سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
غزل هستم
این خاطره بر میگرده چند سال پیش موقعی که من کلاس چهارم بودم
خب خیلیاتون توی گپ میدونید که پدر مادر من از هم جدا شدن این خاطر برمیگرده به اون موقع که هنوز جدا نشده بودن ینی تازه کاراشو داشتن انجام میدادن
من و داداشم با مامانم زندگی میکردیم با بابام هیچ ارتباطی نداشتیم مگر اینکه بابام میخواست مامانمو حرص بده نیومد سراغ ما
مامان من من و داداشم رو خیلی دوست داره یعنی از اون مادر بیخیالا نبود ک اصلا براش مهم نباشیم و اینکه ما سه تا ینی من و داداشم و مامانم بدون هیچ وسیله ای رفتیم خونه مامان بزرگم هیچ وسیله ای نداشتیم حتی دفتر کتاب نداشتیم چن روز گذشت پایین گف پاشید بریم لباس و کتاباتون و بیاریم من دلشوره گرفته بودم خیلی حالم بد سده بود استرس داشتم دوباره دعواشون بشه خلاصه من و مامانم و داداشم و داییم رفتیم خونمون داییم پایین منتظر بود ما سه تا رفتیم وسیله هامون و جمع کردیم بابام هر چی میگف کسی اهمیت نمیداد تا در و قفل کرد گف نمیزارن برید پاهام سست شد افتادم زمین اصلا نمی‌دونستم داره چی میشه بابام مدام به مامانم فوش میداد درحالی که تقصیر مامانم نبود مامانم خیلی برای زندگیش زحمت کشیده بود با مامانم دعواشون شد داداشم غیرتی شد رف با بابام دعواش شد بابامو زد من دستامو گرفتم روی گوشم مدام جیغ می‌کشیدم انگار خیلی شک بدی بهم وارد شده بود ترسیده بودم که داداشم سریع اومد پیشم بغلم کرد برم تو اتاق یکم آرومم کرد داییمم مدام در میزد تا در و باز کنه یکی رفتم تو پذیرایی گفتم توروخدا کلید و بده که دید من دارم گریه میکنم نمیدونم انگار عصابش نکشید کلید و پرت کرد تو صورتم اون موقع فقط به این فک میکردم تا از اونجا بیام بیرون رفتیم خونه مامان بزرگم مامانم تعریف کرد که چیشدع من انگار از جنگ برگشته بودم لبم خون میومد گریه میکردم فقط رفتم تو اتاق در و بستم خالم اون موقع تازه عقد کرده بود اومد تو اتاق پتوی مورد علاقه خودشو بهم داد گف داری میلرزی اینو بنداز روت گفتم خاله مهسا میشه بری بیرون گف آره گفتم ب همه بگو میای تو اتاق گف باشه رف بیرون من بلند بلند گریه میکردم بالای منی که جفتمون جونمون به جون هم وصل بود الان رو من کلید پرت میکنه؟ حالا دوری بابامو چجوری تحمل کنم ؟ من دختر خیلی بابایی بودم ولی اون بابا انگار بابلی من نبود انقد رفتارش عوض شده بود همه ی این فکرها تو سرم مرور میشد بلند بلند گریه میکردم داد میزدم اولین باری بود صدای گریمو یکی می‌شنید من حتی تو بچگی تو جم اصلا گریه نمی‌کردم غرورم اجازه نمی‌داد انقد گریه کرده بودم مامانم نگران شد اومد تو اتاق که داد زدم نیااااا ولم کنیدددددد که صدای خالم اومد گفت ولش کنید دیگه بزارید تنها باشه الان دوس ندارع کسی رو ببینه حالم خیلی بد بود انقد گریه کرده بودم چشمام قرمزه قرمز بود سرم به شدتتتت درد میکرد همینجوری خوابیدم تو خواب به خودم میگفتم الان بالا میارم الان بالا میارم که یهو از خواب پریدم دوییدم سمت دستشویی ولی نرسیدم به دستشویی رو فرش بالا آوردم این شد که مامانم بزرگم عصبی شده بود هی غر میزد درحالی که خودش فرش و جم نکرد مامانم و خالم فرش جم کرد منم فقط گریه میکردم از وضعیت خودم خیلی ترسیده بود تا ظهر صبر کردن تب من خیلی رفته بود بالاتر خودم حس میکردم دارم آتیش میگیرم هیچی نخورده بودم آب بالا میاوردم که مامانم طاقت نیاورد گف پاشو بریم دکتر کن هی گفتم نه الان خوب میشم چون مطمئن بودم آمپول میده اون موقعم خیلی وحشت داشتم بزور من و راضی کرد که ببره دکتر با داییم رفتیم دکتر رفتیم پذیرش من بی حال رو صندلی سرد نشسته بوده بودم که اسممو صدا زدن گفتن بریم داخل رفتیم داخل مامانم همچین رو توضیح داد که دکتر نسخه رو نوشت داییم رف داروخونه داروها و بگیره بیاره تو اون مدت من همش گریه میکردم چون موقعی که بابام هیچ کس من و دعوا نمی‌کرد اما اون موقع هم خود بابام دعوام کرد هم مامان بزرگم ب این چیزا فک میکردم که با کیسه داروها مواجه شدم۵ تا آمپول بود و ی سرم چن تا قرص که ۳تاش عضلانی بود من ب مامانم گفتم میشه امپولشو نزنم توروخدا حالم خوب نیست اشکام هی میومد مامانم گفت نه بخدا غزل نمیشه دورت بگردم اونجوری گریه نکن من قول میدم اصلا درد ندارع خیلی زود مقاومت شکسته شد رفتیم تزریقات آمپول و سرم و دادیم (یکیش پنی بود یکیشونم تب بر یادمه چون آمپول پودری بود و اینکه تب برم پرستار دید دارم گریه میکنم گف بخدا تب بره و پنی واصلا درد ندارن ضد تهوعم برات میزنم بتونی چیزای خوشمزه بخوری منم تا اون موقع هیچی از آمپول نمی‌دونستم چون خیلی کم پیش میومد مریض بشم ) رفتم دراز شدیم استینمو دادم پد که کشید بینی مو گرفتم کلا این عادت و هنوزم دارم نمیدونم چرا
یهو سوزن و فرو کرد چون انژوکت بود خیلی دردم اومد هق هق گریه میکردم اون فقط دلم میخواستم بابام میومد پیشم بغلم میکرد میگف ببخشید میگف من هنوزم بابای خود خودتم میگف پاشو بریم از اینجا من خودم حالتو خوب میکنم ولی هر چی نگاه کردم اصلا بابام میومد بجاش مامانم اومد پیشم گف چرا اینکار و با خودت میکنی تو مگه چند سالته که اینجوری میکنی با هق هق بلند بلند بهش گفتم مامان من بابامو میخواممممممم مامان بابا کوشششش مامان بابام کلید و چرا پرت کرد تو صورتم مگه من یکی یدونه بابا نبودم بلند بلند گریه میکردم که پرستار فکر کرد برای امپوله که گف میخوای اگه من بد برات زدم یکی دیگه بزنه هیچی نگفتم مامانم جواب داد خانم غزل باباشو میخواد برای این لوس شده شما خیلی خوب زدی شما براش بزنید (+مامانم خودش تزریقات بلده ولی از پس من بر نمیاد) پرستارم گف باشه پس دمر شو تا امپولتو آماده کنم دمر شدم شلوارمو درست کردم با خودم میگفتم بابا حتی الآنم نمیای؟ ولی کو بابا خبری از بابام نبود پرستار اومد گفت عزیزم میشه یکم بیشتر شلوارتو بدی هیچی نگفتم یکم بیشتر دادم پایین پد کشید آمپول زد..... از لحظه ی ورودش هق هق میکردم پای مقابل و میکوبیدم یه زمین فقط التماس میکردم توروخدا درش بیار آمپول و در آورد سریع جاشو پنبه گذاشت که خون نیاد طرف دیگر و پنبه کشید آمپول زد خداروشکر دردی داشت اون یکی هم همون طرف زد اونم درد نداشت ولی با اینکه آمپول و در آورده بود جای آمپول اول خیلی درد میکرد شلوارمو درست کردم مامانم کمک کرد بیام پایین کفشامو نتونستم بپوشم جوراب پام بود به مامانم گفتم با همین میام جورابامو جلو در درمیارم که مخالفت نکرد رفتیم خونه مامانم بزرگم به زبون لری ازم پرسید چیشد جوابی از من نشنید چون من ازش ناراحت بودم مامانم براش توضیح داد لنگ میزدم و راه میرفتم سریع رفتم تو اتاق خوابیدم تا شب بزور مامانم بیدارم کرد ی لقمه غذا بهم بده ولی من تا یک ماه سر این قضیه گریه میکردم
ولی این اتفاق ها این زخم زبونا این بد رفتاریا این بد حرف زدنا کاری کرد که پله های موفقیت و دونه دونه دارم بالا میرم راستش به خودم افتخار میکنم تو سن ۱۶سالگی دارم قنادی میکنم و سفارش میگیرم ب نظرم هیچ و هیچ چیز نباید مانع این بشه تو به خواستت نرسی
به امید موفقیت های بیشتر
دوستتون دارم خداحافظ