سلام خوبید؟!🙂
سارام ۱۳سالمه.دلم نمیخواس این خاطره رو بگم ولی فکنم بگم بهتره اخر خاطره دلیلشو میگم🙂
دیروز ظهر همینجوری ب سرم زد قرص خوردم البته قبلش داداشم ی کلید پرت کرد سمتم خورد تو سرم ولی خب اصن چیزی نبود ک بخوام بخاطر اون عصبانی بشم قرص و بخورم.دلیلشو خودمم نمیدونم ولی از قرصای قلبم ک دکتر بهم داده بود از هرکدوم ۳تا خوردم دوتا قرص بود،ینی ۶تا قرص خوردم بعد تقربیا ۱۰ دیقه اینم نمیدونم چطوری مامان بابام فهمیدن😕دیگه هرکاری کردم نتونستم بالا بیارم همون موقع هم ب ملینا گفتم و اونم یچیزایی گفت بخورم ک اثرشون از بین بره و بالا بیارم ولی نشد ینی بابام نزاشت گف فقط بیمارستان.بابام اماده شده بود بریم دیگه(خودمم نمیدونم چرا اینکارو کردم☹️)بدون هیچ حرفی بهم گف تو ماشین منتظرتم منم آماده شدم رفتم.تو راه هیچ حرفی نزد(از گند خودم با خبر بودم دیگه🙁اگه همونجا میزد میکشتمم حق داشت🥺🥲)وقتی رسیدیم بیمارستان اول رفتیم تو ی اتاق. ک ی خانم تو اتاق بود قرصا رو ی نگا انداخت بعد رو ب من گف دل درد،حالت تهوع،سرگیجه،سردرد نداری؟ گفتم نه گفت ینی از وقتی این خوردی اینارو هیچ عوارضی نداری؟گفتم نه خوبم هیچیم نیس
فشار و اکسیژن خونم رو گرف ک فشارم پایین بود.روی کاغذ فکنم فشار این چیزامو نوشت داد دستم(بابام رفته بود برا نوبت)دیگه رفتم بیرون پیش بابام تو سالن انتظار ی ربع نشستیم ک نوبتمون شد منم اون کاغذو دادم بابام رفتیم تو اتاق دکتر،دکترم ی خانم جوان بودن منم ک هیچی نمیگفتم دکتره ب من میگف مشکلت چیه؟! منم کلا سکوت😅دیگه بابا توضیح داد این دکتره هم قرصا رو دید و باز همون سوالای دل درد و... اینارو ازم پرسید ک وقتی جواب دادم گف ی شستشو معده مینویسم انجام بده با نوار قلب و سرم.دیگه تو دلم ب غلط کردن افتاده بودم اخه شستشو معدهههه؟😣(ملینا گفته بود فوقش یچیزی میده میخوری بالا میاری منم یکم خیالم راحت شد😕🤦‍♀)دکتر گف بابام بره تشکیل پرونده بده فعلا بستری شم🤕منم بیرون نشستم تا بابام اومد رفتیم ی جا دیگه ک ی مرد و دوتا زن بودن(پرستار بودن فکنم)ی خانومی بهم گف برم دراز بکشم روی اون تخت(اشاره کرد ب تخت)رفتم نشستم رو تخت😁مگه روم میشد بخوابم
بابامم همون موقع رفت دارو هارو بگیره وقتی اومد تو دستش دوتا پلاستیک بود یکیش ۴ یا ۵ تا سرم بود توش اون یکیشم ی سرم و وسایلش.همون خانومی ک بهم گفته برم رو تخت دراز بکشم اومد گف دراز بکش نشین رو لبه تخت دیگه چاره ای نداشتم دراز کشیدم بازم همون سوالای تکراری رو پرسید.خانومه رفت بعد ی ربع ی اقایی اومد سرمو آویزون کرد رفت(همش درحال رفت و برگشت بودن😅)بعد چن دیقه با بابام اومد(مهربون بود مرده)وایساده بود دید هیچکاری نمیکنم گف سرمتو بزنم؟ اونوقت دیگه آستین مانتومو دادم بالا کشو بست‌ پنبه کشید زد خیلییییی بد سوختت لبم و چشامو محکم رو هم فشار دادم🥺😥(هیچوقت اینطوری نسوخته بودم😥😅)(همزمان ک سرمو میزد بابام میگف خیلی با ادبه دختر ما اونم میگف اره ما از قیافه هم میفهمیم معلومه خیلی دختر خوبیه بعدم ب من گف ولی چرا اینکارو کردی؟ گفتم نمیدونم😕دیگه سکوت کرد)حالا مگه دستشو ول میکرد مردمو زنده شدم از بس فشار میداد دستمو😩خونمم بند نمیومد سه تا شیشه خون ازم گرف هی میداد بابام میگف محکم تکون بده خون منم بند نمیومد دیگه دستم کلا خونی بود یکم از تختم خونی شده بود دیگه بزور درستش کرد چسب زد خودشم اومد با پد دستمو تمیز کرد رفت. بعد چن دیقه ی خانوم دیگه اومد پرده ها رو کشید نوار قلب گرف رفت ک نوار قلبمم خوب بود.نمیدونم چیشد ک دیگه معدم رو شستشو ندادن(خداروشکر)
دیگه هر چن دیقه ی بار میومدن همون سوالای تکراری رو میپرسیدن و با کلمه نه برمیگشتن میرفتن.
۱ساعت گذشت و هنوز نصفشم نرفته بود دیگه حصلم سر رفته بود منم حتی انگشتمو تکون نمیدادم میترسیدم درد بیاد🤦‍♀😅ب نصف ک رسید بابام رف ب یکیشون گف خیلی دیر میره خانومه اومد گف ب نظر من همین قدر بسشه بعد ب بابام گف بره ب دکتر بگه سرم کامل تموم شه یا همین نصف بسه ک بابام رفت و اومد گف دکتر گفته کامل تموم شه(خوابم میومد ولی نمیخوابیدم خجالت میکشیدم😢😂)سرم تموم شد ی اقای دیگه اومد در آوردش ک اونوقتم خیلی خون میومد از دستم.بزور چشامو باز نگهداشم تا ساعت ۸ ک دیگه کلا مرخص شدم اومدم خونه خوابیدم بیدار ک شدم اومدم تل دیدم اومدن پیویم ک چیشد😕🥲(تو بیمارستان بهشون گفته بودم رفتم خونه بهتون میگم چیشده🤕)ب چن نفر با هزار بدبختی و ترس و مجبوری گفتم ک بعضیا هم ناراحت شدن‌ هم عصبانی😬😬😬اینم تعریف کردم برا اونایی ک ناراحت شدن از دستم
مامانم ک کلا از وقتی اومدم باهام حرف نمیزنه(قهر😕)‌ آریا هم وقتی گفتم فکنم ناراحت شد یجوری گف برو وقتت بخیر😕🤦‍♀ببخشید دیه؟😢🙂
ب نظر خودم اسمشم نمیزارم خودکشی چون واقعا قصدم خودکشی نبوده.
دوستون دارم✨💫
امیدوارم خوشتون نیومده باشه😬😁
بای♡