سلاااااااااااام🤩🤩🤩🤩🤩
ضحا هستم که خیلی وقته خواننده خاموشم😎نظرتون چیه یکم بیشتر معرفی کنم😂😁
کلاس هفتمم و ۱۳ سالمه یه خواهر دارم به نام زینب و دو تا داداش متین که هم سن خودمه(دو قلو حساب میشیم😁) و کوچیکه مبین که میره کلاس چهارم😍😍😍
امروز تشریف اوردم که خاطره ضرب دیدن پام و تعریف کنم😁توش امپول نداره اما به هر حال یه آسیبی به من رسیده دیگه🤣🤣یک روز آفتابی مامانم(دبیر فارسی و معلم مدرسمون😕) اومد منو صدا کرد که بریم مدرسه: ضحاا بیدار شو😑
من به زور از جام بلند شدم انقدر خوابم میومد خوردم تو دیوار😑😑🤣🤣رفتم سرویس دست و صورتم و شستم یک راست رفتم تو اتاق شلوارمو از رو شلوار آستین بلندم پوشیدم(منظورم شلوار بلنده🤣🤣🤣🤣)
آبجیم😳: ضحااا😳درار اون شلوار زیریتوو میپزی😱
من😑: عهه ترسیدم نمیخوام خوبه(حوصله ندارم وقتی میام خونه لباس عوض کنم😑)بعد آبجیم با قیافه😳🤨رفت بیرون😑
لباسمو پوشیدم یه لیوانم چایی خوردم و (بابام تازه داشت بیدار میشد که آبجیمو ببره مدرسه من ندیدمش) از داداشا که در حال صبحونه خوردن بودن خداحافظی کردیم و با مامانم رفتیم مدرسه(مدرسه دو قدم بیشتر نیست طوری که از پنجره خونه مدرسه معلومه😐😬)
زنگ اول ریاضی داشتم و بالاخره گذشت😑
زنگ دوم😱😱فیزییک داشتم که ای کاش نمیداشتم(مدرسه علوممونو تقسیم کرده)
اون زنگ، معلممون گفت کتاب و ورق بزنید ببینید سوال ندارید؟(کلاس اخر بود)
من لم دادم به سحر(دوستم) و شروع کردم به ورق زدن نگو که نازنین(یکی از بچه های کلاس که خیلی شیطونه خیلی😟) رفته زیر میز منم نمیدونستم(میز پشتی من میشست😱) از اون زیر منو قلقلک داد😱😱😱من خییییلی قلقلکیم ینی یه دست بهم بزنن قلقلکم میگیره چه برسه به اینکه یکی مستقیم منو قلقلک بده😱😟
منو قلقلک داد و من از صندلی افتادم پایین😱(معلم اصلا حواسش نبود به ما😑)
من از صندلی افتادم پایین و با دست خودم و نگه داشتم که کمرم نشکنه😱اما حواسم به پام نبود که رقت و رفت تا رسید به میله نیمکت😱😱😱
نازنین و سحر داشتن میخندیدن😑😒
منم دیدم زشت میشه اگه گریه کنم😟خندیدم😐😂استخون پام بود😱😱😱اما ساق پام بود که خیلی درد میکرد
خودمو جم کردم که بلندشم انقدر پام درد میکرد دوباره افتادم😱😐😱😐😱😐
به نازنین گفتم: اگه پام چیزیش شده باشه با من طرفی😡😡
سحر ترسید و لی نازنین از رو نرفت😐😒
زنگ بعدش شیمی داشتیم که تو حیاط پام خیلی درد میکرد لنگ میزدم😟😟
(پام کبود نشده بود و خیلی عجیب بود🤔)
خلاصه که گذشت تا زنگ اخررر😱😱😱😱
که ورزش داشتیم و معلممون از نبود به جاش معاونمون اومد😱
رفتیم حیاط که معاونمون(هم معاون هستن و هم معلم) گفت بدویید😐
منم داغ بودم نفهمیدم دوییدم😱😱
وسطش دیگه نتونستم هم دیگه نفس نتونستم بکشم هم پام وعضش خراب بود🙄
من: خانوم من دیگه نمیتونم بدوئم پام درد میکنه
خانوممون: نه خیر نمیشه انقدر ورزش نکردی اینجوری شدی😐😳(من باشگاه میرفتم)
چیزی نگفتم و مجبور شدم بدوئم🙁
خلاصه اینکه تموم شد و برگشتیم خونه منم فرداش امتحان داشتم
تو خونه هی لنگ میزدم از پا درد😣
من: مامان
جواب نداد
من: ماماان
مامان: بلهههههه😐
من: پام درد میکنه
مامان: اشکال نداره الان میرم سیب زمینی رنده میکنم با عسل و زرد چوبه درست میشه(دفعه قبل ک پام ضربدیده بود همینطوری خوب شد)بعد مامانم سیب زمینیه رو گذاشت رو پام و پام کرد تو مشمبا😐
بعدشم که داداشا اومدن خونه😃😃
متین: سلااام اهل خانه
مبین: سلاام
من: سلااام🤩🤩
متین: چیکار کردی با خودت این چیع تو پات😐
من براش تعریف کردم بعدش رفتم درسامو خوندم تا زینب برگشت خونه و طبق معمول رفت بخوابه😐🙄
شبش ساعت یک بابام اومد با این قیافه🙂😨(ترکیب این دوتا😂)
گفت جیشدی
گفتم هیچی ضربدیده😁
مامانم اضافه کرد: اره بابا باز یه بلایی سرهم اوردن تو مدرسه😂😂😂😐😐😐مرسی مامان عزیزم😂😂خلاصه فرداش به گفته مامانم پامو باز کردم اما حالا یه جا دیگش درد میکرد(قوزک پام😱)
بالاخره هم خوب نشد😐کمپرس گرم گذاشتم بهتر شد اما خوب نشد🙁
هنوزم خوب نشده بعد چند هفته😐
پ. ن ۱:دوستان ببخشید داستان ته نداره😂😂
پ. ن۲:قصد ندارم برم دکتر😨چیکار کنم خب میترسم یه بلایی سرم بیاد😐😂😂
پ. ن۳:شاید ترسم از اینه که تاحالا پامو تو بیمارستان نذاشتم😨
پ. ن۴:نفسمم تنگه😐بازدم البته خیلی بده خییلی بازم به کسی نمیگم😐
پ. ن۵:حساب نازنین و رسیدم انقدر با بچه زدمش😏
پ. ن۶:مرسی از کسانی که در گذاشتن خاطره کمک کردن
اگه کاری ندارید برم😁😁
یا علی♡