سلام🤍دلوینم :)
خیلی وقت پیش خاطره گذاشته بودم ولی ایندفعه نمیخوام باهاتون تو چت باشم ک مث همیشه شاهد بحث هاتون باشم.. 
خب بریم سر خاطره : 
۱۷ سالمه تقریبا و اهل تهرانم .. فروشنده یه بوتیک لباس فروشیم :)🔗
صبح ساعت ۸ پاشدم سریع یه لباس راحتی پوشیدم ک تو این وضع از گرما کباب نشم.. یه اسنپ گرفتم به پدرام ( صاب مغازه ک دگ فامیلشو نمیگم) یه پیام دادم گفتم یکم دیر میرسم که گفت ایرادی نداره سعی کن زودتر بیای 🙃⚡
یه چشم نوشتم به اون اسنپیه گفتم یکم سریع تر بره ... وقتی رسیدم پاساژ سریع پیاده شدم پولو دادم بهش را افتادم سمت بوتیک دیدم پدرام خیلی طلب کار نشسته رو صندلی... سلام دادم ک گف به به دلوین خانم بلاخره اومدی🥲 یه ساعت توضیح دادم تا قانع شد؛ نشستم کالکشنارو نگا کردم لباسارو به همون ترتیب چیدم داخل قفسه ها حول و حوش ساعت یک بود که پدرام گفت : خانم .. (فامیلم) میتونی بری اگه کارت تموم شده ولی ساعت ۶ حتما اینجا باش چون خودم میخوام برم جایی الانم پاشو برسونمت🙃🫰🏻
من : نه مرسی خودم میتونم برم.. 
پدرام : بحث نکن بلد شو🥲
اصلا حالم خوب نبود ک بخوام بیشتر بحث کنم گوشیمو گذاشتم تو جیب مانتوم کولمو انداختم پشتم وایسادم تا در مغازه رو قفل کنه ... تو راه فقط راجب اوردن اکسسوری حرف زدیم برای مغازه میگفت مطابق لباسا بیاریم ک برای ست بیان همون مغازه سودشم خوبه... 🙃🤷🏼‍♀️
منو رسوند خونه خداحافظی کردم وفتی رفتم دیدم سمانه و ریحونه نشستن دارن چرت و پرت میگن و میخدن اونقدر سر درد داشتم ک بدون اینکه ناهار بخورم رفتم خوابیدم.. وقتی پاشدم دیدم هیچکدومشون خونه نیستن ساعت ۵ بود:) یه تف تو این زندگی گفتم..
رفتم به پدرام پیام بدم بگم تو برو به کارت برس و میام یا به سمانه بگم امروز جای من بره تو واتساپ چشمم خورد به پیوی مهدی یه لحظه دوباره تر زده سد تو حالم گفتم بزار زنگ بزنم حالشو بپرسم🤏🏻
زنگ زدم.. کم کم داشتم ناامید میشدم که جواب بده یهو صداش پیچید تو گوشی🙃🤌🏻
مهدی : سلام چطوری تو دختر چ عجب یه زنگی چیزی زدی !😂🥲واقعا خنده دار بود بعد خیانتی ک بهم کرد اینو بگه..:)
من : عا.. یهو دلم هواتو کرد چیکارا میکنی 
یهو یه دختری گف مهی بیا دیگ..
من : لعنتی فقط من مهی صدات میکردم .. البته اروم گفتم
مهدیم گفت بعدا باهم حرف میزنیم قطع کرد🥲
بغض داشت گلومو‌ پاره میکرد زدم زیر گریه دیگه واقعا مکان و زمان از دستم در رفته بود تلفنم همش زنگ میزد... یهو دیدم در با شدت وا شد پدرام و سمانه اومدن تو...
سمانه سریع بغلم کرد همش میگف چته دلوین چی شده !
🥲واقعا نمیتونستم حتی حرف بزنم شالمو کشید رو سرم گفت پاشو بریم دکتر انقد ضعف داشتم نمیتونستم بهش بگم نمیخواد اوکیم🙃🤏🏻.
پدرام گفت من میرم ماشینو اوکی کنم سریع بیاید🚶🏼‍♀️
سمانه همش داشت نفرین میکرد که ای مهدی خدا لعنتت کنه و این حرفا😂🚶🏼‍♀️
خودم بهش کمک کردم امادم کنه رفتیم داخل ماشین سرمو تکیه دادم به شیشه شروع کردم به اروم هق هق کردن... :]
وقتی رسیدیم پدرام گفت شما برید داخل من جا پارک پیدا کنم این دوربر میام...
خلاصه ما رفتیم نوبت گرفتیم.
تا نوبتمون برسه پدرامم اومد🚶🏼‍♀️به سمانه گفت شما باهم برین داخل من نمیام دیگه...
نوبتمون رسید رفتیم تو دکتر ازم شرح حال میخواست با زور یکم از حال خرابم بهش گفتم که تشخیصش فشار عصبی و ضعف بود.. یه سرم و امپول نوشت که داخل سرم بزنم یکم خیالم راحت شد.. 
رفتیم بیرون سمانه رفت داروهارو بگیره که پدرام یه کارت بهش داد و رمزشو گفت سمانه که رفت اومد نشست کنارم گفت ارزششو داره که بخاطرش اینجوری برینی تو حالت؟🙃🚶🏼‍♀️
من : ارزششو داشت🥲خانوادم رفت... جوونیم رفت ... عشقم رفت... ارزششو داشت یه سال غرق ارامش بودم کنارش🥲نمیدونم چرا اینکارو کردم شاید دست خودم نبود رفتم بغل پدرام شروع کردم به گریه... شروع کرد به نوازش موهام و هیچی نگفت :)
سمانه رسید گفت پاشو دلی بریم سرمتو بزن یکم بهتر شی داری پس میوفتی!
پدرام به سمانه گف شما برید من تو ماشینم منتظرم که بیاید...
سمانه : میخواید شما برید دستتون درد نکنه ما با تاکسی میایم..
پدرام : نه این چه حرفیه منتظرم
اروم گفتم ممنون که یه لبخند زد و رفت....🙃🚶🏼‍♀️
رفتیم داخل تزریقات قبضو دادیم بهشون دراز کشیدم رو تخت استین مانتوم کوتاه بود نیاز نداش بدم بالا..
سمانه نشست کنارم شروع کرد حرفای مثلا انگیزشی😂🙃
پرستاره اومد یکم پد کشید رو دستم گفت فشارت خیلی پایینه رگ پیدا نمیشه بعد شروع کرد به سوراخ سوراخ کردن دریغ از یه جای درست پس از مدتی طاقت فرسا😂🥲🚶🏼‍♀️تونست سرمو وصل کنه که حتی حس اخ گفتنم نداشتم فقط لبمو گاز گرفتم یکم چشامو روهم فشار دادم ... امپولم زد داخلش.. سمانه یه زنگ به ریحانه زد که بدونه کجاییم.. تا تموم شدن سرم سمانه همش میگفت که میگذره این روزا ^^

وقتی تموم شد خانومه اومد جداس کرد و مام پاشدیم که بریم 
پدرام اون سمت خیابون تو ماشین نشسته بود🙃
خلاصه که مارو رسوند خونه و گفت یه چند روز نمیخواد بیای بوتیک استراحت کن :)
خب خاطره مام تموم شد مرسی که وقت گذاشتید و خوندید ببخشید که طولانی شد❤️🔗
پ.ن : با خدا گفتم🤲🏻
تو که میدونستی میزاره میره...
پس چرا گذاشتی بیاد تو زندگیم
خدا گفت: ....
انجور که اون میگفت،عاشقتم
منم باورم شد😔🖤