سلام خوبین زهرام.
ویروس جدید اومده .دلپیچه.بیرون روی و تهوع. خیلی زیاد شده مواظب باشيد 🖐حالا چرا هر ویروسی میاد اول میاد سراغ من😑همین دیشب خاطره سازم شدم.تازه این چند روز حال روحی خوبی نداشتم بخاطر پیشیم 🥺داشتم تازه روبه راه میشدم...که...
دیشب احسان ساعت ۵ اومد خونه ما رفتیم کرج خونه مامانم.تا رفتیم من دلم پیچ خورد دستمو گذاشتم رو شکمم گفتم اخ😑احسان و مامانم و خواهرم برگشتن سمتم گفتن چی شد..گفتم هیچی چیزی نیست دلم یهو تیر کشید.فکر کردن چیزی نیست احسانم یه چشمک بهم زد و خندید☺گلاب به روتون رفتم سرویس دیدم اوضاعم خرابه..فکر کردم بخاطر میوه هایی که خوردم .باز دلم پیچید .دیگه داشت درد بهم قالب میشد..مامانم شام سبزی پلو ماهی درست کرده بود .من یکم خوردم سیر شدم.با اینکه یکی از غذاهایی هست که خیلی دوست دارم .مامانم گفت چیه مادر چرا نمیخوری بخاطر تو درست کردم عزیزم.گفتم مرسی مامان جون ولی نمیدونم چرا اشتها ندارم.بگم خونه بودم اصلا اینجوری نبود خیلی یهویی شد..میز شامو جمع کردیم و نشستیم من رفتم تو اتاق تو تخت دراز کشیدم. از ناف به پایینم تیر می‌کشید و درد میکرد. یه تهوع کوچیک هم داشتم.چندباری رفتم دسشویی و اومدم...آخر سر احسان نگران شد گفت چیه زهرا چرا هی به خودت میپیچی دلت درد میکنه؟با ناله گفتم اره نمیدونم چم شده درد دارم🥺🥺🥺نزدیکتر شد گفت ای بابا چرا اخه...دستشو گذاشت رو شکمم یکم فشار داد دادم رفت هوا گفتم اییی چیکار میکنی درد میکنه 😭مامانم و خواهرام نگران اومدن گفتن چی شده احسان گفت ببرمش درمونگاه.وسیله هام همرام نیست .دلش درد میکنه.خواهرم گفت صبر کن منم بیام.ولی احسان نزاشت و گفت ما میریم و بعدش هم میریم خونه‌.خداحافظی کردیم و تو ماشین گفتم احسان نرو جایی بریم خونه.من دکتر نمیام‌.خودش خوب میشه🥺گفت نمیشه گلم ته تهران یهو حالت بدتر بشه دستمون جایی بند نیست میریم و خیالمون راحت میشه عزیزم نگران نباش.😉جلو در درمانگاه وایسادیم و رفتیم داخل منم دستم به دلم بود خیلی می‌پیچید بهم‌..خلوت نبود ولی شلوغم نبود ۴ ۵ نفر جلومون بودن همه مثل من دستشون به شکمشون😑بعد چند دقیقه نوبتمون شد و رفتیم داخل یه دکتره بودچه بداخلاق بود 😑فشارم گرفت یسری سوال کرد احسانم گفت که از همکاراشونه.یکم صحبت کردن و گفتن بله ویروس جدید گوارشی که تا ۴۸ ساعتم قابل انتقاله😣دیکه نسخه نوشت و اومدیم بیرون .احسان گفت بشین عزیزم من الان برمیگردم‌.دیکه ترس بهم قالب شد گفتم من اینجا امپول نمیزنم سرمم نمیزنم.بدم میاد از اینجا بریم🥺احسان گفت اا زهرا ساکت میشنونا الان برمیگردم عزیزم‌.رفت و بعد ۱۰ دقیقه برگشت تو اون مدتم هی میومدن واسه تزریق من صداها رو میشنیدم هی استرسم بالاتر میرفت..بالاخره اومد و فیش گرفت خانمه گفت بفرمایید داخل اتاق.الان میان.
احسان اومد سمتم گفت پاشو بریم.منم با ترس یه نگاهی کردم بهش و به اتاقه😣گفتم نه من نمیام اصلا بریم خونه خودت بزن..🥺🥺نشست روبروم گفت نمیشه خانمی حالت یه وقت بدتر میشه این دلپیچه رو نمیتونی تحمل کنی بخاطر من باشه نترس پیشتم😉❤دستمو گرفت بزور بلندم کرد و برد داخل.کاوری که خریده بود پهن کرد گفت بخواب عزیزم.دو نفرم سرم به دست دراز کشیده بودن با ترس بهشون نگاه کردم یه نگاه به احسان با بغض گفتم نمیشه نزنم دردم میاد آخه 😭گفت اا زهرا باهم حرف زدیم نه نمیشه بخواب ببینم...کفشام درآورد خودش درازم کرد. ولی دردم هی بیشتر میشد.خانومه اومد اول یه امپول کوچیک بود که مسکن برای درد بود.گفت برگردین اول اینو بزنم بعد سرم.منم انگار نه انگار فقط دستم رو دلم بود فشارش میدادم و به احسان نگا میکردم. خانومه گفت عزیزم برگرد من سرم شلوغه به احسان گفتم توروخدا امپول نمیخوام😭گفت هیسسس زهرا زشته ها دارن نگاهمون میکنن قربونت برم درد نداره که برگرد زود تموم میشه .خودش برگردوندم و شلوارمو یکم داد پایین خانومه سریع پنبه کشید اعصاب هم نداشت😆تا زد یکم خودمو بلند کردم گفتم ایی😭احسان سریع دستشو گذاشت رو کمرم گفت ااا شل کن تمومه عزیزم.تا گفت تموم شد.منم گریه😭😭برگشتم استینمو داد بالا هر چی کشید پنبه رگ پیدا نکرد رفت برای روی دستم منم سریع دستمو کشیدم گفتم نه اینجا نمیزارم بزنی بدم میاد واقعا هم خیلی بدم میاد 😣😣خانومه گفت رگات پیدا نیست مجبورم اجازه بده درد نداره ..به احسان گفت میشه لطفا بگید خانومتون همکاری کنن ..بیزحمت دستشو نگه دارید ..احسان گفت چشم.بهم گفت زهرا روتو اونور کن عزیزم تموم میشه زود تا خواستم چیزی بگم احسان محکم گرفتم و سوزنو پرستاره زد یه جیغ بلند کشیدم گفتم ااای😭😭😭خیله خب تموم ..رفت و احسانم گفت گریه نکن تموم شد.😘نیم ساعت ۴۰ دقیقه منتظر موندیم تموم شد و اومدیم.ولی باز دلم درد میکرد.دو سه تا ورق هم قرص داد
دیکه رسیدم خونه فقط خوابیدم.الانم دراز کشیدم.درد داره دلم🥺🥺احسانم یکم بهم خاکشیر داد و آبمیوه.چون گفت مایعات بخورم.مواطب