خاطره مهسا جان
سلام من مهسام و اومدم با احتمالا آخرین خاطره تابستونی چون بعدش کلی کار دارم و یه مدتی نیستم
یه معرفی کوتاه من مهسام ۲۲ سالمه دانشجو معلمم و همسرم پویا ۲۶ سالشه و عکاسه
این خاطره برمیگرده به ادامه سلسله مراتب آنتی بیوتیک زدنم برای عفونت شدید دندون که ۵ تا پنی سیلین ۸۰۰ رو هر ۱۲ ساعت به همراه روزی یه دگزا میزدم تا بتونم بعدش عصب کشی کنم و یکی از بدترین خاطرات آمپول خوردن تو تمام عمرم بود...
خاطره دوتاشو گفتم اومدم خاطره پنجمین پنی سیلین و در واقع آخریش رو بگم
من هر ۴ تا آمپولم رو به اصرار و اجبار و تهدید پویا زدم و با خودم عهد بستم که هیچ جوره زیر بار آخری نرم گفتم باور کن عفونتم با همون ۴ تا خوب میشه...
آمپول چهارمو که زدم تو راه برگشت خیلی درد داشتم حتی نشستن تو ماشین برام دردآور بود گفتم پویا تا یه مدت بهم نه زنگ بزن نه پیام بده نمیخوام صداتو بشنوم... آمپول فردا هم دیدی ندیدی... من نمیزنم الکی زور نزن... تمام راه برگشت به خونه رو فقط غر زدم و پویا تمام مدت سعی میکرد آرومم کنه و میگفت فعلا به اونا فکر نکن استراحت کن
منو رسوند خونه پیاده شدم و رفتم تو خونه کسی نبود ساعتو نگاه کردم ۹ شب بود... حتی حوصله نداشتم زنگ بزنم ببینم بقیه کجان... فقط مانتو و شالمو در آوردم و نشستم رو تخت که آخم رفت هوا و مجبور شدم دمر بخوابم... جای آمپولا تیر میکشید واقعا درد داشت... یه لحظه خیلی دلم گرفت از حالم و زدم زیر گریه... چون کسی تو خونه نبود تا میتونستم گریه کردم که همونطوری خوابم برد...
وقتی بیدار شدم صبح شده بود و دیدم حتی با شلوار جین خوابیده بودم سریع طبق معمول رفتم سر گوشیم دیدم ساعت ۹عه و کلی پیام و میس کال از پویا دارم...
رفتم تو پیاماش که داشت مثلا حالمو میپرسید😒
جواب دادم بد نیستم... سریع پیام داد سلام بیدار شدی میخواستم بیام دنبالت... گفتم تو غلط کردی من دیگه باهات جایی نمیام... گفت حالا میام باهم حرف میزنیم تو آماده شو... گفتم من با تو هیچ جا نمیام زیادم پیام بدی بلاکت میکنم... گفت حتی اگه بگم فردا مزرعه آفتابگردون؟ (یه مزرعه آفتابگردون خیلی خوشگل بود یکی از شهرای اطرافمون که اونجا میرن عکس میگیرن و من پستشو تو اینستا برا پویا فرستاده بودم ولی گف وقت نمیکنه و پروژه داره) گفتم جدی میگی؟ گفت آره... بعد یکم قربون صدقش رفتم که پشیمونم کرد😒 گفت آمپول آخرتو بزنی فردا میریم نزنی که هیچی
گفتم پویا واقعااااا دیگه نمیتونم باور کن جای آمپولای قبلی خیلییی درد میکنه حتی نمیتونم بشینم...
گفت حتی اگه بگم تالاب نیلوفر آبی؟(اینم یکی از لوکیشن هایی بود که همیشه دوست داشتم عکس بگیرم ولی پویا همراهی نمیکرد🥲)
خیلی داشت باج میداد و من داشتم وسوسه میشدم
گفتم حالا بیا خونمون حرف میزنیم
خندید گفت یه ربع دیگه رسیدم و قطع کرد
من رفتم مسواک زدم یه صبحونه ای خوردم که زنگ آیفونو زدن درو باز کردم که اومد بالا بعد سلام و احوال پرسی گفت حاضر شو که دیر شده... گفتم پویا نمیشه اون کارایی که گفتی رو بدون آمپول انجام بدی؟ گفت همین قدرم خیلی از خودگذشتگی کردم میدونم قراره پوستم کنده شه مگه تو رضایت میدی به هر عکسی... گفتم غر نزن... بعد یهو چشمم خورد به دستش گفتم به بهههه آفتاب امروز از کدوم طرف طلوع کرده آقا پویا حلقه گذاشته؟ خندید گفت همیشه میذارم که بعضی وقتا یادم میره گفتم درسته امروز خیلی به ما حال دادی دیگه میشه خرابش نکنی با آمپول؟ باور کن حتی نمیتونم بشینم... گفت یه دونه مونده لجبازی نکن دیگه...
گفتم تو همین هفته میریم نیلوفر آبی و مزرعه آفتابگردون؟ گفت شاید این هفته نشه سرم شلوغه... گفتم پس من نمیام... گفت هوففف باشه همین هفته میریم
دیگه مجبورا چون پیشنهادش خیلی وسوسه انگیز بود آماده شدم و رفتیم دم درمونگاه نگه داشت و وارد شدیم بوی الکل پیچید تو دماغم استرسم بیشتر شد
درمانگاه خلوت بود و قبل ما فقط یه دختربچه خوشگل و سفید حدودا ۴ ۵ ساله با مادرش دم تزریقات نشسته بود... دختر بچه فین فین میکرد مشخص بود سرما خورده و یهو از اعماق ریه هاش سرفه کرد که مشخص بود اوضاعش اصلا خوب نیست
دلم براش سوخت
یکم بعد صداشون زدن رفتن داخل
مادرش دختره رو بغل کرد و نشوند رو تخت روبروی در ورودی تزریقات
صداشون میومد که پرستار گفت خانوم کوچولو سرما خوردی؟؟؟ بعد دختره گفت آره... پرستار گفت الان یه آمپول میزنم دردش اندازه نیش پشست ولی به جاش زود خوب میشی...
پرستار پرسید تا حالا پنی سیلین زده؟ مادرش گفت آره
فهمیدم اوه این بچه بیچاره هم پنی سیلین داره🥲 خیلی بیشتر دلم براش سوخت
پرستار گفت آمادش کنین مادرش دختره رو خوابوند رو تخت و لباسشو پایین کشید و پرستار رفت سمتش و دیگه چیزی معلوم نبود فقط صدای جیغ ممتد دختره بود که تو بیمارستان میپیچید و من استرسم هزار برابر شد دختره انقد جیغ زد که صداش گرفت بعدش زد زیر گریه و کلی گریه کرد تا بالاخره تموم شد... مادرش لباسشو مرتب کرد و بغلش کرد باهم رفتن... بعد به من گفتن شما بفرمایید داخل... گفتم همسرم میتونه بیاد؟ گفتن داخل کسی نیست فعلا مشکلی نداره
چادرمو دادم به پویا و نشستم رو تخت قلبم انگار تو دهنم میزد... پویا گفت اینو بزنی دیگه راحت راحت میشی... گفتم تو حرف نزن که همش تقصیر توعه اینجام
همون لحظه پرستار اومد داخل گفت دراز بکشین
من دراز کشیدم و لباسمو یکم کشیدم پایین که پرستار اومد بالا سرم گفت اوه چیکار کردی با خودت اینجا که خیلی کبوده اون سمتمو خودش کشید پایین گفت اینجا که کبودتره...
کدوم سمت کمتر آمپول زدی کمتر درد داری؟ گفتم هر طرف دوتا پنی سیلین و یه دگزا زدم فرقی نداره
گفت باشه سمت راستمو بیشتر کشید پایین و یه قسمتی رو فشار داد با انگشتش که آخم در اومد گفت باشه باشه... همونجا رو پنبه کشید و گفت نفس عمیق بکش و آمپولو وارد کرد... انگار سرب داغ بهم تزریق میشد خیلیی درد داشت اولش سعی کردم تحمل کنم اما واقعا نتونستم از وسطاش شروع کردم آی آی کردن و خواهش که درش بیارین بعدم که زدم زیر گریه و بلند بلند گریه میکردم که گفت تمومه تمومه و کشید بیرون... گفت یکم بخواب که جذب بشه بعد پاشو... من همچنان که داشتم گریه میکردم لباسمو مرتب کردم و پاشدم پویا کمکم کرد کفشامو بپوشم و اومدیم بیرون و هفته ها طول کشید تا درد جای آمپولام خوب بشه
لعنت به دندون درد... بعد اون آمپولا عصب کشی کردم و پویام به قولش عمل کرد و منو برد مزرعه آفتابگردون و کلی عکس گرفت اما هنوز تالاب نیلوفر آبی نرفتیم :)
کلی مراقب خودتون باشین
حال دلتون خوب❤️