خاطره مارال جان
🎈سلام امیدوارم حالتون خوب باشه😊
مارالم ۲۲سالمه معماری خوندم توشرکت مشغول به کارم وعاشق پسرعموم احسانم ک پزشکه.
چندهفته پیش شب موقع خاب بود ک حس کردم خیلی سردمه پتوروکشیدم روم ک یهویه تبولرزی میکردم بنده خدامامانم ترسیده بودوسط تابستون چن تاپتوی دیگه ام مامانم اوردتابندازم روم اماهرچی میگزشت حالم بدترمیشد،من زیاددکترنمیرم مگه چی بشه تابرم واسه همینم مامان بابام زیاداصرارنکردن اون شب خیلی حالم بدشدتاصبح فقط حالت تهوع داشتم سرم گیج میرفت دل درد داشتم وتبولرزمیکردم ک دیگه دیدم جونی توتنم نمونده ساعت۳صب بودازبس بالامیوردم به اصراربابام اماده شدم تابریم دکتر.پسرعموم احسان پزشک عمومیه وتوهمون بیمارستان نزدیک خونمون کارمیکنه.
یه چن وقتی بوداحسان خیلی سردشده بودزیادزنگ نمیزدپیام نمیدادبهونشم کارش بودولی قبلنم همین کاروداشت اماخیلی باهام خوب رفتارمیکرد روزاچندبارزنگ میزدباهم حرف میزدیم میومد دم درخونمون یامیومدتوشرکت دنبالم تاباهم بریم تاب بخوریم قربون صدقم میرفت وخلاصه اینکه خیلی بهم اصرارکرده بودتاپیشنهادشوقبول کنم وازوقتی باهم بودیمم خدایی همیشه هواموداشت امانمیدونم چی شده بود یکی دوهفته ای بودخیلی بدباهام رفتارمیکردکسی ک اینهمه هرروزمیگفت عکس بده حتی یبارم دیگه نمیگفت و وقتی خودم براش عکس میفرستادم هیچ واکنشی نداشت هرموقعم خاستم باهاش حرف بزنم علت رفتاراشوبپرسم گف وقت ندارم سرم شلوغه خستم منم چون خودم سرم خیلی شلوغ بودمیگفتم شاید راست میگه تااینکه اونشب ک مریض شدم رفتیم بیمارستان خیلی دلم میخاست ببینمش دلم براش تنگ شده بوداماازطرفی ام میترسیدم بهم بی محلی کنه رفتیم داخل بیمارستان اون موقع صب کسی بیدارنبودرفتیم یه فیش بگیریم بابدبختی طرفوپیداکردیم اومدفیش داد اسم احسانو ک رو برگه دیدم ته دلم خالی شداسترس عجیبی داشتم خداخدامیکردم مثل قبل باهام رفتارکنه کسی توبیمارستان نبودبخاطرهمین معطل نشدیم خاستیم بریم تو ک مامانمم همراهم داشت میومدگفتم بچه نیستم ک خودم میرم اخه میخاستم احسانوببینم باهاش حرف بزنم وخانوادمم درجریان ارتباط منواحسان نبودن.
تقه ای به درزدمورفتم داخل معلوم بودخاب بوده سرش پایین بود ک رفتم جلوترسلام دادم سرشواوردبالاچندثانیه هنگ کرده بودگف سلام اینجاچیکارمیکنی داشتم براش توضیح میدادم ک اشاره کردبه صندلی ک نزدیکش بودگف بشین نشستم گف حالابگو بازشروع کردم امااصلانمیفهمیدم دارم چی میگم بغض گلومو گرفته بود اونی ک جلوم بود دیگه احسان سابق نبود کسی ک وقتی منومیدیدچشاش ازخوشحالی برق میزدحتی یه لحظه چشاشوازم برنمیداشت اماالان چی حتی نگامم نمیکردسرشوپایین گرفته بودومنم داشتم براش توضیح میدادم ک دیگه نتونستم طاقت بیارم اشکام داشتن میریختن بابغض گفتم چیشده چراباهام اینجوری میکنی اومدی وابستم کنیوبری هان؟چیزی نگف سرشواورد روبه روی کامپیوتروشروع کردبه تایپ کردن گف کدملی تو بگو تا داروهاتوبنویسم بری بگیری اشکام بیشترشدگفتم جواب من این نیس من دارونمیخام من دلیل کاراتومیخام اگه کاربدی کردم اگه اتفاقی افتاده اگه هرچیزی شده بهم بگوحلش کنیم فقط توروخدااینجوری نکن سرش توکامپیوتربودویه کلمه ام جوابموندادازروصندلی پاشدم رفتم نزدیکش وایسادم،داشتم هق هق میکردم میترسیدم صدام بره بیرون مامانم اینابشنون ولی دیگه مهم نبوددلم خاس هرچی تودلمه روبهش بگم صدای گریه هام میومدرفتم صورتشو تودستام گرفتم سرشواوردم بالاگفتم حرف بزن بعدکلی ان و من کردن گف رابطه جدیدی روشروع کرده وحس میکنه عقایدورفتاروطرزفکرامون شبیه به هم نیست ونمیتونیم باهم خوشبخت باشیم اب سردی بود ک ریخته بودن روم هیچ چیزی نداشتم بگم نه دلم میخاست دادبزنم نه دوس داشتم گریه کنم نه حتی حوصله داشتم ازش بپرسم چرا؟
بدون هیچ حرفی ازاتاقش اومدم بیرونونشستم روصندلی مامانم ک منوتواون حال دیداومدجلوگف چیشدداروهاتوبه بابات بگم بره بگیره بابامم نمیدونس کدملی میخادتادارو رو بده رف تابگیره من هیچی نمیگفتم فقط سرموگزاشته بودم روپاهای مامانمواشک میریختم مامانمم فک میکردبخاطرمریضیمه ومنی ک کلامریضیمویادم رفته بود😅بعدچند دقیقه بابام اومدگف کدملی میخادمامانم گف کدملی توبگوهیچی نگفتم ک احسان اومدبیرون بامامان بابام احوال پرسی کردوگف مارال خانم فک کنم کدملیشوحفظ نیس بخاطرهمینم من داروهاشوثبت نکردم وبه بابام گف ک بره کدملیه خودشوبده تااحسان داروهاروثبت کنه وبره بگیره خلاصه ک بابامواحسان رفتن داخل منم همچنان سرم روی پاهای مامانم بودبیچاره خیلی ترسیده بودفک میکرد دردم زیادشده نمیتونم تحمل کنم میگف تبت زیاده تشنج میکنی پاشویه آبی به صورتت بزن نه حرف میزدم نه تکون میخوردم فقط گریه میکردم گف به احسان گفتی تب داری خوب براش توضیح دادی؟ک بابام اومدیه چن تاقرص بودباسرموامپول ک از داروخونه گرفته بودمن درحالت عادی خیلی ازامپول میترسیدم امااونموقع حاضربودم هزارتاامپول بزنموهمه چی مثل سابق شه رفتم داخل اتاق تزریقات بغیرمن هیچکس نبودیه پرستارمرداومدداخل سرمواماده کرده بودگف استینتونو بدین بالاخیلی سعی کردرگ پیداکنه چندباری به دستم ضربه زدگف دستتونومشت کنین بعدگف همیشه سرموکجامیزنین ک جوابی نشنیددوباره سعی کرد کشوبالای دستم محکم ترکنه وچندتاضربه دیگه زدک دیدم مامانم بااحسان اومدن داخل پرستاره گف رگشون پیدانمیشه احسان گف ممنون شمابروبه کارات برس باآرامش کشو ازدستم بازکردوبست رو اون دستم چندتاضربه زدگف محکم ترکن دستتو ومنی ک زل زده بودم بهشوفقط اشک میریختم مامانم ک اشکامودیدبه احسان گف حالش خیلی بده اومدیم اینجام انگاربدترشدنیازنیس بستری شه؟احسان گف نه زنعمو چیزخاصی نیس داروهاشوبخوره خوب میشه مامانم گف تبشم زیاده بچم تشنج نکنه ک بابغض گفتم مامان لطفامیری بیرون میخام استراحت کنم بیچاره چیزی نگف رفت بیرون احسان دستشوگزاشت روپیشونیم تاتبموچک کنه دستشوگرفتم کلی خاهش کردم ک هرکاری بخادبراش میکنم فقط نره احسانم دلایل مسخره میوردک مابه دردهم نمیخوریم باب هم نیستیم لیاقت توبیشتره و...میدونستم حرفش یکیه وعوضش نمیکنه🙃
قبلایه چن باری عکساشوبایه پرستاره به اسم خانم کریمی دیده بودم ک گفته بودبخاطر کارشون باهم بیرون رفتن یاپیاماشودیده بودم ک میگفت همکارن یااگه زنگ میزدمیگف کاریه چیزی نیس منم حسابی به احسان اعتمادداشتم ومیدونستم دوسم داره باخودم میگفتم عمرا به کس دیگه ای نگاه کنه
همینطوری ک احسان داشت حرف میزدگف رگت پیدانمیشه رو گردنت میزنم همینجوری ک داشت وصل میکردپرسیدم دختره کیه خانم کریمیه؟انگارجاخوردیکم مکث کردوگف چ فرقی میکنه فهمیدم خودشه گفتم همون موقعایی ک زنگ میزدپیام میدادباهم بودین؟چراباهام اینکاروکردی چراخیانت کردی؟قسم خورداونموقع باهم نبودن ورابطشون فقط کاری بوده ک خانم کریمی پیشنهادمیده واحسانم بهش علاقمندمیشه
منی ک انقدحالم بدبودکلا دردامو یادم رفته بودفقط به احسان نگامیکردم به دستاش به صورتش دلم براش میرفت نمیتونستم هضم کنم دیگه مال من نیس
سرمو وصل کردورفت بیرون صداش میومدک با مامانم داره حرف میزنه توجه نکردم چشاموبه سقف دوخته بومواشکام تمومی نداشت مامانموصدازدم گفتم سرم تموم شده همون پرستاره اومدسرموکشید گف اماده شین امپول دارین ک گفتم نمیزنم هم خجالت میکشیدم بخاطراین ک مردبودوهم اینکه دوس داشتم برم تواتاقموتاصبح گریه کنم دوس داشتم عکسای دونفره مونوببینم دوس داشتم تواون محیط نباشم بلندشدم دیدم سرم گیج میره دل دردم یکم بهترشده بوداماهنوزحالت تهوع داشتم ک به روی خودم نمیوردم داشتم کفشامومیپوشیدم ک پرستاره گف امپولاتونو نمیزنین گفتم ک نه ممنون بابام اومدگف نمیشه ک حالت بده بایدبزنی عزیزم گفتم نه میخام برم فقط میخام برم حالم خیلی ام خوبه ک مامانم گف ازرنگوروت مشخصه ازونا اصرارازمن انکارزدم زیرگریه ک ولم کنین توروخدابزارین برم مامانم رفت بیرون فک کردم بیخیالم شده ک دیدم بااحسان برگشت بابام گف توبهش بگوعموجان ماک هرچی میگیم گوش نمیده احسانم یکم نگام کردمنم اشکاموپاک کردم گفتم خوبم احسان به مامان بابام گف بیرون باشین الان تموم میشه راستش وقتی تنهاشدیم دلم نمیخاست هیچ مخالفتی بکنم دوس داشتم هرچیزی ک میگه رو انجام بدم امانمیدونم چی شدشایدپیش خودم فک کردم یکم مخالفت اگه بکنم بیشترپیشم میمونه ک احسان گف اماده شومارال گفتم نه نمیزنم خوبم میخام برم ولی درعین حال ازسرجام تکون نخوردم😐یه نگاهی بهم کردگف حالت خوب نیس چراانقدمقاومت میکنی بخاب یه لحظس گفتم مگه حالم مهمه؟گف میگم برگرد بگوچشم خیلی حالتش به دلم نشست انگار کلادیونش بودم اماگفتم نه نمیزنم. اینباراومدم برم ک دستموگرف گف بخاب قول میدم اروم بزنم بااینکه دلموشکسته بودشایدهرکسی به جای من بودازش متنفرمیشداما بازگریه هام شروع شددستشومحکم ترکردمو گفتم نمیشه نری؟نصیحتاش شروع شددیدم نه حرفام فایده داره نه اشکام گفتم پس لطفا برااخرین باربغلم کن نگام کردانگاردلش برام سوخت گف اگه قول بدی امپولاتوبزنی باشه
نشست روتخت دستشودورم حلقه کردفشارم دادتوبغلش حس کردم همون احسان قدیمه همون ک جونش برام درمیرفت کلی نوازشم کرد قبلناخیلی میترسیدکسی حتی ببینه داریم باهم حرف میزنیم امانمیدونم اونشب انگارهیچ ترسی نداشت یاشایدبراش مهم نبود
یعالمه بوسم کرد کلی نوازشم کرد بعدم سرموگزاشت رو تختوگفت خیلی دیرشدمارال دمرشو بدون حرفی برگشتموبه پشت خابیدم ک مامانم درزدو اومد داخل گف توهنوز امپولاتو نزدی😐احسان گف مگه راضی میشد الان میزنم دیگه تموم میشه مامانم چیزی نگفتورفت بیرون شلوارمونکشیدم پایین تااحسان اینکارو بکنه امپولو اماده کردو اومدجلو گف اماده شو ولی واکنشی نشون ندادم دیگه چیزی نگفتو خودش یکم شلوارمودادپایین خیسی پنبه رو ک حس کردم استرس گرفتم انگارتازه یادم اومدمریض بودم اومدم دکترو امپول داشتم خودموسفت کردم گف شل کن ک سوزن توپات نشکنه اماسفت ترکردم ک یکم نازموبکشه احسان دیدشل نمیکنم گف شل نکنی امپولات دوبرابرمیشه اینوقول میدم بهت میدونستم حرفش یکیه خودموشل کردم امپولوزدیکم سوخت ک تکون خوردم اما ادامش زیاد دردنداشت اون یکیواماده کردو نیدلو واردکردپاموتکون میدادمو ای ای میکردم واقعادرد داشت دستشوگزاشت روکمرموگف اروم باش تحمل کن الان تموم میشه ودرش اورد لباسمومرتب کردموبرگشتم گف بهتری گفتم اره واشکام کموبیش میومدن تبموچک کردوگف گریه نکن همه چی درست میشه روزی میرسه ک حتی منویادتم نمیادوبه این روزامیخندی تودخترقوی هستی چیزی کم نداری من مطمعنم آیندت عالیه گفتم آینده بدون تورونمیخام چجورتونستی اینکاروبکنی تو ک میدونستی بری من چی میشه حالم اشکاموپاک کردویکم دیگه برام حرف زد بهش گفتم فقط یه سوال دیگه دارم ازت بپرسم؟گف بپرس بابغض گفتم ازاولشم دوسم نداشتی؟گف خودتم خوب میدونی حسوحالمونسبت به خودت اماالان همه چی عوض شده دیگه من مثل سابق نیستم میخاستم حرف بزنم ک گف دیگه خیلی دیرشده مامانت شک میکنه پاشودیگه ام گریه نکن به منم فکرنکن باشه؟ازتخت اومدم پایین جای امپولام خیلی دردمیکردچشام از دردو گریه مچاله شده بود😑اروم درگوشش گفتم خیلی دوست دارم ورفتم سمت در احسانم دنبالم اومد مامان باباکلی ازش تشکرکردن احسانم گف وظیفس وخدافظی کردن ک گف داروهاتوبه موقع بخورک زودخوب شی مارال خانم ومااومدیم خونه بعدیکی دوروزم حالم خوب شده بودفقط عکسا فیلماوپیامامونو نگامیکردمو اشک میریختم چندباری ام بهش پیام دادم ک دیدم مثل اینکه علاقش به خانم کریمی خیلی زیاده وگف ک دیگه پیام ندم چون بینمون بهم میخوره ومنم کلاهرچی ازش داشتمو پاک کردم ودیگه نه اون کاری بامن داشت نه من کاری بااون فقط گاهی تو جمعای فامیلی همدیگه رو میدیدیم ک اونم من زیادنمیرفتم بعضی موقعابه اصرارخونواده میرفتم ک سعی میکردم باهاش چشم توچشم نشم ودیگه حتی به هم سلامم نمیکردیم 😅
امامن هنوزم خیلی دوسش دارم وحال روحیم مثل سابق نشده توروخدابرام دعاکنید انشالله به حق امام حسین وهمین روزای عزیزهرکسی به ارزوی قلبیش برسه
براتون بهترین هاروارزومیکنم اگه بدیاطولانی بودببخشیدمن اولین باره ک خاطره میزارم وزیادبلدنیستم بنویسم دوستون دارم خدانگهدار