خاطره عارفه جان
سلام چطورین.
من عارفه هستم.
۱۸ساله از قم😊😊
من کلا از آمپول وحشت میکنم.
یک دوست پسر دارم که تزریق کردن بلده .
خاطره:الان سه چهار روز پیش خیلی گرم بود بازار بودم امیر منو رسوند خونه اومدم خونه خیلی بیحال بودم امیر فهمیده بود. مامانم بهم گفت چیشد گفتم هیچی یه زره خستم مامانم گفت حتما باید بری دکتر قبول نکردم امیر اومد خونمون معاینه ام کرد رفت دارو هامو بخره بعد اومد.
یا خدا دیدم ۳تا پنی سیلین
۲تاآبکی
😢😢😢😢😢
امیر ۲تا پنی سیلین رو گرفت آماده کرد.
گفت عزیزم آماده شو
گفتم نه ترو خدا
گفت عزیزم من یواش میزنم.
قبول کردم.
ولی از چشام اشک میومد.
کمکم کرد دمرو خوابیدم
شلوارمو نکشیدم حوصله نداشتم.
خودش کشید پایین
پنبه کشید فرو داد
آییییی گفت تموم شد
کشید بیرون
اونور پنبه کشید فرو داد سفت کردم
گفت شل کن ولی از درد نتونستم عصبی شد داد زد گفت شل کن من یواش یواش شل کردم از درد جیگرم در اومد در آورد آمپولو گفت تمام یواش بلندم کرد
قهر بودم باهاش ولی نمیدونم چرا آشتی کردم
پشیمونم😂
خداحافظ بچه ها😊😍❤️