1⃣ سلام عزیزای دلم نازنین هستم ، خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟
روز پزشک رو به همه همکاران عزیزم تبریک میگم، امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق و پیروز باشین.

ممنون از دوستان عزیزی که واسه خاطره قبل برام کامنت گذاشته بودن و با مهربونیشون مورد لطف قرارم دادن ، ببخشید که نتونستم تک تک جواب محبتتون رو بدم ، متاسفانه کامنت ها حذف شده بود.

یه خاطره از نیما خواسته بودین ، بفرمایین تقدیم نگاه های زیباتون ، امیدوارم خوشتون بیاد.

سال اول رزیدنتی نیما بود ، دوران سخت و پرکاری رو پشت سر میذاشت و از هر ۴۸ ساعت حدود ۳۶ ساعت بیمارستان کشیک داشت . و تنها تفریح اون روزاش شنا کردن بود ، که بعد از کشیک ها یه سر میرفت استخر و بلافاصله میومد خونه میخوابید .

چند ماهی به همین شکل شب و روزهاش رو سپری کرد تا اینکه یه روز متوجه یه ضایعه کف پاش شد که خیلی دردناک بود و توی راه رفتن اذیتش میکرد اما به خاطر کشیک های زیادش ، فرصت نمیکرد پیگیریش کنه، و درمان هایی که خودشم انجام میداد فایده ای نداشت.
تا اینکه دردش به حدی رسید که دیگه نتونست تحمل کنه، زنگ زد به یکی از دوستاش که رزیدنت پوست بود، هماهنگ کرد بره درمانگاه یکی از اساتید درماتولوژیست ویزیت بشه.

صبح همون روز با هم قرار گذاشتیم که من طرفای ظهر برم بیمارستان پیشش که با هم بریم درمانگاه، که اگه ضایعه رو برداشتن بتونم کمکش کنم و تا خونه خودم رانندگی کنم که اون اذیت نشه.
ظهر رفتم پیشش با هم رفتیم درمانگاهی که چسبیده به بیمارستانه و اساتید برای ویزیت بیمارا اونجا میشینن، نیما زنگ زد به دوستش ، اومد استقبالمون با هم راه افتادیم سمت اتاق استاد.

استاد نیما رو معاینه کرد و تشخیص زگیل کف پا گذاشت و گفت توی استخر بهش منتقل شده و برای درمان، کرایوتراپی ( سرما درمانی ، از بین بردن زگیل به وسیله سرما و انجماد ) رو پیشنهاد داد.
قاسم ( دوست نیما) چشمکی به نیما زد با کنایه در گوشش گفت امروز همون روز انتقامی هست که قبلا قولش رو بهت داده بودم و خندید! نیما هم با حرص نگاهش کرد لبخندی زد و گفت باشه امروز روز تو باشه ، فردا معلوم نیست دوباره چی میشه.

بعد از اینکه یکم سر به سر هم گذاشتن و خندیدن رفتیم داخل اتاق لیزر ، نیما کفش و جورابش رو دراورد و روی تخت دراز کشید ، قاسم هم دستکش پوشید برای نیما کرم لیدوکائین زد که کف پاش یکم به صورت موضعی بی حس بشه و گفت براش کپسول کرایو رو بیارن .
نیما گفت :نازنین تو بیرون منتظر باش.
گفتم: واسه چی ؟ بذار کنارت باشم .
گفت: حالت بد میشه ، برو میگم!
ابروم رو انداختم بالا گفتم نمیرم هستم پیشت.
قاسم خندید گفت : اره بمون اشکاش رو ببین ، مطمئنم تا حالا ندیدی، این صحنه رو از دست نده!
حرصم گرفته بود اومدم جوابش رو بدم که شروع کرد به تعریف ، این داداش گرامیتون که الان اینجا مظلوم دراز کشیدن رو میبینین؟ کم نکشیدم از دستش ! پارسال قول انتقام امروز رو بهش داده بودم!!
با تعحب نگاهش کردم گفتم مگه نیما چیکارتون کرده؟


وقتی ماجرا رو تعریف کرد فهمیدم اقا نیما توی مسافرت دست جمعی که سال قبل با دوستاش رفته بوده ، وقتی اب تنی ها کار دستشون میده و چندتاشون سرما میخورن، برای قاسم سنگ تموم میذاره و قاسم هم قول میده یه روزی تلافی کنه و بالاخره اون روز رسیده!

قاسم مدام سر به سر نیما میذاشت و یه لحظه دست از سرش برنمیداشت. اما نیما خیلی خونسرد برخورد میکرد و خیلی رجزخونی های قاسم رو به خودش نمیگرفت.
تا اینکه پاش کاملا بی حس شد و به قاسم گفت: هر کاری میخوای بکنی بکن پست کشیکم میخوام برم بخوابم!
قاسم با کنایه گفت: به روی چشم ! و نایف (چاقو ) رو برداشت یکم پوست روی زگیل رو تراشید که دسترسی بهش راحت تر بشه ، که چون پای نیما بی حس بود دردی رو حس نکرد ، بعد کپسول کرایو رو برداشت گرفت سمت پای نیما و چند باری اسپری کرد.
نیما برای چندتا اسپری اول، واکنشی نشون نداد تا اینکه نیتروژن به بافت های زیرین نفوذ کرد و دردش شروع شد.
نفس کشیدن های نیما عمیق تر شد ، معلوم بود داره درد زیادی رو تحمل میکنه اما صداش درنمیومد.
قاسم کارش رو ادامه داد و چندین بار دیگه با کرایوکپسول اسپری کرد، نیما دستاش رو مشت کرده بود ، صدای نفس کشیدناش بلندتر شده بود، بالاخره تحملش تموم شد گفت قاسم صبر کن یه رست بده بینش!
قاسم گفت: چشم ما که مثل بعضیا بی انصاف نیستیم! فرصت میدیم به مریض!
نیما کلافه گفت : دهن منو جلو نازنین باز نکنااا
قاسم خندید رو به من گفت: واقعا داداش بی اعصابی داری!
گفتم : اذیتش میکنین خب! بعد رفتم کنار نیما گفتم خیلی درد داره؟
گفت: نه نگران نباش چیزی نیست یکم میسوزه فقط، تو برو بیرون میترسم حالت بد شه!2⃣ گفتم: نمیشه، میخوام پیشت باشم.
اوفی کشید گفت: گوش نمیدی که! قاسم بیا تمومش کن میخوام برم .
قاسم اومد دوباره کارش رو شروع کرد بعد از چندبار اسپری کردن صدای نیما دراومد وااااییی، سوختم، بسهههه دیگه قاسم.
قاسم گفت خیلی عمقی رشد کرده بذار یکم دیگه جلو برم و مجدد اسپری کرد.
نیما پاش رو تکون داد و همینطوری که دستاش رو گذاشته بود رو چشمش و بلند بلند نفس میکشید و لب هاش رو روی هم فشار میداد گفت: نمیخواد ولش کن بسه دیگه، اگه کامل نرفت یه جلسه دیگه میام، الان دیگه نمیتونم.
قاسم گفت : باشه داداش ، مریض هم که هستی رئیس تویی هرچی تو امر کنی و چشمکی به نیما زد .
نیما لبخندی زد گفت : بالاخره انتقامت رو گرفتی؟ راضی شدی دیگه؟
قاسم پشت چشمی نازک کرد گفت: نه دلم نیومد !
نیما با خنده گفت : خوبه دلت نیومده وگرنه پام رو قطع میکردی!!

با قاسم کمکش کردیم پاشد لبه تخت نشست ، خم شدم کفش سمت مقابل رو براش پوشیدم و اون پایی که کرایو کرده بود رو با پماد موپیروسینی که با خودم اورده بودم اغشته کردم و با گاز استریل و چسب براش پانسمان کردم و اروم دمپایی که همراهم بود رو پاش کردم دستش رو گرفتم از تخت بیاد پایین.
یه لحظه سرم رو اوردم بالا دیدم دوتایی زل زدن به من و قاسم داره خودش رو میکوبه به درد و دیوار که منم خواهر میخوام!
نیما نگاه شیرینی بهم کرد لپم رو کشید گفت: این فسقلی شیرین ترین بلای اسمانی زندگی منه.
لبخندی زدم گفتم : نفهمیدم تعریف بود یا فحش اما ممنون ، بریم دیگه؟
دوتایی خندیدن، از قاسم تشکر کردیم و اومدیم خونه.

وقتی رسیدیم بابا کمک کرد نیما رو بردیم تو اتاقش دراز کشید ، منم رفتم دستم رو بشورم و لباس هام رو عوض کنم.
برگشتم سالن مامانم داشت برای پسر عزیز دردنه اش ابمیوه میگرفت ، بابا هم با یه امپول توی دستش سمت اتاق نیما میرفت، دوییدم سمت بابا بهش گفتم: بابا نیما بیچاره امروز کلی درد کشید میخواین شما دیگه سوراخ سواراخش نکنین؟!
بابا خندید گفت : کتورولاکه برای بهتر شدن دردشه ، نگران نباش خواهر جونش! و وارد اتاق شد و بعد از چند دقیقه بدون هیچ صدایی برگشت که نیدل رو بندازه دور و بره دستش رو بشوره.
رفتم پیش نیما هنوز دمر خوابیده بود گفتم: بهتری؟
برگشت رو کمر گفت : اره عزیزم خوبم، ممنون بابت همراهی امروزت!
گفتم : خواهش میکنم بعدا جبران میکنی
خندید لپم رو کشید گفت: فرصت طلب.

دو سه روزی به همین شکل گذشت، قاسم گفته بود چند روز اول نباید زیاد روش وایسه و باید مراقب باشه، اما نیما به خاطر کشیک هاش نتونست توصیه ها رو عملی کنه و مجبور بود پاش رو پانسمان کنه و بره بیمارستان ، برای همین یه تاول خیلی بزرگ که زیرش کلی خونابه جمع شده بود، روی محل کرایو زد.

عصر نیما لنگ لنگان از بیمارستان اومد خونه ، خیلی درد داشت و اصلا نمیتونست راه بره، زنگ زد به قاسم قضیه رو گفت.قاسم هم قرار شد برای ویزیت نیما بیاد خونه.

یکی دو ساعت بعد قاسم اومد پای نیما رو دید و کلی با هم بحث کردن که چرا به این حال و روز دراومده.
نیما منو صدا زد رفتم توی اتاق ، گفت از اتاق کار بابا براشون گاز استریل ، نایف ، سرنگ ، پنس ، دستکش ، کاور تخت ، الکل، سرم شستشو بیارم.
همون موقع مامانمم اومدن داخل و براشون پذیرایی اوردن ، گفتن کمکی از دست من برمیاد؟
نیما گفت: نه مامان جان نازنین هست

رفتم اتاق کار بابا ، بابا خودشون مطب بودن، وسایلی که نیما گفته بود رو اماده کردم اوردم.
کاور رو زیر پاش پهن کردم، دستکش رو دادم قاسم پوشید ، خودمم پوشیدم.
قاسم رو به نیما گفت درد داره، از همین الان معذرت میخوام، یکم تحمل کنی درستش میکنم.
نیما سری تکون داد گفت : هرکاری لازمه انجام بده.
قاسم گفت: تو اروم دراز بکش بسپارش به من.
و رو به من گفت : نازنین پای نیما رو بگیر لطفا و الکل رو اسپری کرد رو پای نیما .
نیما ناله کوتاهی کرد، قاسم نیدل رو برداشت اروم زد داخل تاول و تاول رو ترکوند و خونابه هایی که داخلش جمع شده بود رو تخلیه کرد.
نیما چشماش رو محکم بست و لبش رو روی هم فشار داد.
قاسم گفت : خوبی؟
نیما گفت اره ، قاسم گفت : الان میخوام پوست روش رو بردارم چون اینجوری عفونت میکنه روند ترمیمش متوقف میشه.
نیما به نشانه تایید سری تکون داد.
قاسم کارش رو شروع کرد، نایف و پنس رو دادم دستش.
شروع کرد با نایف پوست روی تاول رو از اطراف جدا کردن.
درد نیما زیاد شد، صدای نفس کشیدناش عمیق تر شده بود و از درد ناله میکرد.
قاسم پوست تاول رو کامل جدا کرد و با پانس برش داشت گفت تموم شد.
نیما صورت بی حال پر از دردش رو درهم کرد چشماش رو که از درد بسته بود باز کرد گفت: ممنون.

3⃣ چند لحظه ای کنار نیما نشستیم یکم بهش ابمیوه دادم خورد تا حالش جا بیاد. بعد از اون قاسم شروع کرد زخم پای نیما رو با سرم ، شستشو دادن و با گاز استریل بافت های مرده رو از روی زخم کنار زد.
نیما از درد دستاش رو مشت کرده بود و لباش رو روی هم فشار میداد و تند و عمیق نفس میکشید.
یه جا دیگه تحملش تموم شد گفت : قاسم بسه تو رو خدا ، مردم دیگه نمیتونم.
قاسم همین طوری که گاز استریل توی دستش رو کمی روی زخم فشار داد که رطوبت ناشی از ترشحات و شستشو رو خشک کنه و صدای ناله نیما بلندتر از قبل شد ، گفت: بفرما تموم شد ، عالی تحمل کردی.
نیما بی جون نگاهی به قاسم انداخت گفت: یه کتورولاک برام بزن دارم میمیرم از درد.
قاسم گفت : چشم، نازنین یه کتورولاک میاری لطفا؟ و خودش مشغول پانسمان پای نیما شد.

رفتم از اتاق کار بابا یه کتورولاک و سرنگ و پد الکلی اوردم، قاسم مشغول اماده کردن امپول شد، منم اومدم بیرون که نیما راحت باشه .
چند دقیقه بعد نیما صدام زد رفتم داخل پیشش گفتم : بهتری؟
سری تکون داد ، گفت: هوای مهمونم رو داشته باشین.
قاسم خندید گفت : من هوای خودم رو دارم خیالت راحت ، تو بخواب یکم استراحت کن.
نیما خوابید ، با قاسم وسایل عفونی که استفاده شده بود رو ریختیم دور ، و دستامون رو شستیم ، و رفتیم تو سالن پیش مامانم، اونم بیشتر از خاطرات دوستیشون با نیما برامون گفت.
شب هم برای شام پیشمون موند و یکمم با بابا و نیما گپ زدن و پانسمان اخر شب نیما رو هم عوض کرد و رفت.
نیما هم بعد از دو سه هفته زخمش ترمیم شد و زگیل هم کامل از بین رفت.
ممنون که خوندین، سعی کردم اینبار خاطره ای کوتاه و بدون اصطلاحات پزشکی باشه ، امیدوارم همیشه سلامت و شاد و پایدار باشین🌺