خاطره مهتاب جان
سلام دوستان خوبین مهتابمو اومدم بایه
خاطره دیگه اول یه عذر خواهی کنم از
کسای که گفتن خاطره بزارواقعا حال
خوبی نداشتم این چند روز ببخشید
عزیزان خب بریم سراغ خاطره
چندروز پیش من وقتی صبح از خواب
بیدار شدم با گلو دردو حالت تهوع بلند
شدم پیش خودم گفتم چون صبخونه
نخوردم شاید اینجوری شدم رفتم پایین
دیدم مامانم میز صبحونه رو چیده منم
این روزا چون داداشم نیست پیشم برا
کارش رفته تهران من رو صندلی اون
نشستم وشروع کردم به لقمه گرفتن تا
یه لقمه گذاشتنم دهنم بدو از سرمیز بلند
شدمو رفتم سمت سرویس بهداشتی
وگلاب به روتون 🤮 آوردم بابام در زد
گفت چیشده یکی یدونه ام حالت خوبه
نمی تونستم جواب بدم و یکسره گلاب
به روتون 🤮میاوردم تا اینکه تموم شد
دهنمو دستو صورتمو شستم اومدم تا
اومدم بیرون رفتم 🫂 کردم بابامو 😭
کردم بابام فکر کرد که جایم دردمیکنه اما
نمی دونست خیلی دلتنگ داداشم شدم
من وابسته به داداش بزرگمم گفت
چیشده بابای کجات دردمیکنه برو
لباس بپوش ببرمت دکتر بعد ازاونجا برم
سرکار من اشکامو پاک کردم از بغلش
اومدم بیرون گفتم نه بابا خوبم میرم
اتاقم استراحت کنم هرچی مامانم گفت
خب برو دکتر هرچی بابام گفت نرفتم
دکتر بابامم گفت باشه پس من میرم
سرکار بابام رفت منم رفتم خوابیدم تا
ظهر حالم بدتر شد آبریزش بینی گرفتم
بعد سردرد و دل درد که مامانم
داروگیاهی درست کرد داد بهم که اونم گلاب بهتون 🤮آوردم بعد مامانم دیگه نتونست حالمو اینجوری ببینه زنگ زد به دایم گفت قضیه من چیه داییم بعد نیم ساعت باماشینش اومد خونه مون بعد احوال پرسی بامامانم کرد بعد بامن بعد گفت دایی بلند شو حاضر بشیم بریم دکتر منم گفتم دایی نمیخوابم خوبم مامانم الکی ناراحت شده زنگ زده به شما داییم اعصبانی شد گفت معلومه از سرو وضعت داری میمیری دختر😡 کارت ملیتو برمیداری اماده میشی زود تا ۲۰ دقیقه دیگه پایین باشی آماده نشی من میدونمو تومنم دقیقا اینطوری 🥹🏃🏻♀️ رفتم اتاقم آماده شدم اومدم داییم گفت بیا دستو بده به من ازحال نری گفتم نمیخوام خودم میرم بعد داییم در ماشینو زد مامانم جلو نشست منم عقب تا خود مطب هیچ حرف نمیزدم تا رسیدیم مامانم اومد درطرف منو باز کرد رفتیم تو بعد دایم رفت طرف پذیرش منو مامانمم نشستیم روصندلی بعد دایم نوبت گرفت از شانس خیلی خوبم نفر ۳ بودم چقدر من خوش شانسم🤦🏻♀ بعد که نوبت من شد مامانم گفت من نمیام مسلم تو ببرش بعد رفتیم تا چشمم به بالای در اتاق خورد خوندم نوشته بود دکتر امید شریعتی بعد به دایم گفتم دایی این که مرده من نمیرم دستمو گرفت گفت خلوت ترین دکتر همینه فعلا میریم باهم دیگه تو بعدرفتیم بعد سلام واحوال پرسی با آقای دکتر نشستم کنار دایم روصندلی بعد دکتراز توسیستم اسممو صداکرد گفتی مهتاب خانم بفرماید اینجا بشینین و توضیح بدین نشستم اما هیچی دهن باز نکردم که دایم شروع کرد به گفتن بعد دکتر صندلیشو به سمت من آورد گوشیشو گذاشت رو قلبم گفت اوه چقدر تند میزنه ترسیدی نترس بابامن بخدا نمی خوام بکشمت که بعد دایمو دکتر خندیدن بعد دکتر گفت دهنتو باز کن دختر گل باز کردم گفت یه سوال بپرسم چجوری تو با این عفونت لوزهات طاقت میاری من ساکت بودم ب دایمم زیر زیرکی میخندیدبعد اومد با دستگاه تبمو گرفت گفت چقدر بالای تبت برات سرمو یه آمپول تب بر مینویسم حتما همین الان بگیری بزنی بعد دایم به جام جواب داد چشم حتما بعد گفت الانم دل درد داری گفتم نه گفت برا دل دردت قرص می نویسم اگه دل درد گرفتی بخور دایم به جام جواب داد گفت آقای دکتر دخترمون قرص نمیخوره بعد دکتر گفت اشکال نداره شیاف می نویسم بعد رسید سراغ گلومو اینا گفت برا اونم آمپول میدم بزن تا زودتر خوب بشی میخواستم دهن باز کنم بگم من آمپول نمیزنم دایم پرید تو حرفم سریع گفت چشم آقای دکتر حتما دکترم گفت برین داروهاشونو بگیرین فرستادم داروخونه بعد دایم از دکتر تشکر کرد اومدیم بیرون منو برد پیش مامانم گذاشت بعد گفت من میرم تا داروهاشو بگیرم بیام بعد دایم رفت اومد تودستش یه پلاستیک بود دیده میشد قشنگ سرم و آمپولا معلوم بود بعد منو بلند کرد گفت که بیا بریم دایی سرمتو بزن منم گفتم دایی فقط سرم ها چون با سرم مشکلی نداشتم قبول کردم اونم گفت باشه دایی بعد رفتم روتخت دراز کشیدم دایمم با مامانم اومدن پیشم بعد پرستاره اومد دستمو بست بعد پنبه کشید سرمو زد بعد توشم یه آمپول که فکر کنم همون تب بر بود ریخت بعد رفت دایمم پشت پرستاره رفت بعد چند دقیقه اومد باهام حرف میزد میگفت الهی فداتشم دایی اخم نکن بهت نمیاد خوشگلم منم هیچی نمی گفتم بعد که سرمم تموم شد پرستاره اومد در آورد بعد دایمو مامانم رفتن بیرون منم میخواستم برم که پرستاره گفت کجا عزیزم بخواب آمپول داری گفتم نه من آمپول ندارم میخوام برم گفت داری خود دایتون بهم دادن آمپولاتو گفت برات بزنم گفتم نه نمیزنم گفت اگه شلوغ کنی مجبورم صدا کنم تا بیان نگهت دارن منم خجالت کشیدم خودم آماده شدم رفتم روتخت خوابیدم شا لمو جلو چشام آوردم بعد پرستاره اومد بیشتر کشید پایین بعد گفتم مگه چندتاست گفت ۴تا 💉💉💉💉 داری عزیزم شل باش بعد پنبه کشید اولی رو زد سریع کشید بیرون دومی رو زد یکم آخ اخ کردم کشید بیرون سومی رو زد اونم هر جور بود تحمل کردم سراغ آخری که شد گفت عزیزم شل شل باش بعدپنبه کشید یهو فرو کرد که دستمو گاز گرفتم 😭 کردم گفتم الان اینم تموم میشه مهتاب اما خیلی درد داشت فکر کنم پنادر بود که وسطاش سفت کردم هرچی گفت شل کن شل نکردم سوزنو درآورد 🩸 اومد بعد پنبه گذاشت رفت بیرون منم بلند شدم خودمو درست کردم اومدم برم بیرون که دایم جلو در بود گفت کجا مهتاب گفتم بریم دایی گفت نه پرستار گفت سفت کردی مجبور شد سوزنو بکشه بیرون الانم رفت سر سوزنو عوض کنه میاد بدو برو بخواب شل کن اینم تموم میشه انقدر حرصی شده بودم که بغضم گرفته بود شدید بعد پرستار اومد گفت عه خانمی چرا بلند شدی برو بخواب نصف آمپولت مونده بزور با بغض رفتم خوابیدم اومد اونطرف دیگه پنبه کشید یهو فرو کرد تکون خوردم که گفت آروم الان تمومه سف نکنی منم بزور تحمل کردم دستم گاز گرفتم قشنگ رد دندونم بود بعد تموم شد پنبه گذاشت بعد سریع بلند شدم لنگان لنگان رفتم بیرون با دایمو مامانم رفتیم خونه بعد شب حالم یکم بهتر شد بابام اومد رفتم بغلش گریه کردم گفتم باهام چکار کردن اونم کلی قربون صدقه ام رفت .
راستی دوستان ببخشید اگه بد نوشته ام بخدا چندروزی سردرد بدی دارم برام دعا کنین حالم اصلا خوب نیست راستی دیگه تابستون داره تموم میشو دانشگاه من شروع میشه واگه وقت کنم وشماهم دوست داشته باشین بازم براتون خاطره می نویسم خیلی دوستون دارم مواظب خودتون باشین خدانگهدارتون😘👋🏻