀باید بریم حلالیت بگیریم🥲
تازه یه خبر خوب که وقتی اینو شنیدم انگار یه پارچ آب یخ به دلم ریختن😂
آقا محمد هم مریض شده بود قشنگ
از بس آب بازی کرده بود و عرق کرده بود اونم تو بیرون که سرما خورده بود بهش
که رفته بودن پیش بابا و اونم دستش درد نکنه یه عالمه آمپول💉 براش نوشته بود که شب اومدن خونه تا اون آمپول ها رو بابا بزنه براش کلی خندیدم یعنی😂🤣
چون همش ادا درمیآورد و جیغ میکشید و نمیزاشت بزنه و فرار میکرد همش
آخرش تونستن بگیرنش و دمر بخوابوننش دو تا آمپول بود که زدن برا هر کدومش نیم ساعت جیغ کشید ینی!بچه ترسوووووو😂😜😝
The End🤓
ممنونم که خوندین ببخشید اگه طولانی بود🥰😘❤️
عاا راستی اینم بگم بالاخره تونستم انتخاب کنم که کدوم رشته رو میخوام کلا تغییر نظر دادم و قرارِ که تجربی بردارم کنار اونم هنر که دوست دارم انجام بدم😎🤓
خب بریم سراغ کامنتا📝
🔙اولم اینکه ممنونم از تک تک کسایی که خاطره قبلیم رو خوندن❤️🔥❤️💋 ببخشید اگه یکم حالتون خراب شد والا من خودمم حالم خراب میشه دیگه چه کاری میشه کرد بچه بودیم خو😅
هر نظری داشتین حتما تو کامنت ها برام بگین✨
Helia🔙
عزیز پونه خانم گل و مینا خانم عزیز اگه باعث شدم که حالتون بهم بخوره معدزت میخوام والا عمدی نبود نمیدونستم🥲