خاطره رها جان
سلام علیکم بروبچ 😍
این سومین خاطرمه که دارم براتون میگم😁
من رهام ۱۹ سالمه تک فرزندم🙂👌
داستان از اونجایی شروع میشه که تازه فصل توت رسیده بود و منم که عاشق و خاطرخواه توت هستم😁
رفته بودیم بیرون برا توت چیدن لامصب یَک توتایی بود سفید و آبدار🤤خلاصه که من نتونستم طاقت بیارمو نشسته خوردم اولش یه دل درد ریزی داشتم اما توجه نکردم😶
آخره که تموم شد اومدیم خونه دل دردم شدید شد حالت تهوع داشتم رفتم یه نیم ساعت خوابیدم و بلند شدم فرداش هم امتحان داشتم هیچی هم نخونده بودم بزور یکی دوتا صفحه خوندم ورفتم توگوشی و سعی کردم خودمو سرگرم کنم😶🌫👌 مامانم برام شربت گلاب آورد وقتی اونو خوردم گلاب به روتون هرچی خورده بودم بالا اومد.
دیگه این چرخه تکرار شد و مامانم گفت بسه دیگه پاشو بریم دکتر
من نمیتونستم دووم بیارم برا همین قبول کردم🤌
رفتیم دکترو هنوز نوبتم نشده بود که بالا آوردن البته تو دسشویی هیچی نداشتم بالا بیارم اما زورشو داشتم👀
خلاصه نوبتم شد رفتیم تو گفتش که عفونت روده گرفتی
دوتا آمپول نوشتو یه سرم
رفتیم تزریقات اولین امپولو زد یه زره سوخت اماتونستم تحمل کنم اما دومیش به حدی درد داشت که گریم دراومد
سرم که درد نداشت خوب زد 😶
همه کسایی که اونجا بودن همه عفونت روده داشتن 😂
خلاصه که فرداش رفتیم امتحانو دادیم زیاد سخت نبود اما قبول شدم
اینم از خاطره ی من 🙃🙂
باییی