خاطره حسین جان
ای بابا آخرشم مجبور شدم یه خاطره ای که اصلا دوست ندارم رو بگم..اتفاقی که باعث شده مورد تمسخر خیلیا قرار بگیرماتفاقی که وقتی برای کسی تعریف میکنم یا باور نمیکنه و بهم لقب های دروغ گو و ... میدنو یا مسخرم میکننچیزی که باعث شد یک سال از مدرسه عقب بمونمچیزی که وقتی کسی ازم اصل میخواد خجالت میکشم بهش بگم (البته از کارم پشیمون نیستم😐)خجالت میکشم وقتی میگم ۱۵ سالمه و میپرسن چه رشته ای میخونی، بگم هنوز هشتمم..حسینم ۱۵ تهراننیمه دومی و یک سال اخراجیدلیل اخراج تو این خاطره کاملا مشخص میشهاین خاطره هم بازم مربوط به تارا میشهو من بعد این اتفاقات خیلی حساس شدم رو تاراچون نمیخواستم و نمیخوام دوباره اینجور اتفاقات براش بیوفتهتو این خاطره قراره بلاخره بگم چی شده تا بعضیا دست از اینکه بهم تهمت الکی بزنن بردارنخاطره یازدهم(زمان رو میخوام نگم اگه مشکلی ندارید 🫠)دوران اوج کرونا بود (مدرسه حضوری بود)تارا به هیچ وجه حق بیرون رفتن نداشتما هم بیرون نمیرفتیمولی مشکل از اونجایی شروع شد که یبار مجبور شدیم بریم خونهی یکی از اقوام مریض..خب با اینکه رفتیم ولی بازم فاصله رو رعایت میکردیم و به تارا هم گفته بودیم زیاد نزدیک کسی نشهو گوش دادولی خب..یه هفته بعد اینکه از اونجا برگشتیم..تارا حالش بد شداولش فکر کردیم فقط یه سرماخوردگی معمولیهولی من یکم شک داشتمبه بابام گفتم نکنه کرونا باشهگفت نه نگران نباشولی بازم من ترسیده بودم..هر شب به این موضوع فکر میکردمهمش دعا میکردم که یه موقع حالش بد نشه و زود خوب شهبا خدا حرف میزدم و همش ازش کمک میخواستمولی مثل همیشه به حرفام گوش نداد..حال تارا روز به روز بدتر میشدتا جایی که دیگه اصلا حال نداشت حرف بزنههمه ترسیدیم و سریع رفتیم بیمارستانتست کرونا گرفتن و بله..جواب مثبت بوداونجا یه لحظه کلی اتفاق از آینده بطور خیلی سریع از جلو چشمم رد شدمیشه گفت واقعا آینده رو دیدمولی نه آینده ای که خوب باشه..آینده ای رو دیدم که تارا حالش خیلی بد بود،خیلیترسیدمیه لحظه کل وجودم مور مور شدیهو یاد کسایی که بخاطر کرونا مردن افتادمبغض کردمفکر میکردم دیگه تمومهفکر کردم قراره خواهرمو از دست بدمواقعا میترسیدمخواستن تارا رو بستری کنن ولی قبول نکردیمگفتیم خودمون بهتر میتونیم مراقبش باشیمبردیمش خونه و من اون شب کنارش بودم کاملمامان و بابام دعوام میکردن و میگفتن نباید پیشش باشم ممکنه منم مریض شمولی برام مهم نبودحاضر بودم بمیرم ولی تارا ترس به دلش راه ندهنمیخواستم فکر کنه قراره چیزی شهدر صورتی که خودم ترسیده بودم..ماسک نمیزدم وقتی کنارش بودم که فکر نکنه میترسماون شب گذشتفردا مدرسه نرفتم و کسی هم بهم چیزی نگفتتا سه روز نرفتماز مدرسه زنگ زدن گفتن نیام اخراج میکننممامانم مجبورم کرد برم مدرسهو بخاطر این موضوع کاری کردم که حقشون بود مدیرا و معلما و البته دانش آموزامدیر میگفت حتی خواهرت بمیره هم حق نداری مدرسه رو بپیچونیمعلم ها گفتن سه تا نمره صفر برات میزاریمدانش آموزا بهم گفتن چقدر لوسی که بخاطر خواهرت اینکارو میکنی و نمیای مدرسهاون روز ساکت موندمروز بعدش هم همینطورولی بعدش موقعیت پیش اومد تا کاری کنم از مدرسه اخراج شم..ماشین مدیر که تازه خریده بود رو دیدم..با سنگ بزور زدم شیشه هاشو شکوندمرو ماشینش خط انداختملاستیکاشو پنچر کردمو مدیر کلی منو دعوا کرد و منو زدولی فقط موقت اخراج شدماونم دو روزتو اون دو روز هم کلا پیش تارا بودمفقط یه لقمه غذا میخوردم که نمیرمفقط میخواستم پیش تارا باشمانقدر اعصابم از خانواده و افراد مدرسه خورد بود که شبا فقط به این فکر میکردم که چجوری کاری کنم دهنشون بسته بمونهبعد دو روز رفتم مدرسهتو کلاس دعوا راه انداختم ، میز و صندلی رو اینور و اونور پرت میکردمولی وقتی رفتم دفتر ، مدیر فقط گفت دیگه تکرار نشه..اعصابم خورد شددیگه فکر کردم مجبورم بیام مدرسه هر روز و راهی نیستزنگ خوردتو راه خونه دیدم دو نفر دارن دعوا میکننیهو یه فکری به سرم زدراهی که صد در صد جواب میداد..فرداش رفتم مدرسه ولی فرصت گیر نیومداما پس فرداش..یکی بهم گفت واقعا خیلی اسکولی که نگران خواهرتی ، مگه خواهرت کیه که انقدر نگرانشی ، انگار مثلا آدم مهمیهبا خودم گفتم: اینم فرصت..بعدش خیلی ریلکس رفتم سمتش و گفتم : خواهرم تنها چیزیه که تا الان بخاطرش دارم زندگی میکنمتنها کسیه که از ته دل دوسش دارم و میدونم دوسم دارهو بعدش با لگد زدم تو دماغش..و بله، دماغش شکستبعدش هم تا تونستم زدمشانقدر زدمش که دیگه کل صورتش و بدنش خونی شده بوددوستش اومد کمکش کنه و منو بزنهولی خب باید یکی بهش میگفت اینکارو نکنه (:متاسفانه از خدا بی خبر بود و نمیدونست بنده بهترین نینجوتسو کار اون منطقه بودمبدون هیچ ترس و دلهره ای ، زدم انگشت دستشو شکوندم و زدم مچ دستش هم در رفتمدیر اومد جدام کنه.. تا تونستم خودمو خالی کردم و بهش فحش دادم..دیگه مدیر دید اینجا جای من نیس..اخراجم کرداخراج دائمبلاخره به خواستم رسیدموقتی رفتم خونه خامواده خیلی دعوام کردن و بهم ناسزا گفتنتحقیر کردنمولی برام مهم نبودچون به چیزی که خواستم رسیدموقتی لبخند رو لبم بود.. بابام یه حرفی بهم زد که دیگه باعث شد اشکم در بیادباعث شد تا الان یادم بمونه حرفش و دیگه ازش متنفر شمبرگشت بهم گفتتو یه عقب مونده ای که فقط دعوا دوست داری و میخوای همرو بزنیتو یه گیج و بی عقلیواقعا موندم چرا خدا باید یه موجود خری مثل تورو خلق میکردحرفاش تو گوشم تکرار شداز کارم پشیمون نشدم، ولی خیلی ناراحت شدمبهم گفتن حق ندارم پیش تارا بخوابمگفتن تو یه بیمار روانی هستی و میزنی خواهرتو میکشیناراحت شدمو باز هم اعصابم خورد شدبرگشتم با جدیت کامل گفتم:من این کارو فقط بخاطر تارا کردم،اینکارو کردم که فقط پیش اون باشماینکارو کردم چون خواستم اگه این چند ماه آخر زندگی بهترین فرد زندگیممهم ترین کسمکسی که عاشقشم باشه، تا آخرین لحظه پیشش باشمخواستم پیشش باشم همینولی شما چی گفتید در عوضشفقط تحقیرم کردین و حتی فرصت ندادین توضیح بدمآره واقعا لعنت به اون کسی که منو به این دنیا آوردلعنت به اون کسی که این بلا رو سر خواهرم آوردلعنت بهش که بهم محل سگ نمیده و فقط میخواد اذیتم کنهیکم درکم کنیدمن کلی آرزو دارممیخواستم برای خواهرم هر کاری بکنم تا خوشحال باشهولی اون بی شرف که شما بهش میگید خدا اومد همه چیو خراب کردحداقل بزارید این چند روز یا این چند ماه پیش خواهرم باشممن آرزو دارم که خانواده درکم کننآرزو دارم کاری کنم خواهرم بهم اعتماد کنهآرزو دارم خواهرم منو یه همدم تو سختیاش ببینهخدا که گند زد تو همهی آرزو هامحداقل بزارید این چند روز پیش کسی که عاشقشم بمونمبعدش هیچی نگفتم و رفتم تو اتاقمبا خودم گفتم نکنه واقعا وجودم تو این دنیا بی ارزشهنکنه واقعا ممکن باشه به خواهرم آسیب بزنمو دوباره اون حرف هایی که بهم زدن مرور شد تو فکرمگریم گرفتو نشستم گریه کردممامان و بابام اومدن ازم معذرت خواهی کردنولی فایده ای نداشتدیگه دلم شکسته بوددیگه ازشون متنفر شده بودمبهم گفتن نگران نباش خواهرت هیچیش نمیشهگفتن برو پیش خواهرت، بهت نیاز دارهرفتم پیشش و محکم بغلش کردم و خوابیدمهر روز که بیدار میشدم بجای اینکه ببینم حال خواهرم بهتر شده، میدیدم بیشتر داره به مرگ نزدیک میشهحالش خیلی بد شدخیلیترسیدمدوباره گفتم بزار شانسمو امتحان کنم، شاید خدا بهم اهمیت داددوباره شروع به دعا کردن کردماز خدا خواستم منو جای تارا قرار بدهحال منو بد کنه و حال اونو خوب..ولی بی فایده بودیهو حال خواهرم به شدت بد شدسریع بردیمش بیمارستانوقتی رسیدیم دیدم کسی بهش اهمیت نمیده و مراقبش نیستن (افرادی که کار میکنن اونجا)داد و بیداد کردم که چرا نمیان کمکش کننچند نفر اومدن آرومم کردنو بعدش هم خواهرم رو بعد چند وقت بلاخره بردن قسمت بیماران تا مراقبش باشناجازه نمیدادن برم تو اون اتاقواقعا برام عجیب بودچرا حق نداشتم برم پیش خواهرم؟با خودم گفتم نکنه قراره امروز آخرش باشهبعدش با کلی کلنجار و بلند بلند حرف زدن گذاشتن برم توتو این دو هفته ای که تارا بستری بود و تحت مراقبت بودهر روز کلی بهش آمپول میزدنبا اون حالی که داشت، نمیدونستم بخاطر درد آمپول گریه میکرد یا بخاطر دردی که تو وجودش بودنمیدونستم چجوری آرومش کنمفکر کنم تارا هم دیگه قبول کرده بود که میمیرهگشنم شده بودرفتم یچیز بخرم بیرون و بخورمیه پیرمردی اومد کنارم و گفت نگرانش نباشمن باهاش حرف میزنم و میگم که کمکش کنهنفهمیدم منظورشوبا کی میخواست حرف بزنه؟نگران کی نباشم؟مگه اون خبر داشت؟بعدش پرسیدم از کجا میدونی نگران کیمگفت مشخصه که نگران یه فرد مهمیبلاخره ینفر خواهرم رو مهم خطاب کردگفتم منظورت از باهاش حرف میزنم چی بود؟هیچی نگفتفقط لبخند زد و رفت..منم بهش فکر نکردمفرداش یه اتفاق عیجب افتادحال خواهرم داشت بهتر میشدداشت سرحال میشدتو یه هفته حالش خوب شد تقریباًبعد دو هفته مرخص شد..حالش کامل خوب بودوقتی داشتیم از بیمارستان میومدیم بیرون، دوباره اون پیرمرد رو دیدمرفتم پیشش ، قبل اینکه چیزی بگم، گفت: دیدی گفتم نگران نباش، حالش خوب شد ، اون دیگه قرار نیست حالش بد شه، من ازش خواستم همیشه مراقبش باشهبرام عجیب بوداون از کجا میدونست حال خواهرم خوب شدهاصلا از کجا میدونست خواهرم حالش بده و یا نگران کیممنظورش از اون کیه؟؟هیچی برام منظقی نبود
وقتی بازم پرسیدم منظورش از این حرفا چیه، بهم گفت: منو دیگه نمیبینی ، ولی قدر کسی که تورو خلق کرده رو بدون، اون خیلی مهربونه، فقط باید همیشه به فکرش باشی، مطمئن باش هیچ وقت نا امیدت نمیکنههیچی نگفتمرفتم پیش خانواده و رفتیم سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونهجای تارا رو انداختم سریع و تارا رو گذاشتیم جاشکنارش دراز کشیدم و براش داستان گفتمداستان خودم..داستان اتفاقی که اون روزا برام افتادداستان اون پیرمردهبعد اینکه راجب پیرمرده بهش گفتم،یهو فکر کردم نکنه اون واقعا کسی از طرف خدا بوده..بعدش با خودم گفتم نه بابا این چیزا الکیه و امکان نداره از طرف خدا باشهولی بازم بهش فکر کردماما طول نکشید..روز و شب ها میگذشتو من فقط کنار تارا بودمفقط و فقط کنار اوناز اینکه اخراج شدم راضی بودمچون تونستم کسیو ملاقات کنم که دیدگاهمو عوض کنهو تونستم پیش خواهر عزیزم باشمبعد اینکه تارا کاملا حالش خوب شد ، فرستادیمش مدرسه، بزور قبول کردن که بره مدرسه چون خیلی عقب بودولی با معلم های خصوصی و. کلاس های جبرانی.. تونست برسه به بقیهاما من. نمیخواستم اون سال برم مدرسهخواستم اون سال کلا پیشش باشمهر روز خودم میبردمش مدرسه و تا وقتی زنگ بخوره جلو در مدرسه مینشستممیبردمش پارکمیرفتیم خریدمیرفتیم گردشکلی خوش میگذروندیمتارا خوب شده بودمن ازدست ندادمشواقعا خوشحال بودمسعی کردم به اون دوران فکر نکنم..سعی کردم همه چیو راجب به اون سال فراموش کنم (حرف هایی که شنیدم)سعی کردم به حرف مردم اهمیت ندمپایان..خاطره خیلی مبهم تموم شدخیلی بی معنی بود میدونمو جذاب نبودو خیلی از جاهاشم از نظرتون منطقی نبودولی من هیچ جایی رو به خاطرم اضافه نکردمفقط بعضی جاهارو حذف کردممن به بعضیاتون یجور دیگه توضیح دادم راجب اخراج شدنم.. همش دروغ بوددلیل اصلی اخراجیم اینهاین خاطره کاملا واقعیهو اما یه سوال برام پیش اومد و هنوزم بهش فکر میکنماون پیرمرد کی بود؟واقعا از کجا اومده بود؟حرفاش چه معنی ای داشت؟خاطرهی حوصله سر بری بود. شرمندهولی خواستم بگم که قدر خواهر و برادرتون رو بدونید(اگه دارید)خواستم بگم که بدونید هر چیزی معنیش پایان نیسوقتتون گرفته شد.. ببخشید..ولی لطفاً دیگه کسیو بخاطر اینجور چیزا مسخره نکنید،پایان تمام حرف هام..سوالی داشتید در خدمتم....