یه خاطره دیگه حنانه خانم
سلام من حنانه ام و 15سالمه دارای یه برادر بزرگتر که 23سالشه و یه خواهر کوچکتر که یه سال ازم کوچیکتره. دکتر نداریم به جز خالم که فقط یه بار لطفش شامل حالم شده
و دوسالی میشه که خواننده خاطرات تون هستم
خاطره اول 🤍
من اون موقع 8سالم بود و کلاس سوم بعد مدرسه با خواهرم برگشتیم خونه ودر رو باز کردم و رفتیم تو سلام کردیم
گرسنم بود به مامان گفتم که گفت دارم جیگر درست میکنم
+من که دوست ندارم (از جیگرو ماهی و گوشت اینا متنفرم)
-هر چی میخوای بخور
رفتم کره و عسل برداشتم (دوست ندارم و بعد اون هم دیگه لب نزدم اما اون موقع دلم میخواست)بعد خوردم بعد اون پنیر و سبزی خوردم 10دقیقه نشده بود که انار رو توی یه ظرف دون کردم و نشستم خوردم (شکمو نیستم الانم فقط 43کیلو ام )
چشمم و گردنم میخوارید و خوابم نیومد رفتم اتاقم و بعد یه ساعت ابجیم بیدارم کرد رفتم جلوی اینه
وااای یه چشمم باد کرده بود و صورتم قرمز شده بود رفتم پیشه مامانم گریه میکردم ابجیم هم گریه میکرد به مامانم گفتم و اون شکمم و دستام رودید اوناهم اون جوری شده بود مامانم زنگ زد به عزیزم و اون گفت کهیره
داییم اومد دنبالمون و رفتیم ابجیم رو گذاشتیم خونه پدر بزرگم توراه داییم زنگ زد به داداشم و گفت چرا خونه نبودی (بابام ماموریت بود و خارج از شهر) اونم گفت مگه چی شده که داییم گفت حنانه مریضه که گفت کدوم بیمارستان میرید و داییم گفت و وقتی ما رسیدیم اونم اومده بود و منو و مامانم رفتیم تو دکتر گفت چی خورده و مامان هم گفت بعد به من گفت چیزه دیگه نبود که بخوری منم یه لبخند زدم اومدیم بیرون و رفتیم داروخونه و مامان داروها گرفت و مامان رفت برای تزریق رسید بگیره و بعد باهم رفتیم تزریقات پرستار گفت میترسی (وقتی میترسم مثل گچ میشم )منم گفتم نه فقط اروم بزنید گفت باشه (من هیچ وقت موقع اماده کردن امپول نگاه نمیکنم چون پشیمون میشم ) مامانم امادم کرد پرستاره پنبه کشید سفت شدن گفت نداشتیما شل کردم زد وااای وقتی سوزن میرفت تو پوستم جوری لبم رو گاز گرفتم که ازش خون اومد بعد اومدیم بیرون داداشم با دستمال لبم رو پاک کرد تو خونه هم موقع قرصم بود که گریه میکردم(شاید باورتون نشه اما نمیتونم قرص بخورم وقتی میخورم بالا میارم )که به زور خوردم و بعد سه روز خوب شدم