سلام 😐حسینم 15 تهران..خاطره 12 که نه مربوط به منه نه تاراخاطره مربوط به دوستم عاطفه میباشد 🫠(بد فکر نکنید لطفاً 😂)بدون مقدمه شروع میکنمآقا ما برای عید اومدیم بریم پارک سه نفرهمن و عاطفه و حسام (دوستم)به عاطفه گفتم بره به مامانش بگه که میخوایم بریم پارک ببینه اجازه میده یا نهشب عاطفه پیام داد و گفت اوکیه و میتونه بیادمنم با حسام حرف زدم و گفتم با خودش پول بیارهفردا صبح ساعت 11 رفتم حسام رو صدا کردم ، بعدش رفتم عاطفه رو صدا کردم و به مامانش گفتم که ما حدودا ساعت 5 بر میگردیممامانش هم گفت باشه و یه ماشین گرفتیم رفتیم پارک جوانمردانرفتیم اول یه جا پیدا کردیم بساط کنیم 😐😂چادری که حسام آورده بود رو باز کردیم و وسایل رو چیدیم توبعدشم به حسام گفتم بره غذا بگیره (ساندویچ سرد) و یکمم خوراکیعاطفه هم باهاش رفت که کمک کنه یکممن موندمو چادر 😐بعد دیدم همه دارن مث چی با دوچرخه رد میشنبعد اینور اونورو نگا کردم دیدم دوچرخه اجاره میدن🙃بعدش برنامه چیدم برای خودم که بریم دوچرخه بگیریماومدن و بهشون توضیح دادم راجب دوچرخه و موافقت کردنغذا رو خوردیم ، خوراکی ها هم خوردیم یکمشوبعدش یکم رفتیم پارک رو گشتیم که حدودا ساعت ۲:۳۰ شدبرگشتیم یکم استراحت کردیم تو چادرو بعد نیم ساعت پاشدیم رفتیم سمت اون مکان برای اجاره‌ی دوچرخهده دقیقه صبر کردیم تا دوچرخه ها بیاد😐سه مدل دوچرخه داشتن- افتضاح : ۲۰,۰۰۰ ساعتی- معمولی : ۵۰,۰۰۰ ساعتی- حرفه ای (ویوا . پلیس . اورلود ) : ۸۰,۰۰۰ ساعتی(قیمت دقیق یادم نیس ولی فکر کنم اینجوری بود قیمتا)یه ساعته گرفتیم و گوشیامونو دادیم بهشون😐(گفتن باید یچیزی رو گرو بزاریم پیششون😐😂)اینبار من دادم پول همشو (هر سه نفر رو من حساب کردم)چون غذا رو حسام گرفتهمه‌ی ویوا انتخاب کردیم چون من گفتم دوچرخه‌ی خوبیهسوار شدیم و رفتیم گشتیمیه قسمت دیگه از پارک رفتیم و یه گروه خواننده و رقاص دیدیم که مردم رو سرگرم کردنهمینجوری که داشتن خوش میگذروندن و خوش میگذروندیم یهو آقا پلیسه اومد گفت پراکنده شید😐(چون رقاص ها حجاب نداشتن گفتن فکر کنم)اینا پراکنده شدن و بعد اینکه پلیس رفت دوباره اومدن😐😂ما هم رفتیم دوباره برای ادامه‌ی گردشآقا کل این پارک رو افغانی ها احاطه کرده بودن انگار رفتی یکی از پارک های افغانستان (اصلا شک دارم پارک داشته باشن😂)بعد پررو پررو به همه زور میگفتن😐دیگه زمان دوچرخه داشت تموم میشدداشتیم برمیگشتیمتو راه برگشت یه افغانیه بی پدر همینجوری از رو به رو با دوچرخه میاد سمت دوچرخه‌ی عاطفهبعد عاطفه‌ی بنده خدا حول میکنه و میاد ترمز رو بگیره، اشتباه ترمز جلو رو میگیره و میوفته زمین و دستش به آسفالت کشیده میشه و پوستش میرهیکمم بریده میشه و خون ریزی میکنهاین افغانیه زد بغل مثل اسب خندید😐😐برگشتم گفتم بی ناموس مرض داری میبینی داریم رد میشیم از رو به رو میایگفت اون باید حواسش باشه به من چهاومدم برم سراغش حسام گفت تو برو پیش عاطفه، من میرم حسابشو میرسم (اونم نینجوتسو کاره ، هم باشگاهی هستیم ولی اون از من پایین تره دانش «من دان ۵ و اون دان ۲»)هیچی نگفتم سریع رفتم پیش عاطفه و حسامم با دوچرخه افتاد دنبال اون حیوون😐دیدم دستش خون ریزی داره یکمازش پرسیدم حالت خوبه؟گفت آره(مکالمه‌ی من با عاطفه با +«من» و -«عاطفه» نشون داده میشه)دیدم یکم داره گریه می‌کنه (گریه که نه.. اشک میریخت از چشماش یکم)خیلی غیر ارادی رفتم سمتش و لپشو بوس کردم و گفتم چیزی نیست نگران نباش-باشه🙁کمکش کردم که بریم تو چمننشستیم و دستشو نگاه کردموضعش زیاد بد نبود ولی بازم خون ریزی داشت و مشخص بود که درد داشت+نگران نباش الان حسام میاد میگم میره کیفمو میاره ، تو اون باند و گاز دارم، دستتو میبندم باهاش-باشه ، ببخشید اینجوری شد+عیب نداره مقصر تو نیستی که ، اون بی شرف مقصره که حسام حسابشو میرسهتکیه داد بهم و چشماشو بست(فکر کنم چون چشماش سیاهی میرفت و سرگیجه گرفته بود چشمشو بست)یکم بعد حسام اومد گفتم چی شدگفت هیچی انقدر دنبالش کردم که اونم حول کرد خورد جدول و افتاد دست و پاش زخمی شدخودمم یکم گرفتم زدمشگفتم نیاز نبود بزنیشا😐 ولی خب دمت گرمبعدش گفتم: داداش بی زحمت برو کیف منو بیار دست عاطفه رو ببندمگفت حله داداش الان میام منتا اون موقع هم عاطفه بهم تکیه داده بود و منم دستمو انداخته بودم رو دوششحسام اومدش و کیف رو آورد(آقا بگم که من کلا هر جا میرم، با خودم لوازم امدادی میبرم «باند، گاز، سرم شستشو و ...)کیف رو باز کردم، وسایل رو برداشتماول یکم با یه دستمال خون روی دستشو پاک کردم+ ممکنه موقع شستشو یکم دستت بسوزه ولی سعی کن تحمل کنی- اومیه دستمال دیگه برداشتم و یکم با سرم شستشو خیسش کردم اول دور زخمشو یکم شستم ، بعدش خود زخم رو شستم که یکم عضله‌ی دست عاطفه منقبض شد و چشماشو بست+ببخشید عاطفه ولی یکم تحمل کن ، زود تموم میشه- اوم باشه سعی میکنم+آفرینزخمشو کامل شستشو دادم و بعدش گاز رو گذاشتم رو زخم و با باند بستم دستشویکم داشت از چشمای عاطفه اشک میومد+گریه نکن دختر تموم شد-میسوزه دستم+ میدونم اولاش میسوزه یکم، صبر کن خوب میشه زود- باشهبعدش همونجا نشستیم من و عاطفهحسام رفت دوچرخه هارو پس داد (اول برای خودش و بعدش برای ما دوتا رو « با دوتا دست که نمیشه سه تا دوچرخه رو حمل کرد😐😂»)من به مامان عاطفه زنگ زدم (یه گوشی دیگه همراهم داشتم) و بهش گفتم ماجرا رو و کلی معذرت خواهی کردم که نتونستم مراقبش باشمگفت عیب نداره چیز خاصی نشده کهبعدش گفتم الان بر میگردیم خونه ، ببخشید بازمگفت نمیخواد بخاطر عاطفه برگردیدا ، اگه حالش خوبه بمونید هنوزگفتم نه نمیخواد دیگه برگردیم اونم گناه داره باید استراحت کنهخدافظی کردیم و قطع کردم-حسین ببخشید ، بخاطر من باید برگردیم خونه+این چه حرفیه میزنی دختر ، فدای سرت ، چیزی نشده که-من میتونم هنوز بمونما لازم نیست برگردیمیهو چشماشو محکم بست و یه آی خفیفی گفت+اوهوم دارم میبینم حالت خیلی خوبه+حسام میاد ماشین میگیریم بر میگردیم خونه-باشه ، ولی بازم ببخشیدبغلش کردم و گفتم عیب ندارهحسام اومد ، رفتیم سمت چادرحالا بیا چادر رو جمع کن😐😐فقط بلد بودیم بازش کنیم😂ده دقیقه داریم تلاش میکنیم این چادر رو جمع کنیم، نشد که نشدیه مرده اومد گفت بلد نیستین جمع کنید ؟گفتم آره اگه میشه کمک کنیدتو ده ثانیه جمعش کرد😑تشکر کردیم و حسامم ماشین گرفت یدونهرفتیم سوار شدیمعاطفه بهم تکیه داد و سریع خوابش بردپیشونیشو بوس کردم و سرمو گذاشتم رو سرشرسیدیمبیدارش کردمپیاده شدیم و از حسام خدافظی کردیممنم عاطفه رو تا خونشون همراهی کردم.. بعدش بازم از مامانش معذرت خواهی کردمبه مامانش گفتم بلدید باندشو عوض کنید؟😐در کمال تعجب گفت نه😐😂گفتم باشه پس من خودم امشب میام باند دستشو عوض میکنم، فردا هم بعد از ظهر بازم میام که عوضش کنمگفت باشه+خدافظ عاطفه ، مراقب دستت باش و اصلا بهش فشار نیار-چشم ، خدافظرفتم خونه ماجرا رو به خانواده توضیح دادمتارا اومد پرید روم گفت چرا منو نبردید بزنم اون پسره بمیره 😶پوکر نگاش کردم و گفتم لازم نیست خشونت به خرج بدی جکی چان 😐یه نگاه معنا داری بهم کرد و رفتشب شد، زنگ زدم عاطفه گفتم دارم میام که عوض کنم باندوگفت باشهرفتم خونشون و رفتیم تو اتاقش (خجالت میکشم وقتی جایی میرم تو حال بشینم 😐 اجتماعی نیستم)+ خب عاطفه یکم درد داره- واقعا ☹️؟+ نه بابا شوخی کردم نگران نباش-خیلی بدی 😐+😄😄باند دستشو باز کردمخواستم گاز رو بردارم گفت آی+ ببخشید ، یکم چسبیده شاید یکوچولو اذیت شی-عیب نداره فقط آروم انجام بده تو هم+چشم چشم 🙃+نگران نباش چرا باید کاری کنم دردت بیادبعدش گاز رو خیلی آروم از رو دستش برداشتمیکم با سرم شستشو زخمشو تمیز کردم ، این دفعه دردش نگرفت چون دستشو نه تکون داد و نه منقبض کرد عضله دستشوبعدش دستشو بستم+ به هیچ وجه به دستت فشار نیار، اگه شب دردت گرفت مسکن بخور، اگه دیدی باند خونی شده بهم زنگ بزن بیام دوباره ببندم دستتو- باشه+ من دیگه میرم ، تو استراحت کن- اومخدافظی کردمبه مامان و باباش هم گفتم که فردا بازم میام برای باند پیچی دوبارهو گفتم اگه درد داشت بهش مسکن بدنرفتم خونهخوابیدمساعت 1 شب بود یهو گوشیم زنگ خورد😐دیدم عاطفسجواب دادم-سلام حسین خواب بودی؟+اوم- ببخشید بیدارت کردم- میشه یه لحظه بیای خونمون+ چرا چی شده؟-دستم درد میکنه، قرص نداریم خونه ، باندمم یکم خونی شده+ آها باشه الان میام- مرسی ، منتظرمقطع کردممامان و بابامو بیدار کردم و گفتم دارم میرم خونه عاطفه اینا ، امشبم اونجا میخوابم که اگه چیزی شد پیشش باشم و حواسم باشه بهشگفتن باشه برواومدم برم یهو دیدم یه روح جلو در وایساده😐تو دلم یه بسم الله گفتم و دیدم نرفتگفت داداش..فهمیدم تاراس😂گفتم بچه مثل آدم بیا ترسیدم😐چی شده ؟گفت کجا میریگفتم میرم پیش عاطفه.. میخوای تو هم بیاباشه منم میامآماده کردمش سریع و خیلی زود رفتیم خونه عاطفه ایناسلام دادم و من و تارا رفتیم تو اتاق پیش عاطفه+سلام چی شدی باز ، چیکار کردی؟- سلام، هیچ کاری نکردم ، یهو دستم خیلی درد گرفت نگا کردم دیدم خون هم داره میاد (باند خونی شده)+ای بابا ،بزار برم آب بیارم یه قرص بخور اول- باشهرفتم آب آوردمتارا به عاطفه گفت خیلی درد داره دستت؟گفت آره میسوزهتارا هم خودشو زد به ناراحتی مثلا (ولی مشخص بود الکیه و ناراحت نیس😂)عاطفه قرص رو خورد + خب بزار دستتو باز کنم ، چون امکانش هست چسبیده باشه بازم ممکنه بسوزه بازم- باشهتارا ترسیده بود (از خون میترسه یکم) و با ترس داشت نگا میکرد😐گفت داداش برم بگم مامان بابای عاطفه بیان اینجا؟گفتم آره برو بگو ، بعد بگو قیچی و پارچه هم بیارن، یادم رفت بیارم خودمگفت باشهاومدنبعدش دست عاطفه رو باز کردم ،دردش نگرفت زیادپارچه رو برداشتم و یکم خونشو پاک کردمبعدش خیسش کردم و رو زخمش کشیدم ، یکم منقبض شدو بعدشم سرم شستشو رو ریختم رو یه طرف دیگه‌ی پارچه و زخمشو بازم شستم-آیی میسوزه دستم🥺+ببخشید عاطفه ، زود تموم میشهبعدش سریع انجام دادم کارو و دستشو بستمدیدم داره گریه میکنهو دوباره لپشو بوس کردم(این دفعه جلو خانوادش) و معذرت خواهی کردم بخاطر اینکه حواسم بهش نبود اون موقعدستمو انداختم رو دوشش و اونم تکیه داد بهم و سرش رو گذاشت رو شونمخانوادش بابت اینکه کمک کردم تشکر کردنبهشون گفتم امشب هم اگه اجازه بدید اینجا پیش دخترتون بمونم و حواسم بهش باشهگفتن نیازی نیست زحمت بکشیگفتم : آخه نگرانم میخوام حالش خوب شه زودگفتن باشه پس مشکلی نیستتشکر کردمعاطفه رفت جاش دراز کشیدمامان عاطفه هم جای من و تارا رو کنار عاطفه انداخت و رفت خوابید خودشمنو تارا هم دراز کشیدیمدست عاطفه رو گرفتم و ازش معذرت خواهی کردم-چرا معذرت خواهی میکنی، من باید تشکر کنم که کمکم میکنی و باید معذرت خواهی هم کنم که این وقت شب مجبورت کردم بیای اینجالبخند زدم و بهش شب بخیر گفتمو بازم تارا مثل جن اومد بالا سرم گفت: داداشی اومدی پیش عاطفه منو یادت رفت؟با خنده گفتم نه عزیزم تورو یادم نرفته عشق داداشاونم اومد سرشو گذاشت رو اونیکی دستم و خوابیدما هم خوابیدیمصبحش هم دوباره باند دست عاطفه رو عوض کردم و گفتم که امروز بعدازظهر باز کنه باند رو کلا-خودت نمیشه بیای؟+باشه خودم میام- مرسی+ خواهش میکنم🙃من و تارا رفتیم خونهبعدازظهر اومدم باند دستشو باز کردم و دیگه زخمش نیازی به بستن نداشتچند روز گذشت و دستش کامل خوب شد ولی بازم درد داشتیه چند روز بهش سر میزدم و مراقبش بودم......پایان..