سلام به همه دوستان، امیدوارم حالتون خوب باشه، دیدم چند روزی سرم خلوته گفتم براتون خاطره بذارم، این خاطره مربوط میشه به وروجک خونه ما نجوا کوچولو که الان دیگه ۴ سالشه، تیرماه بود و خیلی اتفاقی هم من هم شهرام دو روز اخر هفته یعنی پنجشنبه و جمعه رو خونه بودیم که دوستامون متوجه شدن و دعوتمون کردن کردان کرج ویلای یکی از دوستان. ما هم از خدا خواسته دعوتشونو قبول کردیم و وسیله هامونو جمع کردیم و چهارشنبه شب رفتیم ویلاشون، هفت تا خانواده بودیم که سه تا خانواده فقط بچه داشتیم، جای همگی خالی همگی دور هم بودیم و حسابی داشت بهمون خوش میگذشت، فرداش یعنی پنجشنبه همگی هوس شنا کردیم و با رعایت شئونات اسلامی🤪😂 همگی رفتیم استخر و حسابی شیطونی کردیم. طرفای ظهر از استخر دراومدیم و رفتیم لباس عوض کردیم اقایون مشغول کباب درست کردن شدن، خانوما هم داشتیم استراحت میکردیم تا صدامون کنن برای ناهار😎😂(یه همچین خانومای با اقتداری هستیم ما که نمیتونن رو حرفمون حرف بزنن😂😎) بعد از ناهارم یکم استراحت کردیم و شد عصر، عصر دور هم بودیم که دیدم دوستامون میز عصرونه چیدن (بهتره بگم میز مزه، از چیپس و پفک و پفیلا بگیر تا پاستیل و کالباس و سوسیس و زیتون و ماست موسیر و ….) ارتمیس و رها (دوتا وروجک جمع) سریع رفتن و شروع کردن به خوردن چیپس پفک، نجوا هم دوستاشو دیده بود دلش میخواست ولی میدونست نباید بخوره و اجازه نداره، راستش تا حالا چیپس و پفک و هله هوله نخوده بود یعنی من این مدت که نجوا غذا میخوره اصلا نذاشتم طعم هله هوله و این چیزا به زبونش بیاد و تا حالا نداده بودم بهش، دوستم نداشتم اصلا بخوره از چیپس و پفکا، ولی دیدم خیلی مظلومانه رفت پیش باباش اجازه بگیره که میشه اونم مثل دوستاش بخوره؟ باباشم گفته بود برو از مامانت اجازه بگیر من بگم بخور ناراضی باشه بعدا سرمو میکنه😂اومد پیش من با قیافه گربه شرک ازم خواست که اجازه بدم بخوره منم برخلاف میل باطنیم دیدم دوتا دوست دیگه اش دارن میخورن من بگم نه میمونه تو دلش و ناراحت میشه گفتم نجواجون، جوجه رنگی مامان ، بخور ولی کم، باشه عزیزم؟ میترسم حالت بد بشه قربونت برم.💋 قول داد کم بخوره ولی خب بچه مگه کم و زیاد متوجه میشه؟ خوشحال و خندان رفت پیش دوستاش تا با هم میزو شخم بزنن😂 دیگه بزرگترا هم بهشون ملحق شدن و اونا هم شروع کردن، هرچی به شهرام چشم و ابرو میومدم پاشو جلو نجوا رو بگیر نذار بخوره اروم میگفت چی کار بچه داری؟ بذار راحت باشه، منم حرص میخوردم😤 وقتی ته هله هوله ها رو دراوردن و خیالشون راحت شد که تموم شده دست کشیدن بالاخره، همه چیز امن و امان بود تا اخر شب، ما تو این جمعای این مدلی شبا خواب نداریم معمولا، تا نزدیک صبح بیداریم و حرف میزنیم و بازی میکنیم و … ساعت حدودا ۲:۳۰ بود بچه ها رو خوابونده بودیم یهو دیدم نجوا بیدار شد از اتاق اومد بیرون اومد تو بغل باباش با بهونه گیری نشست و میگفت بغلم کن😭 فکر کردیم اول خواب بد دیده ولی یکم گذشت شهرام گفت هیلدا فکر کنم نجوا تب داره، رفتم از تو بساط وسایلش تب سنجشو اوردم دیدم بله ۳۸ درجه، گفتیم احتمالا مال استخره،بردمش تو دستشویی یکم پاشویه اش دادم استامینوفن دادم بهش بلکه یکم تبش بیاد پایین، یکم دیگه که گذشت بهونه گیریای نجوا هم بیشتر میشد کم کم با همون زبون بچگونه اش گفت بابا شهرام دلم درد میکنه، دلم درد میکنه گفتن همان و گلاب به روتون بالا اوردنش همان، شانس اوردیم تو سرویس بهداشتی بودیم وگرنه ویلای مردمو گند زده بودیم بهش😁 نجوا ترسید از حالش، زد زیر گریه، شهرامم قربون صدقه اش میرفت که ارومش کنه و نترسه، تا جایی که معده اش خالی بشه بالا اورد و بعدش بی حال با گریه رفت تو بغل شهرام، به شهرام گفتم اینجوری نمیشه بچم دور از جونش تلف میشه یا برگردیم کرج تهران یا برو داروخونه دارو بگیر بیار براش😭دوستانونم بنده خداها نگران بودن و سعی داشتن اروممون کنن، نجوا جدا نمیشد از باباش، دوتا از دوستامون اماده شدن برن برای نجوا دارو بگیرن، موقعی که داشتم رو کاغذ سرم و امپول اینا مینوشتم براش زدم زیر گریه، همه میگفتن بابا چیزیش نیست نگران نباش هله هوله خورده رودل کرده و … منم میگفتم نه این بچه تا حالا نه امپول زده نه سرم طاقت نداره اینا رو😭 دوستامون ارومم کردن منم نسخه اشو نوشتم کارت نظام پزشکیمم دادم بهشون که بهشون بدون نسخه دارو بدن اگرم مشکلی بود زنگ بزنن، اونا رفتن دنبال دارو، تب نجوا هی بالاتر میرفت من نگران بودم تشنج نکنه خدایی نکرده، همیشه با خودم داروهای اولیه برای نجوا میبرم مثل پلارژن و استامینوفن و … به شهرام گفتم رو پات دمر بخوابونش شیاف بذارم براش خطرناکه تب داره، شهرامم به زور با کلی وعده وعید خوابوندش شیاف گذاشتم براش، بماند چه قدر گریه کرد و جیغ زد، از اونجاییم که حرف بد بلد نیست بزنه میگفت خیلی مامان بدی هستی😂 شهرام بغلش کرده بود راهش میبرد و اروم تو گوشش حرف میزد تا اروم بشه، کم کم دیگه اروم شد و خوابید تو بغل شهرام، همین شهرام نشست دوباره بیدار شد و بهونه گیری میکرد و گریه میکرد و نق میزد، شهرام خسته شده بود دیگه، رفتم نجوا رو بغلش کنم بغل من نیومد، یکی از دوستامون اسمش سامانه نجوا هم خیلی دوستش داره، اومد نجوا رو از بغل شهرام گرفت نجوا هم دید عمو سامانشه چیزی نگفت و دوباره تو بغلش راهش برد تا اروم شد خوابید. بردش تو اتاق رو تخت خوابوندش تا دوستامون بیان و دارو بیارن براش، اون دوتا دوستمون که رفته بودن اومدن با داروهاش، یه سرم دکستروز سالین (قندی نمکی) نوشته بودم یه اندانسترون برای حالت تهوعش یه اپوتل برای تبش یه پنتوپرازول برای گوارش و دل دردش. شهرام گفت هیلدا بیا فقط امپول ضد تهوعشو اول بزنیم اگر خوب نشد سرم بزنیم براش. خودمم چون میدونستم اذیت میشه و قطعا نمیذاره سرم بمونه رو دستش موافقت کردم ولی چون نجوا تازه خوابیده بود دلم نمیخواست دوباره بیدار بشه و بهونه بگیره گفتم بذار یکم دیگه بخوابه بعد بیدارش کنیم. راستش دلم نمیومد بهش امپول و سرم بزنم🥲چون خودمم میترسم دیگه برای نجوا ترسم چندین برابر بود. به نیم ساعت نکشید دوباره نجوا با بدن عرق کرده و نق زدن و گریه کردن از اتاق اومد بیرون و رفت تو بغل باباش. تو جمعمون همه دستی بر اتش داشتن😁 همه بلد بودن امپول زدن سرم زدن رو. گفتم شهرام من دلم نمیاد به بچم امپول و سرم بزنم خودت بزن براش🥲 شهرامم گفت منو معاف کن دلم نمیاد، حالا میخواد تا یه هفته قهر باشه بدتر از خودت😁 شهرام اشاره کرد به علی،دوستمون، گفت پاشو پاشو دست خودتو میبوسه😂 علیم میگفت گمشو میخوای با من بد بشه؟😂 هی دونه دونه پاس میدادن بهم دیگه کسیم زیر بار نمیرفت، اخرسر نگار همسر علی گفت مردای ما رو باش😂 دلمون به کیا خوشه؟😂 اقا من میزنم براش فقط دو نفر داوطلب بشن نگهش دارن تکون نخوره🥲 شهرام گفت سامان پاشو داداش که این کار خودته دلقک بازی در بیاری بچه نترسه😂 سامان هم مثل علی میگفت نه من نمیخوام عمو بده بشم، من میخوام بیام نجاتش بدم از دست شما سنگ دلا بشم قهرمان داستان😂 بچه ها مسخره بازی در میاوردن من دلشوره داشتم، شهرام نجوا رو بغل کرد برد تو اتاق نگارم داشت امپولشو اماده میکرد. نگار و فرهاد هم رفتن تو اتاق، من دم در بودم بغض کرده بودم، شهرام نشست رو تخت نجوا رو دمر خوابوند رو پاش، پاهاشو گرفت بین پاهاش قفلش کرد بالا تنه اشم روی پاهاش بود، لباسشو اماده کرد نجوا دید تو اون شرایطه فکر کرد دوباره شیافه زد زیر گریه با همون زبون بچگونه اش گفت نه بابا شهرام نههههه😭۲.شهرام قربون صدقه اش میرفت میگفت شیاف نیس بابا، خاله نگار میخواد ببینه پشتت چی شده، فرهادم هی دلداریش میداد که چیزی نیست، نجوا گریه میکرد و تلاش میکرد خودشو ازاد کنه شهرام و فرهادم گرفته بودنش، نگار رفت نشست جلوی نجوا، سمت راستشو پنبه کشید یه توده عضلانی درست کرد و سوزنو فرو کرد، سوزنو فرو کرد جیغ نجوا رفت هوا، جیغ بنفش🥲گریه میکرد و حرف میزد مامانیییییی😭 جیغش که در اومد منم دم در اتاق زدم زیر گریه😭شهرام گفت هیلدا بیا پیشش اروم بشه با همون گریه رفتم داخل کنار شهرام نشستم اروم کمرشو دست میکشیدم اروم بشه، شهرام اروم تو گوشم گفت جلوش گریه نکن که بیشتر میترسه قربونت برم💋امپولش کلا سه ثانیه هم نشد و سوزنشو در اورد ولی نجوا بدجور گریه میکرد وقتی امپولش تموم شد و لباسشو شهرام درست کرد پرید تو بغل من و گریه میکرد، منم اروم و بی صدا گریه میکردم. وقتی اروم شد شهرام و فرهاد اومدن منت کشیشو بکنن ولی قهر بود باهاشون😂 شهرام میگفت بابا برات هرچی بخوای میخرما نجوا نگاهش میکرد میگفت اشتی نمیکنم قهلم😒امپولشو زدیم یکم حالش بهتر شد ولی هنوز تب داشت یکم، یکی دوبار دیگه هم بیرون روی داشت تا اروم گرفت و خوابید بالاخره تا صبح، منم تا صبح پارچه خیس میکردم میذاشتم رو بدنش. صبح بی حال بود یکم حال نداشت بازی کنه با دوستاش همشم تو بغل خودم بود. بهش گفتم نجوا مامان اجازه میدی یه دونه سرم برات بزنه خاله نگار خوب بشی بتونی با ارتمیس و رها بازی کنی؟ با لحن بچگونه اش گفت سرم چیه مامانی؟ با بغض گفت مثل دیشبه؟ نه مامانی دردم میاد😭گفتم نه مامان اون امپول بود، سرم یه چیز دیگس فقط به دست میزنن قربونت برم. میگفت نه مامانی دوس نَبِدارم🥲 شهرام باهاش یکم حرف زد راضی بشه که بالاخره با کلی وعده و وعید عروسک و پارک و بازی و … قبول کرد، فکر میکرد مثل امپول نیست (الهی بگردم برای بچم)🥲 رفت بغل باباش دوباره رفتن تو اتاق نگارم اماده کرد سرمشو، این دفعه فرهاد رفت تو اتاق با پاشا یکی دیگه از بچه ها که بتونن نگهش دارن🥲 منم بیرون وایستادم اصلا دلشو نداشتم ببینم🥲 نجوا دید باز همه دورش جمع شدن مثل شب قبل یکم ترسیده بود ولی خب بچه ها میخواستن حواسشو پرت کنن، قلقلکش میدادن اذیتش میکردن که نترسه، نگار رفت تو اتاق من باز طاقت نیاوردم رفتم داخل پیشش،۳. شهرام اروم گفت گریه نکنیا بیشتر میترسه، نگار اشاره کرد که نگهش دارن، نجوا هم انگار تازه داشت متوجه میشد چه خبره، بغض کرده بود میگفت چرا منو میگیرید؟ مامانی خاله نگار چی کار میخواد بکنه؟ شهرام و فرهاد دستاش و دو طرف پهلوهاشو گرفتن پاشا هم پاهاشو گرفت که تکون نخوره. نگار انژیوکتشو اماده کرد. دست راستشو گرفت گارو دست وسط ساق دستش، چک کرد دستشو که ببینه رگ داره یا نه که پشت دستش رگ پیدا کرد، از بچه ها رگ گرفتن خیلی کار سختیه، واقعا اذیت کنندس، پنبه کشید پشت دستش، شهرام و فرهاد سعی داشتن حواسشو پرت کنن باهاش حرف میزدن که نگار انژیوکتو فرو کرد، فرو کردنش همان و دوباره جیغ و گریه نجوا همان، منم اروم گریه میکردم که بچم داره اذیت میشه ولی چاره ای نبود☹️دستشو یهو کشید که باعث شد رگش پاره بشه و خراب بشه و نتونه نگار فیکس کنه🤦‍♀️ وسط ارنجشو نگاه کرد دید رگ داره به شهرام و فرهاد گفت محکم نگهش دارن که تکون نده خودشو، دوباره گارو بست و انژیوکت رو فرو کرد ولی تو رگ نرفت و مجبور شد دو سه بار عقب جلو کنه تا بره تو رگ که این حرکات خودش درد داره که نجوا هم حسابی خودشو سفت میکرد و پا میکوبید که یکی دو بارش خورد تو چونه و شکم پاشا🤣 فرهاد و پاشا میگفتن جوجه چه زوری داره😂 به هر زوری بود با چسب انژیوکت رو فیکس کردیم رو دستش و سرمو وصل کردیم، دراز کشید رو تخت منم اشکامو پاک کردم کنارش دراز کشیدم گفتم دیدی مامان چه قدر هله هوله بده؟ دیدی مریض شدی قربونت برم؟ دیگه نخوریا مامان💋 اروم تو گوشش نازش میدادم و با موهاش بازی میکردم که اروم بشه اونم هی غر میزد که انژیوکتو دربیاره ولی نمیذاشتم، این قدر نق زد تا خوابید و اروم گرفت، سرمش که تموم شد شهرام اروم اومد کشید براش که باعث شد بیدار بشه، دید شهرامه بهش میگفت برو برو دیگه دوستت ندارم😁 بعد از سرم حال نجوا خوب شده بود و دوباره شده بود همون شیطونک قبل، ولی با عمو فرهاد و عمو پاشاش و خاله نگار و بابا شهرامش قهر بود😂 سامان و شهرام هم هر سه تا جوجه ها رو بردن سوار ماشین کردن بردنشون کرج برای هر سه تاشون عروسک گرفته بودن که حالشون جا بیاد و دیگه این قضایا تو دلشون نمونه، نجوا خانومم بالاخره کوتاه اومد و اشتی کرد باهاشون، به هر حال تموم شد مریضی نجوا و اون دو سه روز ویلا با مریضی نجوا کوفتمون شد قشنگ ولی خداروشکر به خیر گذشت🤦‍♀️
ببخشید پر حرفی کردم گفتم ریز به ریز براتون بنویسم که بعد از مدتی خاطره گذاشتم جبران بشه، امیدوارم خوشتون بیاد.