خاطره آرمان جان
Hello, this is Arman again 😎
بدون مقدمه مستقیما میرم سراغ خاطره.
هفته پیش داییم باید اسباب کشی میکرد، اما دست تنها بود برا همین تماس گرفت که برم کمکش. تقریبا دو سه روز مشغول بودیم و خیلیم اذیت شدیم، چون هردوتا خونه ای که باید اسباب هارو بینشون جابه جا میکردیم آپارتمان بودن، از طرفی کارگر هم نگرفته بود و خودمون دوتا بودیم. تو این سه روز من فکر میکردم که بخاطر خستگی و این مسائل درد دارم و بعدش خوب میشه واسه همین بی اهمیت به کمردردم اسباب کشیو ادامه دادیم. القصه سه روز سخت و جان فرسا گذشت و من هیچی از دردم کم نشده بود و حتی فرداش دردم به حدی رسید که از صبح که از خواب پاشدم حتی نمیتونستم تکون بخورم و تا چند ساعت دراز کشیده روی تخت از درد به خودم میپیچیدم.
دیگه طاقتم تموم شده بود برای همین زنگ زدم به نگار و براش ماجرا رو تعریف کردم و ازش خواستم بیاد اینجا و سر راهش قرص مسکن هم بیاره. اونم گفت نیم ساعت دیگه راه میوفته. همچنان دراز کشیده مشغول درد کشیدن بودم تا اینکه نگار اومد.(کلید خونه رو داره و لازم نبود پاشم درو باز کنم.)
صدام زد که جوابشو دادم و گفتم تو اتاقم. اومد تو اتاق و گفت: ببینم تو باز چه بلایی سر خودت آوردی.
*داغون شدم والا، از صبح حتی نتونستم ازین پهلو به اون پهلو بشم. کمک میکنی بلند شم؟
+واسه چی میخوای پاشی؟
*دارم میترکم میخوام برم دسشویی.
با هزاران اه و ناله و فحش من و کمک نگار تونستم پاشم و تا جلویی دسشویی برم. بعدشم دوباره با کمک نگار برگشتم تو اتاق روی تخت.
سعی داشتم دراز بکشم که نگار گفت: نمیخواد دراز بکشی، صبر کن لباس برات بیارم که بریم دکتر.
*دکتر چی؟ مگه من به شما نگفتم مسکن بیار.
+عزیزمن نمیشه که همینجوری بدون نظر دکتر قرص و دارو بخوری. پاشو بریم شاید اصلا مشکلت جدی بود.
*نمیتونم بیام درد دارم. پاشو یه مسکن بیار انقد اذیت نکن.
+آرمان الان دقیقا اون کسی که داره اذیت میکنه خود تویی نه من.
*یه ورق مسکن انقد فشار میاره به آدم؟
+نخیر شازده، مشکل یه ورق قرص مسکن نیست، مشکل رفتارای توعه، معلوم نیست چیکار میکنی چه بلایی سر خودت میاری بعدش که مریض میشی یاد من میوفتی. من الان باید چیکار کنم؟ دکتر که نمیری حرفم گوش نمیدی.
*اونقد چیز گنده ای نیست به جان خودت، یه ذره فشار به کمرم اومده درد گرفته.
+بله دیگه وقتی میری اسباب کشی واسه اینکه رفع دلتنگی کنی با معشوق قدیمی همین میشه دیگه، بعدش منو از کار و زندگی میندازی.
(جهت واضح شدن حرفش: یزمانی یه رابطه کوتاه و غلط بین من و دختر داییم بوده که باعث شده الان نگار یمقداری روش حساس باشه.)
کم کم صدای جفتمون بالا رفته بود و حالت دعوا به خودش گرفته بود.
*توروخدا رو چه اصل و اساسی این حرفو میزنی؟ روت میشه اصلا بگی من به کسی غیر تو فکر میکنم الان؟
خیلیم شرمندم که مزاحم کار و زندگی شما شدیم، نخواستیم کمکتونو. بفرما برو به کار و زندگیت برس.
زیر لبی به جهنمی گفت و با عصبانیت رفت بیرون از خونه. بعد رفتنش داشتم فکر میکردم که جفتمون بی دلیل از کوره در رفتیم و دعوامون مسخره بود.
حدودا یکساعتی تو فکر بودم که باز صدای در اومد و یکم بعد نگار اومد نشست لبه ی تخت دستمو گرفت و گفت: ببین میدونم جفتمون بیخودی عصبانی شدیم و اینم میدونم که اون حرفم درمورد دختر داییت از سر حسادت بود، فقط میخوام بدونی که تمام حرفا و عصبانیتم بخاطر این بود که تو این وضعیت میدیدمت و نمیتونستم برات کاری بکنم. خودت میدونی چقد سخته برام درد کشیدنت.
جفتمون از هم معذرت خواهی کردیم و با خنده گفتم: مسکن گرفتی یا باز باید دعوا کنیم؟
+رفتم مطب عمو سعید ازش پرسیدم چیکار کنیم، اسم یسری دارو گفت که برات بگیرم. دوتا آمپولم نوشت گفت یکیو بزن امروز، دومیو اگه خوب نشدی فردا بزن. مشکلی با تزریقش نداری؟
*نه قربونت برو زودتر بیارش که دارم از درد جون میدم.
رفت و با کیسه داروها برگشت، ازش یه شیشه آمپول درآورد که از بزرگیش فهمیدم متوکارباموله.
کشیدش توس دوتا سرنگ تا کاملا پر شدن، بعدش پنبه الکلی رو هم آماده کرد و گذاشتشون روی میز کنار تخت.
چون خودم به تنهایی نمیتونستم کمک کرد تا دمر شم و شلوار و لباس زیرمو کشید پایین.
پنبه رو چندین بار کشید سمت راستم و گفت که چندتا نفس عمیق بکشم، سر سومین نفس آمپولو فرو کرد و شروع به تزریق کرد، اولش اوکی بودم اما موندن توی اون حالت کمرمو اذیت میکرد و طولانی شدن تزریق هم مزید بر علت شد که یکم ناله کنم.
+جانم عزیزم، چیزی نمونده الان تموم میشه.
بالاخره تموم شد و کشید بیرون نفسمو صدادار بیرون دادم و نگارهم پنبه رو روی محل تزریق نگه داشته بود و ماساژش میداد.
+بعدی رو بزنم یا صبر کنم؟
*بزن.
اینبار نشست اون سمت تخت تا تسلط داشته باشه و طرف چپمو پنبه کشید، مثل دفعه قبلی سر نفس عمیق سومی آمپولو فرو کرد.
اوف کشداری گفتم و سفت کردم.
+آرمان تو قبلیو خیلی خوب تحمل کردی، اینم همونه زندگیم چرا سفت کردی.
یکم محل تزریقو فشار داد تا از انقباض عضله کمتر شد و تونست باقیشو تزریق کنه، آخراش بود که دستمو بردم که جلوشو بگیرم که نگار دستمو گرفت و گفت چیکار میکنی تو، بذار تموم میشه الان.
بالاخره بعد از چند ثانیه که برام هزاران سال گذشت تموم شد. نگار جای اینو هم ماساژ داد و شلوارمو کشید بالا.
+نمیخواد برگردی، همونجوری بمون فعلا.
دیدم از تو پلاستیک دارو ها یه چیزی درآورد مثل پماد اما بزرگتر از پمادای معمولی.
تیشرتمو زد بالا و گفت دستتو بذار جایی که درد میکنه ببینم کجاس.عمو گفت این ژل هم موثره.
نشونش دادم،بازم یکم شلوارمو برد پایینتر که ژلی نشه. یه چند دقیقه کمرمو باهاش ماساژ داد و بعدش لباسامو درست کرد و کمک کرد برگردم.
رفت دستاشو شست و ناهاری که از بیرون خریده بود رو آورد، همونجا جفتمون دراز کشیده درحال سریال دیدن خوردیمش.
خیلی سعی کردم سخن کوتاه کنم اما نشد. دوستدار شما آرمان.