خاطره تينا جون
سلام این اولین خاطره ی منه من تینام و ۲۳سالمه شوهرم علی پرستاره خانواده ی مادری من مشهدهستن و ما معمولا تعطیلات میریم مشهد تابستون قرارشد من بامامانمم اینابرم علی چون بیمارستان کارداشت بعدابیاد خلاصه مارفتیم مشهد اونجا بادخترخاله هام رفتیم استخر منم اصلاعادت ندارم که موهامم خشک کنم و مریضم نمیشم
بعدازاستخر رفتیم بازار کلی خریدکردیم و خندیدیم وقتی رسیدیم خونه اصلا چشمامون باز نمیشد رفتم باهمون لباساخوابیدیم نصفه شب ازخواب پریدم گلوم و گوشم خیلییییی درد میکرد میدونستم علی بیداره واقعا نمیدونستم چی کارکنم مهمونم بودیم نمیدونستم قرصاشون کجاست تازه نمیتونستم ازجام بلندشم خلاصه دفعه اول برنداشت باز زنگ زدم ک گفت جاااانم؟؟؟منم نمیتونستم حرف بزنم زدم زیرگریه هی علی میگفت چی شدهههه حرف بزن تا بالاخره دخترخاله هام ندا و سارا از خواب بلندشدن اونام مریض بودن ولی از من خیلیییی بهتربودن به علی گفتن چی شده که علی گفت تنبیهت اینه که امشبو درد بکشی تافردا بیا خلاصه من چشماموبستم ولی از درد نتونستم بخوابم خوابوبیداربودم صبح بعداز صبحانه داییم ماسه تارو برددرمانگاه دکتر معاینه بود و دارو داد و گفت بعد داروهارو ببریم نشونش بدیم البته اینم بگم که بعدافهمیدم علی به داییم گفته بود داروهارو نشون دکتردادیم وااااای اگه بدونید چه قدرامپول بود اشکای منم همین طور میومد اون دوتام همین طور اقای دکتر به داییم هی سفارش میکرد که حتماتزریق کنید لازمه براشون داییمم هی سعی داشت بفرستمون تزریقات که هیچ کدوممون راضی نشدیم داییم دیگه چیزی نگفت شب که علی اومد ماسه تا تو اتاق بودیم باکیسه داروها اومد تواتاق و گفت سلاااام نمیدونستم بخندم یاگریه کنم اخرش زدم زیرگریه که اومد پیشم نشست گفت اااااا تیناییییم انقد ازدیدنم خوشحال شدی که داری گریه میکنی هی سربه سرم میزاشت یه دفعه پاشو دراز کرد بالشتم گذاشت رو پاش منم خوابوند . منم به گریم ادامه میدادم که جدی شد و گفت ساکتتت صدانشنوم که تقویتی میخوری پاتو سفت کنی یاتکون بدی جوری میزنم که تایه ماه نتونی ازجات بلندشی منم یکم اروم شدم (وقتی حرف میزدامپولامم اماده میکرد )امادم کرد و پنبه کشید امپول اولش خیلییییییییی درد داشت وای هرچی بگم کم گفتم دیگه حال نداشتم چشمامو بازکنم براامپولای بعدی هیچی نگفتم یعنی نمیتونستم بگم تا بالاخره تموم شد و شلوارمودرست کرد سرمو بغل کرد تینایی ببخشید میدونم خیلی دردت گرفت ولی لازمت بود منم باش قهرکرده بودم رفت سرغ ندا چون ازش خجالت میکشید نداسریع خوابید و همش گریه میکرد ولی سارا فرارمیکردا اخرش پسرخالم یعنی داداش سارا که اسمش سبحان گرفتش روپاش دمرش کرد بش گفت وقتی بچه بازی درمیاری مثل بچه هام باید امپول بخوری شلوارشم کامل داد پایین سارای بیچاره هم همش گریه میکرد که علی سریع زد براش بقیشم علی برامون زد من که زیاددردم نیومد ولی بعدش برام یه خرس خیلییییی گنده که لباسش مثل داماداست گرفت که خیلی دوسش دارم مرسی که خوندید ببخشید طولانی شد
بعدازاستخر رفتیم بازار کلی خریدکردیم و خندیدیم وقتی رسیدیم خونه اصلا چشمامون باز نمیشد رفتم باهمون لباساخوابیدیم نصفه شب ازخواب پریدم گلوم و گوشم خیلییییی درد میکرد میدونستم علی بیداره واقعا نمیدونستم چی کارکنم مهمونم بودیم نمیدونستم قرصاشون کجاست تازه نمیتونستم ازجام بلندشم خلاصه دفعه اول برنداشت باز زنگ زدم ک گفت جاااانم؟؟؟منم نمیتونستم حرف بزنم زدم زیرگریه هی علی میگفت چی شدهههه حرف بزن تا بالاخره دخترخاله هام ندا و سارا از خواب بلندشدن اونام مریض بودن ولی از من خیلیییی بهتربودن به علی گفتن چی شده که علی گفت تنبیهت اینه که امشبو درد بکشی تافردا بیا خلاصه من چشماموبستم ولی از درد نتونستم بخوابم خوابوبیداربودم صبح بعداز صبحانه داییم ماسه تارو برددرمانگاه دکتر معاینه بود و دارو داد و گفت بعد داروهارو ببریم نشونش بدیم البته اینم بگم که بعدافهمیدم علی به داییم گفته بود داروهارو نشون دکتردادیم وااااای اگه بدونید چه قدرامپول بود اشکای منم همین طور میومد اون دوتام همین طور اقای دکتر به داییم هی سفارش میکرد که حتماتزریق کنید لازمه براشون داییمم هی سعی داشت بفرستمون تزریقات که هیچ کدوممون راضی نشدیم داییم دیگه چیزی نگفت شب که علی اومد ماسه تا تو اتاق بودیم باکیسه داروها اومد تواتاق و گفت سلاااام نمیدونستم بخندم یاگریه کنم اخرش زدم زیرگریه که اومد پیشم نشست گفت اااااا تیناییییم انقد ازدیدنم خوشحال شدی که داری گریه میکنی هی سربه سرم میزاشت یه دفعه پاشو دراز کرد بالشتم گذاشت رو پاش منم خوابوند . منم به گریم ادامه میدادم که جدی شد و گفت ساکتتت صدانشنوم که تقویتی میخوری پاتو سفت کنی یاتکون بدی جوری میزنم که تایه ماه نتونی ازجات بلندشی منم یکم اروم شدم (وقتی حرف میزدامپولامم اماده میکرد )امادم کرد و پنبه کشید امپول اولش خیلییییییییی درد داشت وای هرچی بگم کم گفتم دیگه حال نداشتم چشمامو بازکنم براامپولای بعدی هیچی نگفتم یعنی نمیتونستم بگم تا بالاخره تموم شد و شلوارمودرست کرد سرمو بغل کرد تینایی ببخشید میدونم خیلی دردت گرفت ولی لازمت بود منم باش قهرکرده بودم رفت سرغ ندا چون ازش خجالت میکشید نداسریع خوابید و همش گریه میکرد ولی سارا فرارمیکردا اخرش پسرخالم یعنی داداش سارا که اسمش سبحان گرفتش روپاش دمرش کرد بش گفت وقتی بچه بازی درمیاری مثل بچه هام باید امپول بخوری شلوارشم کامل داد پایین سارای بیچاره هم همش گریه میکرد که علی سریع زد براش بقیشم علی برامون زد من که زیاددردم نیومد ولی بعدش برام یه خرس خیلییییی گنده که لباسش مثل داماداست گرفت که خیلی دوسش دارم مرسی که خوندید ببخشید طولانی شد
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ ساعت 23:29 توسط
|