سلام به همه ✋ نرگس ام نرگسم نرگس هستم چند بار اسممو تکرار کردم تا هر کس دوست نداره وقت نزاره ❤️ از وقتی برگشتم خونه سعی میکنم آروم تر و منطقی تر رفتار کنم که به بابا فشار نیارم اما خب میدونید خیلی سخته همه لحظات بخوای درست رفتار کنی 😁 بابا یه دوستی داره که این دوستش یه پسر داره دانشجوی پزشکی هست ۳ سال از من بزرگ تره اسمش فرزاد ، دوست نریمان میشه یه خواهر داره فیروزه که از من یه سال کوچک تره ، خلاصه بابا یه هفته استراحت مطلق بود و مطب نمیرفت همین دوستش زنگ زد پسرش مریض شده بود و دکتر رفته بود برای بابا جواب آزمایشات و فرستاد و چیزی که دکتر تجویز کرده بابا چک کرد و بهش گفت همینا رو استفاده کنه خوب میشه دوباره عصر زنگ زد به بابا گفت پسرش درد داره و داروها اثر نکردن بابا گفت با چند ساعت و یه بار مصرف دارو که خوب نمیشه خیلی اصرار کرد بابا پسرشو معاینه کنه از این ور مامان اشاره میکرد به بابا که حق بیرون رفتن و مطب رفتن نداره😁 بابا بهش گفت بزار یه بار دیگه ازمایشو چک کنم و قطع کرد گفت یه دقیقه برم ببینمش و بیام مامان گفت نمیشه هادی گفته استراحت مطلق 😂 نریمان گفت خب بگید بیان اینجا، بابا منتظر نظر مامان بود گفتم باباجون یاداوری کنم که مامان خودش اینجا مهمانه یعنی اگه میخواین مهمان دعوت کنید باید نظر من و نریمان و بپرسید بابا گفت از دست نیش زبونت باید چکار کنیم گفتم هیچی دعوتشون کنید منم مخالفم برید بیرون، با خانواده تشریف آوردن ما 😳 فکر میکردیم فقط پدر و پسر میان فرزاد و که نگاه می‌کنید انگار خدا چند روز وقت گذاشته این پسر و به خوشگل ترین حالت ممکن خلق کنه خونگرم و بانمکم هست 😂 عشقه😂😂 بعد از پذیرایی کردن و از این در و اون در حرف زدن بابا جواب سونو رو هم دید به فرزاد گفت تشخیص شما چیه دکتر ؟ فرزاد یه لبخندی زد گفت یه سرماخوردگی ساده 😂 نریمان نزدیکش بود بهش گفت درکت میکنم ترجیح میدی خودتو و مدرکتو بکوبه ولی آمپول نزنی😊 فرزاد گفت شانسمو امتحان میکنم بابا گفت چرا هرکی دوست نریمان میشه مثل خودشه؟ 😁 به فرزاد گفت برو اتاق نریمان الان میام پا شد بره باباش و مامانشم پا شدن، فرزاد😳 گفت آقای دکتر لطفا بگید حریم شخصی رو رعایت کنن و تنها باشیم بابا گفت اجازه بدین تنها باشیم و رفتن حالا مامانش صدبار گفت کاشکی دکتر اجازه می‌داد ما هم باشیم بچم تنهاست بچم فلان، من و مامان 😳😳😳 گفتم آخی فرزاد جون چند سالشه؟ ۵ ساله ؟ مامان و مامانش😳 گفتم آخه بچم بچم میگید بیشتر از ۵ سال به ذهنم نیومد نکنه بیشتره 😂 مامانش گفت بچه ها تو هر سنی برای پدر و مادرشون بچه ان گفتم اینو در جهت حمایت خانواده از بچه ها میگن کمک همدلی ولی یه معاینه این حرفا رو نداره گفت امپولاش درد داره بچم صبح زد خیلی اذیت شد گفتم عوضش زود خوب میشه یکی نیست اینا رو به خودم بگه😂 مامان خواست بحث و عوض کنه پرسید فرزاد عمومی تموم کنه میخواد ایران بمونه یا بره خارج؟ باباش گفت ما بهش گفتین بره ولی میگه میخواد همینجا بمونه مامانش پرسید نرگس جان شما چی ؟ میخواستم دهن باز کنم که مامان گفت نرگس تو فکر رفتنه منو باباش هم معتقدیم بهتره بره فعلا داره بررسی میکنه کدوم کشور، من 😳 تو دلم گفتم نکه دعوت نامه از کشورای مختلف دارم 😁😁 مامانش گفت دختر تنها اونجا احساس غریبی میکنه😂 مامان گفت نرگس دختر مستقل و قوی ای هست میتونه با هر شرایطی کنار بیاد من 😏 نریمان 😁 بابا اومد به نریمان گفت پای راستشو کمپرس کن یکم اذیت شد نریمان رفت مامانش گفت من برم ببینمش خودم کمپرس میکنم😂 بابا گفت جراحی که نداشته حالش خوبه یکم سفت کرد اذیت شد گفتم باباجون شما نمیدونی اوشون فرزاد جون هستن ۵ ساله از تهران 😂 حتی نقاشی شونو برای ما فرستادن پخشش کنیم 😁 بابا 😳 گفت نرگس جان شوخی نکن بچه تو هر سنی برای پدر و مادرش بچه است و نگرانش میشن گفتم میدونم 😁 بابا هم برای عوض کردن بحث پرسید فرزاد برنامه اش برای آینده چیه😂😂😂 گفتم بابا جون این سوال یه بار برای تغییر بحث استفاده شده 😂 پدر فرزاد 😂😂😂😂 گفت ماشالا خیلی دختر سرحال و شادابی هستی گفتم اینو از بابا بپرسید چقدر شادابم؟ بیشتر راهنماییتون میکنن😂😂😂 یه نیم ساعت گذشت اومدن پایین و پسر دسته گل و تقدیم خانواده کردیم رفتن . تا در و بستیم به مامان گفتم من که نظر نهایی گفتم نمیخوام‌برم خارج مامان گفت بله میدونم همینجوری جلوشون گفتم نریمان گفت کدوم خارجی تو رو میخواد که حالا ناز میکنی نمیرم😂😂😂 مامان به بابا گفت معاینه بهونه بود بابا گفت فهمیدم من و نریمان 😳 گفتم پس چرا اومدن؟ مامان گفت نفهمیدی؟ من 😳 نه ، مامان به بابا گفت این دختر و اینقدر محدود کردی حتی متوجه نگاه فرزاد و خانوادش نشده ، گفتم ربطی به بابا نداره من دقت نکردم 😂 مامان گفت دقت نمیخواست از ورودشون معلوم بود هدفشون چیه😂😂 بابا گفت حالا چیزی نشده اگه هدفشون همین باشه زنگ که بزنن میگم نرگس قصد ازدواج نداره گفتم ولی من قصدشو دارم😂بابا رو اذیت میکردم 😁 گفت نرگس تو مگه چند سالته گفتم ازدواج به سن نیست به عقله نریمان گفت پس خداروشکر تو هیچ وقت ازدواج نمیکنی 😂😂 گفتم خیلی پسره تیکه است 😂 بابا 😡 گفتم به چشم برادری 😂 گفت نرگسسسسس 😡 گفتم خب به چشم خواهری 😂 قرار بود شب عمو بیاد امپول بابا رو بزنه از بابا پرسیدم کی میاد؟ بابا تازه یادش اومد عمو پیام داده مهمون دارن نمیتونه بیاد گفتم فرزاد جون که بود میگفتین اون بزنه😂 بابا گفت اینقدر نگو فرزاد جون گفتم باشه دکتر فرزاد که بود 😁 بابا گفت یه شب نزنم چیزی نمیشه خیلی ریز داشت از زیر امپول در میرفت که مامان گفت نمیشه نزنی هادی تاکید کرده بزنی اماده شو خودم میزنم ، من 😳 گفتم به بابای من شما میخوای امپول بزنی؟ مامان گفت کجاش تعجب داره گفتم همش، به بابا گفتم برسونمتون کلینیک یا خونه دایی امپول و بزنید و برگردیم مامان 😡 کلافه شده بود از دستم، بابا دید مامان از رفتارم ناراحته گفت امادشون کن بزنم زحمتت میشه ولی حوصله ندارم بیرون برم مامان گفت زحمتی نیست امپولا رو برداشت داشتن میرفتن تو اتاق به نریمان گفتم بیا ما هم‌بریم نریمان گفت حریم خصوصی رو رعایت کن یه اخ هم بخواد بگه به خاطر ما نمیگه بزار راحت باشن گفتم من نمیتونم بابا رو تنها بزارم گفت نرگس یه جور رفتار نکن انگار مامان اژدهای دوسره، ولش کردم رفتم بالا ، در اتاق و زدم بابا گفت برم تو مامان داشت امپول و اماده میکرد به بابا گفتم پیشت بمونم؟ گفت بعدا نگی حمید ۵ ساله بمون😂😂 گفتم نمیگم اونو فقط برای فرزاد جون گفتم 😁 بابا دراز کشید مامان به اندازه ای که لازم بود شلوار و کشید پایین و پد کشید پرسید اماده ای؟ بابا بله رو گفت و مامان اولی رو تزریق کرد بابا واکنش خاصی نداشت ریلکس بود مامان دومی رو برداشت به بابا گفت یکم درد داره شل باش اذیت نشی بابا اکی داد مامان سمت دیگه رو پد کشید و تزریق کرد وسطاش بود بابا چشماشو بسته بود و دستش مشت شد به مامان گفتم خیلی درد داره همشو نزن مامان گفت اخراشه ولی نصفه بود بابا چند بار نفس عمیق کشید مامان گفت تموم و درش اورد مامان یکم جاشو ماساژ داد گفتم کمپرس کنم؟ بابا گفت نه خوبم از مامان تشکر کرد مامان رو به من گفت پدرت صحیح و سالم گفتم من که چیزی نگفتم مامان رفت بیرون، بابا گفت نمیدونم متوجه رفتارت هستی یا نه ولی خیلی بداخلاق و عصبی رفتار میکنی در برابر مامانت بی تربیت هم هستی ساکت بودم گفت یه مشکل دیگه هم داری نمیدونی کی ساکت باشی کی حرف بزنی الانم میتونی بری چیزی نگفتم رفتم اتاقم خیلی ناراحت بودم نریمان اومد گفت عروس خانم چرا ناراحته؟ پرسیدم من خیلی بدم؟ بی تربیتم؟ گفت کی اینا رو بهت گفته؟ گفتم بابات گفت اوه اوه قضیه جدیه حالا که بابات میگی یعنی با باباقهر کردی ، گفتم چون دوسم نداره 😭 گفت خودتم میدونی اینطور نیست گفتم نکنه دلیل جدایی شون من بودم؟ برای همین دوسم نداره،  نریمان 😳😳 گفت فکرای مسخره نکن نه ازدواج کسی به تو ربط داره نه طلاق ، منو تو اینقدرا آدم های مهمی نیستیم 😁 گفتم میشه بری ببینی بابا حالش خوبه، گفت خوبه گریه نکن زشت میشی فرزاد نمیگیرتت😂😂 گفتم به نظرت واقعا اومدنشون به خاطر من بود؟ گفت نمیدونم ولی فرزاد به تو حسی داشته باشه یه کتک از من میخوره 😂😂 گفت یه وقت خدای ناکرده عاشق ماشق نشی توش خیری نیست 😁 گفتم چشم باتجربه 😂 گفت فرزاد پسر خوبیه ها ولی به شرطی که بره خیلی دور از خانوادش زندگی کنه حتی یه سیاره دیگه😂😂😂 گفتم متوجه شدم چقدر مامانش وابسته است گفت وابسته چیه نمیزارن نفس بکشه 😁 روز بعد موقع صبحونه جلو بابا از مامان معذرت‌خواهی کردم که کسی ناراحت نمونه و روز بعدش پدر فرزاد زنگ زد به بابا گفت برای امر خیر میخوان مزاحم ما بشن😂 بابا گفت مراحمید ولی نرگس به ازدواج فکر نمیکنه دید ایستادم گوش میدم گفت حتی اگه فکر کنه من و مادرش اجازه نمیدیم تو این سن ازدواج کنه، من 😏 اونا هم میگفتن فقط یه نامزدی باشه تا فرزاد درسش تموم شه و  طرحش تموم شه بچه ها بزرگ شدن، که جواب بابا این بود که اگه اونموقع که بزرگ شدن همدیگه رو خواستن قدم شما روی چشم تشریف بیارید 😁 هرچی بابای فرزاد میگفت بابا یه مخالفتی میکرد که کامل منتفی بشه نریمان هم برای جوابای بابا لایک نشون میداد 😂 بابا که قطع کرد نریمان گفت تبریک میگم خوب مقاومت کردین😁 شب دایی و خانمش و آرش اومدن مامان ماجرا رو تعریف کرد دایی گفت تو این سن چه عجله ای برای ازدواج آرش گفت تو واقعا خواستگار داری؟ گفتم نه منتظر تو نشستم😂 گفت آخه کی تو رو میگیره این پسره یه تختش کمه 😁 و دوخانواده داشتن از مشکلات دختر داشتن حرف میزدن که دایی یاد خاطره ای از خواستگاری مامان و بابا افتاد شروع کرد تعریف کردن وسطاش متوجه شد نباید تعریف میکرده سریع جمش کرد و بابا بحث و عوض کرد درباره ویروس جدید حرف زدن😁😁
مرسی میخونید ❤️