سلام حنانه ام اومدم یه خاطره دیگه بزارم🤍
این بار اومدم خاطره هیچی نخوردنامو بهتون بگم که اخرش چی شد( من از گوشت و جگر و ماهی و قارچ اینا بدم میاد)
چند وقتی بود که وقتی میخواستم راه برم یا بلند شم سرم گیج می‌رفت زیر چشمام گود شده بود و رنگ زرد بعد اصرار های مامان و پیچوندنای من که مامان پیروز شد من راهی دکتر شدم دکتر بعد معاینه برام ازمایش خون نوشت فرداش برای ازمایش رفتیم از ترس رنگم مثل گچ شده بود و یخ زده بودم رفتیم نشستم رو صندلی گارو رو بست رگ دیده نمیشد (طبق معمول صبحونه هم نخورده بودم)دوبار سوراخ کرد
من اصلا یه بارم چشمام رو باز نکردم رفت یه نفر دیگه رو اورد که اونم تو دومین بار تونست رگ بگیر وقتی میخواستم بلند شم سرم گیج رفت فشارم رو گرفت رو 8بود گفتن یه سرم وصل کنیم که نداشتم مامان برام ابمیون گرفت یکم خوردم بهتر شدم اومدیم بیرون سوار ماشین شدم و رفتیم خونه فردا برگه ازمایش رو گرفت و رفتیم پیش دکتر دکتر جواب رو دید و یه اخم به من کرد کم خونی شدید.و کمبود ویتامین. دکتر جان نسخه رو پیچید و رفتیم گرفتیم پر امپول رفتیم خونه مامان گفت بیا بریم بزنیم که من مخالف بودم بعد یواشکی زنگ زده بود به رها(دختر عموم که تزریقات بلده) بعد نیم ساعت اومد سلام کردیم و یه من گفت بیا امپولات رو بزنم (زیاد ازش خوشم نمیاد) تو رودرواسی دراز کشیدم دو تا ماده کرد (نوروبیون و ب کمبلکس)پنبه کشید لبم رو گاز گرفتم دردش خیلی بد بود اروم ای ای میکردم که کشید بیرون بلند شدم گفتم بسه دیگه گفت بخواب(خیلی جدیه)خوابیدم وقتی سوزن وارد شدن سفت کردن گفت شل کن نکردم با تمام بی رحمی در اورد دوباره زد گریه کردم اونم تزریق کرد و بعد یه ربع رفت و بعد اون من دیگه امپول نزدم قرصارم نخوردم مامان اصرار کرد ولی گوش نکردم
پ.ن من دوباره اونجوریم و کم اشتها شدم
پ.ن اگه راه دیگه ای برای کم خونی دارید که بدون قرص و امپول باشه بهم بگید
مواظب خودتون باشید