خاطره کانیا جان
سلام بشه ها🥀🚶♀️
خاطره های شما رو خوندم دیدم خیلیا مثل من داغ داشتن دکتر و پرستار تو خانواده تون دارین😂🥀
من کانیا هستم ۱۷ سال سن دارم و دوتا داداش از خودم بزرگ تر دارم به نام های کارن و آیکان .
خدا قسمت کرد کارن پزشک و آیکان پرستار بشه و پدرم هم جراح عمومی که من روزگارم سیاه بشه💔🥀
خب خاطره یه پدر در اومدنم رو واستون میگم ،حدودا بهمن ماه من سرماخوردگی شدیدی پیدا کردم .
خب قطعا سعی میکردم مخفی اش کنم در غیر این صورت باید آمپول میزدم ، کارن دست به آمپولش خیلی خوبه نسخه می نویسه پر از آمپول ها رنگارنگ راستش من خیلی از آمپول میترسم و جونمم بره حاضر نیستم آمپول بزنم (بریم سراغ اصل مطلب)
صبح روز قبل سرماخوردگی ام رفته بودم استخر کارم که تموم شد رفتم زیر دوش استخر و اومدم لباس پوشیدم که برم بیرون (دو روزی بارش برف شدید بود آیکان اصرار کرد نرم استخر گفت مریض میشی منم قبول نکردم اخه قرار بود دوستم ساناز رو اونجا ببینم باهم قرار گذاشته بودیم) کولاک بود اصلا زنگ زدم بابا بیاد دنبالم گوشیش خاموش بود زنگ زدم کارن شیفت بود زنگ زدم آیکان گوشی برداشت گفتم بیا دنبالم در استخرم گفت باشه داخل منتظر باش الان میام منم که دلم برف بازی خواست با خودم گفتم عیبی نداره یه دقه تا ایکان نیومده یکم برف بازی کنم ، یه آدم برفی ساختم اصلا نظیر نداشت جاتون خالی چندتا سلفی گرفتیم و خیلی خش گذشت 😂💔 بعد سریع رفتم داخل کاملا خشک کردم خودمو جلو بخاری نیم ساعت بعد ایکان زنگ زد گفت دم در ام بیا بیرون ،رفتم نشستم تو ماشین یه لبخند ملیحی زدم و سلام کردم گفت مشکوک میرنی گفتم نه بخدا داداشی فقط ممنون اومدی دنبالم
آیکان:خواهش میکنم عزیزم شنا چطور بود خوش گذشت؟
من:آره عالی بود راسی بابا گوشیش خاموش بود کجاس؟
آیکان:رفت بیمارستان یه مریض اورژانسی داشت
خلاصه رسیدیم خونه رفتم یه کتری اب گذاشتم بالا یه چایی دم کردم سرد ام شده بود تا جلو چش آیکان عطسه ام گرفت عطسه ام رو خفه کردم بخیر گذشت اما این پایان ماجرا نیست😂🥀
بعد خوردن چایی بی حال شدم رفتم رو تختم دراز کشیدم و خوابم گرفت کارن برگشته بود اومد در اتاقمو زد اومد داخل گفت خواهر قشنگم بیاد ناهار منم سرم سنگین بود چشام وا نمیشد گفتم نمیخورم سیرم اینو شنید اومد کنار تختم نشست پتو رو از روم کشید گفت رنگت پریده دست زد به سرم گفت چقدر داغی با خودت چیکار کردی تو دختر بعد منم دوباره پتو رو کشیدم رو سرم گفتم خوبم فقط خوابم میاد .
رفت بیرون و چند دقیقه بعد با آیکان برگشت ، آیکان طلب کارانه گفت چرا به این روز افتادی خشم تو چهره آیکان موج میزد لامصب وقتی عصبانی میشه خیلی جذابتر به نظر میاد اما کسی جلودارش نیی🥀🚶♀️
کارن اومد بغلم کرد گفت چیشده اجی واسم تعریف کن که حالتو خوب کنم منم توضیح دادم کل داستان رو آیکان هم با نشانه تاسفم فقط سر تکان میداد.
کارن خیلی شخصیت ریلکسی داره و مهربون تره نسبت به آیکان واسه همین رابطه بهتری باهاش دارم😏🥀
با آرامش آیکان رو به بیرون هدایت کرد گفت بچه اس اختضای سنشه ما هم از این کارا زیاد کردیم ، حالا هم چیزی نشده یه سرماخوردگی ساده است فعلا بیرون منتظر باش آروم تر شدی بیا داخل من کانیا رو معاینه میکنم که بعد نسخه اش رو تهیه کنی،خلاصه ایکان با خشم رف بیرون من موندم با کارن😏😭کارن شروع کرد معاینه کردن منم قلبم داس از قفسه سینم میومد بیرون بعد معاینه اومد کنارم نشست کیفشو گذاشت رو پاش و دفترچه رو گذاشت روش و شروع کرد به نوشتن نسخه، میدونستم میخواد آمپول بده تا گفتم داداش خوشکلم میشه آمپول ننویسی؟
کارن:خودت جوابشو میدونی پس چرا میپرسی!
منم با بغض گفتم خودت گفتی سرما خوردگی ساده اس خو کارن گف جلو آیکان گفتم که یکم خشمش فروکش کنه و اگرنه وضعت خیلی وخیمه و حتما باید آمپول بزنی اونم یکی دوتا نیست پس بجای مقاوت همکاری کن. یهو زدم زیر گریه گفتم کارن نه ترو خدا من میترسم🥺💉اومد بغلم و نوازشم کرد گفت تا من هستم از هیچی نترس آیکان به کارش کاملا مسلطه بهش میگم جوری بزنه دردت نیاد خب؟ منم هیچی جواب ندادم 😞اشکامو پاک کرد و کمک کرد دراز بکشم و بعد رفت بیرون انقدر حالم بد بود سریع خوابم برد بعد مدتی آیکان اومد نوازشم کرد و کم کم بیدار شدم سرنگ دستشو دیدم یهو از جا پریدم و شروع کردم جیغ زدن کارن هم وارد اتاق شد و هراسون گفت چی شده ؟ آیکان گف جن دیدی دختر!گفتم کاش جن میدیدم ازم دور شو😂💉
گف این لوس بازیا واسه سن تو نیس کارن بخوابونش سریع بزنم منم اومدم التماس کارن اما بی فایده بود و فقط نازم میکرد و منم خر میشدم و هر چی میگفت 😏🥀 بعد آیکان اومد نزدیکم شلوارمو کشید پایین یهو سفت شدم گف شل نباشی در میارم مثل دارت میکوبم منم ترسیدم و شل شدم بعد فرو کرد 🥺 یهو جیغ ام در اومد و میخواستم بلند شم که کارن محکم به کمرم فشار وارد کرد و پامو پیچ داد اصلا آمپوله یه حالی داشت که نگید کل پام فلج شد پنی سیلین
بود لامصب میخواست بیاد واسه دومی کارن حواسش نبود یهو خودمو چرخوندم کارن به خودش اومد و بزور برم گردوند آیکان یه داد محکم زد گفت بخواب ببینم 😞😭شروع کردم جیغ زدن غرورم شکست که داد زد دلم تیکه تیکه شد یهو بدون توجه به من آمپول دومی رو زد زیاد درد نداشت🥺رف واسه سومی گف نوروبیون حواست باشه شل باشی منم که کارن سفت نگه داشته بود راهی جز تسلیم نداشتم خیلی درد داشت شدید من هم بدون صدا اشک میریختم میخواست یدونه دیه بزنه کارن گفت خواهرم خیلی درد کشید بزار واسه امشب🥺🥀 کارن بوسم کرد و ازم معذرت خواهی کرد و گفت نظرت راجب دکترا چیه؟(این سوال رو همیشه ازم میپرسه چون میدونه بوم میاد و کینه به دل گرفتم)بی حال بودم زیاد بهش توجه نکردم فقط گفتم کاش آمپول وجود نداشت که بخاطرش داداشمام اینجوری عذابم بدن بعد دل ایکان هم به رحم اومد و گفت کارن میشه بری بیرون میخوام با کانیا تنها باشم اونم رف آیکان اومد کنارم نشس گف کانی من از دستم ناراحته؟گفتم چرا ناراحت باشم داد زدی رو سرم و سوراخ سوراخم کردی مگه دلیل وجود داره واسه ناراحتی بعد پتو رو کشیدم رو سرم گفتم تنهام بزار😒🥀
اونم اومد بوسم کرد و کنارم خوابید گفتم چیکا میکنی دیونه مریضم من تو عم مریض میشی ها!!
گفت اگه قرار باشه خواهرم از دستم ناراحت باشه بهتره بمیرم چه برسه مریض شدن ، اون آمپولا فقط بخاطر خودت بود اینو خوب میدونی آمپولای شب ات رو تخفیف میدم فردا میزنم اگه بهتر نشدی چون تقویتی حالا تا وقتی که از دستم ناراحتی کنار تو میخوابم تا مریض شم😏 .
لامصب میدونه احساساتی ام با احساسات یه دختر نوجوان بازی میکنه 😒💉 منم گفتم ناراحت نیستم برو فقط میخوام تنها باشم اونم یه بار دیه بوسم کرد و رف بیرون . بابا برگشته بود اونم اومده بود عیادت که آیکان گف نیاز به استراحت داره بهتره نرید پیشش 💉💔🥀😂یه لطف بزرگ در حقم کرد
عصر تا صب خوابیدم ،صب دیدم آیکان خواهر مریض شده😂من به صرف صبحانه و کارن آیکان رو به صرف آمپول دعوت کرد رفت بالا که کارن آمپولاشو بزنه من فقط صدای نعرهههه شنیدم همین😏😂💔
خوب شده بودم کاملا دیه آمپول نزدم و نعرهه های آیکان همچنان ادامه داشت....
فعلا کارن در آستانه مریض شدنه بزارین وقت آمپول اون شد خاطره اونم واستون مینویسم ببینیم آقای دکتر کارن چه میکند
این اولین خاطره ام بود امیدوارم خوشتون اومده باشه😐🥀
goodbye 😞💉😂🥀
از طرف شهید پر پر شده در راه آمپول