خاطره آرام جان
سلام به همگی🩵
آرام هستم
۱۳ سالمه
قبلا چن بار خاطره گذاشته بودم ولی بازم یه بیو کوچولو میدم🙂
۱۳ سالمه-یه داداش دارم اسمش امیده ۲۰ سالشه-تو خانواده هم هیچ دکتری نداریم-و امروز بعد چند سال برای سرما خوردگی رفتم دکتر🫠🫠
خب خاطره:
داستان از اونجایی شروع میشه که بخاطر یه مشکلاتی پیش خودم میگفتم حاظرم حتی مریض هم بشم و دکترم برم و حتی آمپول هم بزنم ولی فقط اوضاع مثل قبل بشه🙂💔
و خب خدا هم گفت اگه اینجوریه باشه و من سرما خوردم اونم بدجور(البته اوضاع هم کامل نه ولی حدودا مثل قبل شد و من برای این یه مورد حداقل خوشحال بودم🥲)
و از دوشنبه من حس میکردم که گلوم یکم میخاره و سرفه های ریز میکردم 😞
تا اینکه چهارشنبه صبح از خواب بیدار شدم و دیدم گلو دردم خیلی بیشتر شده🥲🥲
ولی با این حال بازم حاضر شدم و رفتم مدرسه(مدرسه ی ما چون تیزهوشانه کلاس تابستونی هاش الان شروع شده😐)
رفتم سر کلاس زنگ اول ریاضی داشتیم...بزور رفتم ته کلاس نشستم چون جای همیشگیمو گرفته بودن😑😑 و هر جوری که بود ریاضی با گلودرد گذشت😶🌫️
زنگ دوم هم ادبیات داشتیم که درسمون راجبه استعاره و تشبیه و اینا بود که آخرای زنگ دیگه نتونستم تحمل کنم و اجازه گرفتم که به مامانم زنگ بزنم بیاد دنبالم💔💔
از صبح هم حالم خیلی بدتر شده بود پله هارو که میخواستم برم پایین سرم گیج میرفت🥲
با هر حالی که بود زنگ زدم و رفتم بالا...زنگ تفریح هم از جام تکون نخوردم..هشتم نهم ها هم مثل هر زنگ اومدن تو کلاس ما ولو شدن😐 بچه های کلاس خودمونم که ماشالا از در و دیوار بالا میرفتن😂😂😐😐😐منم به افق خیره بودم و به سر نوشتم فکر میکردم💔🥲
زنگ خورد و این زنگ زیست داشتیم بامعلم مورد علاقه من🙂❤️❤️ که چون همیشه منو میز جلو میدید وسط حضور غیاب با لحن مهربون و دلنشینش بهم گفت عه آرام چرا عقب نشستی بیا جلو (اونجا بود که من قلبم اکلیلی شد❤️🥹) و شروع کرد به جابه جا کردن بچه ها که قد کوتاها و عینکیا بیان جلو ولی برای منم که نه عینکیم نه قد کوتاه داشت جا باز میکرد🥹🥹❤️که تا بمن گف بلند شو بیا جای همیشگیت بشین گفتم نه خانم ممنون من میخام برم خونه حالم خوب نیست💔
و چن دیقه بعد اجازه گرفتم و خداحافظی کردم و رفتم بیرون...
بدو بدو حیاط و دوییدم رفتم دم در که سرایدار گف مامانت رفته تو😐😐😐
دوباره راه رفته رو برگشتم و وقتی مامانمو تو دفتر مدیر دیدم دوییدم و زدم زیر گریه از گلو درد💔🥲خلاصه ما رفتیم خونه و مامان من طبق معمول شروع کرد به خوروندن دمنوش به من و هی غر میزد که بخاطر اینه که شبا دیر میخوابی و قبل مدرسه تا لنگ ظهر میخوابیدی و الان که زود صُبا بیدار میشی مریض شدی😑(حالا من هر شب قبل ۱۲ خوابیدم و صبحا قبل مدرسه هم ته تهش تا ۱۰ میخوابیدم😐😐💔🗿🗿🗿) و منم بعد خوردن یه عالمه دمنوش رو مبل یه ساعت خوابیدم و با صدای مامانم بیدار شدم که میگف بیا غذاتو بخور بعد اگه حال داشتی بریم کلاس زبان😐
منم غذامو خوردمو گفتم نمیتونم برم زبان و مامانمم گفت که پس برو بخواب...منم رفتم دراز کشیدمو گوشیمو که انقد 🤏 بیشتر شارژ نداشت گرفتم دستمو رفتم بازی کنم😂
که مامانم تا گوشیو دست من دید گف یا گوشیتو میزاری پایین میگیری میخوابی یا پامیشی بریم زبان یعنی چی کسی که حال داره گوشی بگیره دستش حتما حالش هم خوبه😐
خلاصه من بزور دراز کشیدمو تمام تلاشم این بود که حداقل کلاس شنامو بتونم برم(من عاشق شنا ام و کلا با شنا حالم خوب میشه🙂❤️) ولی چون سرفه هام خیلی بدتر شده بود مامانم گف نرو هم به بقیه انتقال میدی هم حال خودت بدتر میشه(که اینجا حال من بشدت گرفته شد💔💔)
دوباره دمنوش درمانی شروع شد و شامم سوپ داشتیم که حال منو خیلی بهتر میکرد🙂شب خوابیدمو ۲ ساعت بعد با گلو درد بیدار شدمو مامانم بیدار کردم که بهم دمنوش بده
مامانمم گف اینجوری نمیشه دمنوشتو بخور برو بخواب صب میریم دکتر... و منم استرسم از همونجا شروع شد🥲🥲
صبح شد و منم که شب ۱ ساعت درست حسابی نخوابیده بودم خیلی خیلی بیحال و بی اشتها بودم و حالم هم خیلی بدتر شده بود💔💔
بزور صبحونه دوتا قاشق فرنی با دمنوش خوردمو مامانم گف پاشو بریم دکتر
منم انقد حالم بد بود بدون هیچ مخالفتی رفتم حاضر شدم💔(البته مخالفت نکردنم یه دلیل دیگه هم داشت چون نمیخواستم مامانم فک کنه از دکتر میترسم🗿)
رفتیم درمونگاه نزدیک خونه و نوبت گرفتیمو رفتیم داخل
دکتره ازم علائممو پرسید و شروع کرد به دارو دادن
دکتره:خب یه قرص نوشتم هر ۸ ساعت بخوره شربت نوشتم و...
که وسطش پرسید:با آمپول که مشکلی نداری🥲🥲
منم مونده بودم چی بگم همینجوری سر تکون میدادم
دکتره:یه آمپول کوچولو نوشتم که بزنه عفونت گلوش خوب شه اگه روزای آینده بیحالی و بی اشتهایی و بدن درد داشتی بیا بهت یه سرم بدم