سلام به همگیفاطیما هستم.امیدوارم حال‌ شما خوب باشه و ایام براتون شیرین بگذره.اول یه چیزی بی ربط به کانال بپرسم ازتون؟!اینکه شما هم خیلی دل رحمید؟خیلی دلسوزین برای بقیه؟خیلی برای بقیه ناراحت میشید؟اونقدری که مثل من خودتون رو ممکنه یادتون بره؟چیه این قلب آدم که همه ی حس های دنیا توش جمعه؟!بگذریم😅چندوقته هرچیزی میخواستم بذارم قدیمی محسوب میشد و حافظه ی من هم که عین ماهی و بی انصافی میشد با تحریف بنویسم.نمیدونم من رو چقدر میشناسید یا نه ولی اگه مایل بودید یکی دو تا نوشته ی قبلم رو بخونید، دستتون میاد کی ام😅چندوقت پیش(که برای حفظ سکرتی نمیگم😂چون همیشه توهم اینو دارم که از آشناهام کسی تو این چنل هست و میخونه و میفهمه منم)که البته محتواش مهم نیست اینکه من اینجا با فراغ‌ بال می نویسم از احساسات واقعیم در صورتی که در ظاهر اینجور نشون نمیدم چون آدم خجالتیم،این معذبم میکنه😅داشتم میگفتم که چندوقت پیش اتفاقی برای یه مراسمی خانوادگی دعوت شدیم یکی از شهرهای نزدیک شهرمون.پیام دادم خبری به علیرضا گفتم که گفت ما هم دعوتیم😅از لحنش معلوم بود که تمایلی به اومدن نداره ولی با اصرارهای من قبول کرد که بیاد.با اینکه کلی استرس داشتم که قراره خانوادگی همو ببینیم.قبلش بگم من این روزها باشگاه رو بعد از چندین سال،شروع کردم،با اینکه پاره شدم از چند جهت😂و کلی سوتی دادم این چندوقت ولی خب الان دیگه راه افتادم و با علاقه میرم.از دیروزش،چون یه حرکت خفن من دراوردی زدم تو باشگاه،کتف و گردنم رو نمی تونستم بیشتر از چند سانت تکون بدم،گفتم میخوابم صبح بیدار شدنی حتما خوب میشمروز مراسم هم مثل این ندید بدیدها😅چون مامان بابای علیرضا هم بودن ساعت ۶ بیدار شدم خودمو آماده کنم.فاکتور می گیرم از اینکه به مرگ می تونستم تکون بخورم و اگه بخاطر وجود علیرضا نبود امکان نداشت برم😅از جزییات رفت و امد بگذریم تا رسیدیم شهر مورد نظر،لباس ها و وسایلمون رو گذاشتیم خونه ی یکی از آشناها و رفتیم سمت اون محلی که باید می رفتیم.هرچی نزدیک تر میشدیم انگار قلبم توی معده ام میزد از بس استرس داشتم.که البته از خدا میخوام از این استرس قشنگا به همتون بده❤️به وقتش😅🥹تا دیدیمشون و مامان باباها احوالپرسی کردن منم نهایت ادب و ظرافت خودم رو گذاشتم کلهم از همشون دل ببرم😂😂😂(شوخی می کنم)اون تایم مراسم پیش هم نبودیم ولی از دور یه وقتایی با چشم و ابر‌و تبادل اطلاعات می کردیم.دم دمای عصر بود که به تعارف یکی از آشناهامون قرار شد شب بریم خونه ویلاییشون که یه مقدار خارج از شهر بود بمونیم،باباها مشغول حرف زدن بودن حوصلم سررفته بود به بهونه ی لباس هایی که گذاشتیم خونه ی یکی از دوستان،خواستم برم که مامان گفت شلوغه میترسم رانندگی کنی و اینا😄مامان علیرضا گفت خب علیرضا ببرش😄دیگه چی از خدا میخواستم،مجوز علنی و خانوادگی بهمون داده شده بود😂رفتم دم ماشینشون منتظر ایستادم تا اومد خیلی جلوی خودمو گرفتم بغلش نکنم😌💔تا اومدم بشینم یه آخی گفتم و نشستم گفت چیه گفتم هیچی.توی مسیر هرچی حرف میزد من روبرو رو نگاه میکردم،داشت درمورد متخصص بیهوشی بیمارستانشون و درآمدش و اینکه کفش بریده بود وقتی فیش حقوقیشو دید حرف میزد که وسطاش پرسید تو چرا منو نگاه نمیکنی؟!اروم سعی کردم بچرخم گفتم هیچی والا!فقط بدنم گرفته.یجوری تعجب زده پرسید چرا بم نگفتی،که پرام ریخت.اروم گفتم خب مهم نبودگفت یه سر داری روبرو رو نگاه میکنی!کی تاحالا اینجوری؟!گفتم از دیروز صبح که باشگاه بودم.باحالت تاسف نگام کرد:چرا عادت کردی درد رو تحمل کنی؟چیزی نگفتم چون باز بحث پیش میرفت سمت حرفای همیشگی که چرا حواسم به خودم نیست و اینا😄خندیدم گفتم اوکیه دکتر،خوبمگفت قسم بخور😅وقتایی که میخواد حرصم بگیره اینو میگه!گفتم قطع شو تو ،میخوام من کانکت شم آهنگ بذارم صرفا برای پرت شدن حواسش.لباسارو برداشتیم برگشتنی گفت گشنت نیست تو؟همیشه ی خدا خودش میخواد بخوره😅گفتم یه شیک پینات بخری میخورم.رفت که بخرهتو فکر و حال خودم بود که زد به ماشین گفت بیا بیرون.تا اومدم بچرخم دستگیره در رو بگیرم آخم دراومد چشام مچاله شد از گردن دردگفت نمیخواد الان میگیرم میام تو ماشین.تا نشست تو ماشین گفت اینجوری شب هم نمیتونی بخوابی،من نمیدونم چه اصراری داری درد بکشی!گفتم من تازه یه روز و نیمه اینجورم،خودش خوب میشه،جواب ندادبا دلخوری گفتم تو میخوای سر هیچ،‌من امپول بزنم.نگامم نکرد😅از خونسردیش داشت دلم میشکست😂چشامو بستم خواستم سرمو تکیه بدم به صندلی از گردن درد واکنش نشون دادم گفتم آخیه نگاه تاسف انگیزی بم کرد🤣گفت عین ربات تکون میخوری،اومدیم خوش بگذرونیم.چشام بسته بود چیزی نگفتمماشینو روشن کرد خیالم راحت شد که داریم میریم.داشتم تو دلم حساب کتاب میکردم که الان که من ناراحتم،تقصیر کدوممونه😅❤️دیدم نگهداشت ماشینوچشامو آروم باز کردمنگام کرد به زور و درد سرمو بلند کردمگفت اگه الان بریم دیگه راه برگشت نداری،شب هم بهت خوش نمیگذره نمیتونی برقصی!😄حس کردم دردش کشیده به قفسه سینمگفتم خب لااقل امپول نه!یه چیز دیگهحوصله بحث نداشتم و حس میکردم ادامه بدم اشک میاد تو چشمام.گفتم کی گفته چون تو دکتری من همیشه و هرجا باید آماده باشم که توی هر شرایطی آمپول بزنم؟داری سواستفاده میکنی🥲😅داشت دقیق نگام میکرد تا صحبتام تموم شد گفت میزنی راحت میشی و رفت بیرون!اینجوری شدم😳مامانم زنگ زد بیچاره استرس گرفته بود گفت چرا دیر اومدین.بهش نگفتم چیزی😅اومد علیرضا نایلون رو گذاشت رو پاماعتراضی گفتم علیرضا این چرا اینقده؟!گفت درد نداره اونقدادامه داد پرسیدم یه کلینیک جلوتر هست میریم اونجا.از اینکه اینجور خوشگل کرده هم داشتم میرفتم آمپول بزنم حرصم گرفته بود😂دیگه سِر شدم بابت این موضوع تکراریرندوم مثل همیشه پرسیدم نمیشد تو سرم زد؟پشماش ریخت از سوالم😅خب من چه میدونم😅کلافه داشت نگاه میکرد کلینیکه رو پیدا کنه،گفتم من یکیشو میزنم فقط!گفت خودش یکیه.نایلونو باز کردم گفتم دو تا سرنگ بزرگهگفت ولی یه آمپوله.یهو طی یه ایده ی احمقانه گفتم عه کلینیک😂گفت احسنتنگه داشت اومدم باز بچرخم دیدم واقعا حرکت واسم سخت شده و دارم بدتر هم میشمولی از استرس قیافه آمپوله،نشیمنگاهم از الان منقبض بود😁رفتیم تو چسبیده بودم به علیرضاخانومه کد ملی و این چیزارو پرسید و گف برید تو.پاهام سست بود از استرسکیفمو دادمش و قهرطوری رفتم توی اتاق.کسی نبودپرده بین تختا نداشت و حرصم گرفته بوداولی رو که به بیرون دید نداشت انتخاب کردم نشستم روشو به بخت بلندم فکر میکردم که چنین روزی که کلی خیال پردازی کرده بودم درموردش و ذوق داشتم،الان چجور شد که نشستم رو تخت تزریقاتی.خانومه با عجله اومد توسلام کردمدست خانومه رو که دیدم سرنگ به اون بزرگی رو درمیاره،روح از بدنم میرفتدردشو داشتم حس میکردم😅به سختی داشتم دراز می کشیدمپرسیدم خانوم الان کسی نیست ایراد نداره همسرم بیاد تو؟😂بدون اینکه نگام کنه گفت نه طوری نیستاز تخت اومدم پایین و دم در دیدم سرش تو گوشیشه رفتم کنارشبا تعجب پرسید تموم شد؟کفتم نه بیا تو پیشم،کسی نیستدستشو گرفتمخیلی با تردید داشت میومدگفتم بخدا از خانومه پرسیدم.رفتیم تو سلام کردخیلی سعی کردم لوس طور رفتار کنم 😂خوابیدم با هر دردی که بودخانومه پرسید قبلا زدی ؟گفتم نهاومد بالا سرمدست بردم شلوارمو از یه طرف پایین کشیدمخانومه سمت مخالفم ایستاد و هر دو طرفو کشید پایینپشمام ریخت حتی از علیرضا هم خجالت کشیدم اونجورخودمو سفت گرفتمخانومه زد رو پام گفت چه جونی داری با بدن درد سفت هم میکنی!😂داشتم به غلط کردن میفتادم که به علیرضا گفتم بیادداشتم تصور میکردم که حتما الان داره در و دیوار رو نگاه میکنه پد رو رو پام کشید سرمو هل دادم بین دستامفکر میکردم قراره خیلی رمانتیک دستمو بگیره علیرضا ولی انگار نه انگار اونجا بود.ورود سرنگ رو حس کردم تکون خوردم دیدم علیرضا دستشو گذاشته رو کمرم گفت آرومداشت درد میگرفت کم کمراستش رو بگم درد خیلی زیادی نداره ولی چون زیاده حجمش دردش متوسط ولی مدت زمان طولانیهیهو حس کردن داره سریع تر پمپ میکنه حس ضعف بهم دست داد گفتم آخ!علیرضا دستشو رو کمرم تکون دادخانومه پنبه رو گذاشت آمپولو بیرون کشیدگفت نگهش دارتا اومدم تکون بخورم دستمو ببرم دیدم علیرضا انگشتشو گذاشته رو پدو برداشتبلافاصله اون طرفو پد کشید خودمو آماده کردمگفت شل کن نذار دردت بیادنفس کشیدم که زدحس کردم بیشتر درد دارهشاید چون سمت چپم بوداز درد مداومش کلافه شدم کفتم آخ آخ!حس کردم سست شد پاهامکشید بیرون یه شوکی بم وارد شد ولی تکون نخوردمانصافا درد نداشت اونقد.با دستش پد رو محکم نگه داشت علیرضا دو طرف شلوارمو کشید بالااومدم تکون بخورمگفت چند ثانیه بخوابخجالت میکشیدم ازش😅نمیدونم چرابلند شدم شلوارمو درست پوشیدم و لباسامو مرتب کردمضعف کرده بودم از گردن درد وسنگینی جای آمپول هاگوشه آستین علیرضا رو گرفتماومدیم بیرونعلیرضا تشکر کردمنم تشکر کردممثل بچه هایی که با ماماناشون میرن دکتر 😅نگام کرد گفت چرا رنگت اینقد پریدهاعترافی گفتم نه خیلی هم درد نداشت.گفت اگه میدونی ضعف کردی برات یه چیز شیرین بگیرمگفتم‌نه بریم مامان هم زنگ زده.خلاصه که رفتیم و بعد از دو سه ساعت نفهمیدم چجور ولی کم کم خیلی بهتر شدم.مرسی که خوندید خیلی بهم لطف داشتید توی منشن های نوشته های قبلیم.مراقب خودتون باشین.❤️