سلام به همه🌺پونه هستم.
اميدوارم حال همه تون خوب باشه.
اينقد سخته مجبور باشي مدام رو تخت دراز بكشي😅چند روزه دور و بر خودمو پر از فيلم و كتاب كردم كه حوصله م سر نره! خوش به حالتون كه ميتونيد بگرديد بدويد و خوراكي جورواجور بخوريد و شاد باشيد😍از لحظه لحظه زندگي استفاده كنيد و قدرشو بدونيد.
اين روزا يه كم تغيير رويه دادم، مني كه اينقد از آمپول ميترسيدم، ديروز كه بايد ميزدم خودم مثل سوپروُمَن به امير گفتم بدههههه بزنيم🦟
ديگه گردن من به خاطر اين جوجه كوچولو از مو باريك تر شده🐣😅 البته بماند كه وقتي نيدل تو نشيمنگاهم فرو رفت قيافه م يه مقدار به زهرِمار خورده ها شبيه شد و يه ناله هاي خفيفي كردم ولي  از نظر خودم پيشرفتم چشمگيره🥰
از اونجا كه نگرانم شما هم مثل من دچارِ سر رفتگي حوصله شده باشيد تصميم گرفتم در حالت دراز كِش براتون يه خاطره بنويسم.البته فكر كنم بيشترتون هنوز امتحان داريد و خيلياتونم امسال كنكور داريد!!🥸
ميخواستم قبل از نوشتن اين خاطره بهتون بگم كه واقعا براي مسائلي كه ميگذره خيلي خودتونو اذيت نكنيد، هيچي تو دنيا ارزش ناراحت شدن نداره❤️
سالي كه مراسم عروسي ما بود دقيقا با ترم پايان نامه ي ارشد من مصادف شده بود و من داشتم سر نوشتن اين سم مهلك جون ميدادم🥺از شانس گندِ من استادم يه آدم فوق العاده سخت گير و دمدمي مزاج بود، يه روز مطالبو تاييد ميكرد هفته ي بعد همه رو خط ميزد و ميگفت از اول بنويس😐😐
سرم خيلي شلوغ بود تايم خالي هم اگر گير مياوردم دنبال لباس و آتليه و اين جور حرفا بودم! خلاصه بدجوري همه چي تو هم گره خورده بود.
يادمه دي ماه كه ديگه آخراي راه بودم استاد هر روز منو ميكشوند دانشگاه، و بماند با اينكه من تهران درس ميخوندم ولي اين دانشكده پاي كوه بود و موقع رفت و برگشت جوري ارتفاع ميگرفتي كه حس ميكردي از پيست اسكي برگشتي تو سطح شهر⛄️🌨❄️
من به حدي عصبي و داغون بودم كه حد نداشت، امير مدام ميگفت اينقد ضعيف نباش، بايد با چالشاي مختلف تو زندگي مواجه بشي، ولي واقعا به جايي رسيده بودم كه ميخواستم هرچي نوشتم بريزم تو سطل آشغال و برم انصراف بدم📚📖📙📚
از استرس و فشار زياد و رفت و آمد بي وقفه تو اون سرما بدجوري مريض شده بودم.روز آخر كه قرار بود با هزار بدبختي امضاي تاييديه رو از استاد بگيرم با كمال تعجب گفت تا مقاله ندي امضا نميكنم و حق دفاع نداري😐😐
با حال داغون و نزار از دانشكده زدم بيرون خيلي كنترل كردم خودمو تو مكان عمومي زار نزنم🥺، امير زنگ زد كه بياد دنبالم گفتم نميخواد خودم با بي آر تي ميرم خونه اگر خواستي بيا اونجا.
از خودم تعجب ميكردم كه منِ بيخيال! منِ واقعا بيخيال چطوري تبديل به يه دختر نگرانِ آشفته شدم.
رسيدم خونه… امير قبل از من رسيده بود و با جديت دنبال يه راه براي آروم كردن من بود ، خوشبختي هاي كوچيك كه آدم تو دوران سخت اصلا درك نميكنه.
شب قبلش تا صبح تب و لرز داشتم،🥶🥶ولي خب اشتياق باعث شده بود از صبح علي الطلوع برم دنبال كارام.
اما تو اون لحظه حس ميكردم باتريم نه تنها تموم شده بلكه ديگه كامل از كار افتاده و قابل شارژ نيست.🔋
امير مدام باهام حرف ميزد، از مشكلات و سختياي خودش ميگفت و اينكه چطوري كنار اومده.
با بغض گفتم؛امير چرا بعضيا فكر ميكنن چون استادن هركاري بخوان ميتونن با ما بكنن؟
هر دفعه يه جور آزارم ميده، اينهمه زحمت كشيدم امروز بهم گفت تو فقط دنبال عروسي و ماه عسل و اين حرفايي معلومه دل به كار و درست نميدي!
با اينكه خود اميرم از استاد من دل خوشي نداشت بازم سعي كرد با مثالاي مختلف ثابت كنه از اين موارد زياده.
دستامو گرفت، گوله ي داغِ آتيش بودم🔥.ميدونست چقد مريض و ضعيفم، خواب و خوراك و استراحت ندارم.
الان كه مينويسم فكر ميكنم چه خوب كه اون تايم تو زندگيم بود!
با مهربوني گفت پونه، تا تن سالم نداشته باشي هيچ تلاشي ارزش نداره ها! ميشه اين كارو با خودت نكني؟
ازم خواست يا باهاش برم بيمارستان يا بزارم خودش معاينه م كنه.تبم خيلي بالا بود و ضعف جسماني حتي بدون آزمايش بازم مشهود بود!!
ازم خواست به هيچ عنوان ديگه تو اون هفته دانشگاه نرم و فقط استراحت كنم.
كمكم كرد دراز بكشم و لحافو كشيد روم، دفتر دستكمو از دور و بر جمع كرد و دوباره با تاكيد بيشتر گفت؛ فقط استراحت!
با يه عالمه فكر و دغدغه تو سرم سعي كردم يه كم بخوابم.
نميدونم چقدر طول كشيد تا بيدار شدم ولي هوا تاريك شده بود و امير هنوز بالاي سرم نشسته بود.
با تعجب پرسيدم؛ تو هنوز نرفتي خونه؟
جواب داد نه فقط رفتم برات دارو گرفتم.
يه كم استرس گرفتم، چه دارويي هست حالا؟🥺🥺
با لبخند گفت طبيعتا آمپول داري با اين حالت!💉💉
انتظارشو نداشتي؟
اخمام يه كم تو هم رفت؛ گناه دارم با اين روحيه آمپولم بزنم؟؟😔😔
امير مثل هميشه ريلكس ادامه داد دردش به اندازه ي فشارايي كه تو به خودت مياري نيست…دمر بخواب حالتو بهتر ميكنه قول ميدم.با بي ميلي خودمو روي شكم غلتوندم و گفتم،پس آروم بزن لطفا😔
در حال آماده كردن آمپولا درمورد تداركات عروسي حرف ميزد، مبحثي كه خيلي بهش علاقه داشتم😅ولي از شدت استرس ،زياد توجه نميكردم چي داره ميگه.
بلافاصله بعد از كشيدن پد باسنمو سفت كردم، امير با خنده گفت همينه كه هميشه غرق مشكلاتي ديگه… شل كن بزار تموم شه، باور كن رمز موفقيت همينه فقط بايد شل كرد😅
منم خنده م گرفته بود خيلي آروم به حالت عادي برگشتم و عضله هارو رها كردم،وسط تزريق يه كم تقلا و آخ و اوخ كردم كه با تعجب پرسيد!!! چيه؟؟؟
گفتم عزاي عمه مِ! خب درد داره😫😫
آمپول دومم به همون منوال خوردم ولي آخرش خيلي اشك ريختم، البته اشكام واقعا به خاطر درد آمپول نبود همه چي دست به دست هم داده بود كه خيلي شكننده بشم!
جاي تزريقارو يه كم ماساژ داد و دوباره گفت سخت نگير پونه خانوم همه چي ميگذره مثل همين آمپولا كه اولش كُپ كرده بودي ولي ميبيني كه تموم شد😅😅💉💉
دقيقا همينطورم شد، من دفاع كردم مقاله نوشتم، نمره كامل گرفتم، مدت هاست از جلوي اون دانشكده حتي رد نشدم!
همون سال ما عروسي گرفتيم، يه عروسِ خوشحال بدون رنگِ  مو و مژه مصنوعي و كاشتِ ناخن كه كلي از پفِ دامن لباسش ذوق مرگ بود😅
بعله خلاصه اينجوري ميگذره❤️
اميدوارم خاطره ي منو بخونيد و به هيچ عنوان تو زندگي تو بدترين شرايطم به خودتون سخت نگيريد.
پونه🌺