خاطره آیلین جان
سلام ودرود فراوان اومدم با خاطره جدید این خاطره مال چند وقت پیشه اون موقع ۱۸ سالم بود یک روز یا داداشم دعوام شد خلاصه اونم برای اولین بار دست روم بلند کرده جوری بهم سیلی زد که احساس کردم گوشم سوت کشید خلاصه منم کلی جیغ وداد رفتم بابامو صدا کردم کلی دعواش کرد منم قهر کردم رفتم تو اتاقم یادم نیست چطور خوابم برد هرچند روز که گذشت درد گوشم بیشتر میشدیکمم تا نزدیک گونم ورم کرده بود مطمعن بودم عفونت کرده روزای آخر که میخوابیدم یچیز رو بالشت میذاشتم صبح کلی ترشحات از گوشم روش ریخته بود خلاصه یک روز به اسرار با نگار (دختر عموم )رفتیم دکتر معاینه کلی دردناک بود دکترم کلی دعوام کرد چراش دیر اومدی این همه عفونت کرده خونریزی کرده فلان اینا کلی به دکتر اسرار کردم آمپول نمیزنم با اخم غر زد دارو هاتو بگیر بیار نشونم بده الحمدالله که به پنی حساسیت دارم دارو هامو که دیدم خودم موندم برگام ریخت دوتا سرم با کلی آمپول دوسه بسته قرص😂 دارو هارو بردم پیش دکتر گفتش که این سرم الان بزن این یکیم فردا چند تا آمپول گفت بریزتوش شیش تا آمپولم جدا کردم گفت اینارو عضلانی بزن الان دوتا شب دوتا برای فردام دوتا🥲🥲💔
به آرامی محل وترک کردم به اسرار نگار رفتم سرم زدم بعدش یکم خرید آمپول هارو پیچوندم نمیدونستم که نگار خانم دهن لقی میکنه میره به داداشم میگه یادم رفت بگم دوتا داداش دارم آرمان وآرمین خلاصه این برداشته بود به آرمین گفته بود منم که باهاش قهر بودن اومدم خونه گفت چته چیشدی گفتم که دسته گل جنابعالی بود دیگه بعدشم رفتن تو اتاقم برای جلوگیری از خطرات احتمالی درم قفل کردم شب که آرمان اومد خونه صدامکرد رفتیم شام بخوریم بعدشم میخواستم برگردم اتاقم که آرمان صدام زد وایسا کارت دارم چرا بتم نگفتی گوشت درد میکنه😑خودمو مظلوم کردم گفت چرا اینطور شده بزور بهش گفتم گفت نگار گفته ه رفتی دکتر آمپول هاتم نزدی برو دارو هاتو بیار ببینم😂😑😐ای دلم میخواست نگار خفه بکنم دارو هارو نگاهی انداخت دوتا آمپول جدا کرد گفت اینجا میزنی یا تو اتاق مظلوم نگاش کردم داداش میشه نزنم توروخدا گفتش نه دمر شو زود😐مردم شانس دارن داداش هاشون قربون صداشون میره ما غر میزنن هعی دنیا هعی