خاطره گندم جان
سلام گندمم ۱۸ سالمه دومین خاطرمه که میذارم🖐🏻😁
وقتایی که کار ندارم میام تویه کانال و کلی حالم عوض میشه
و اعتراف میکنم که ترسم نسبت به امپول کمتر شده🫠
دو تا داداش بزرگ تر از خودم دارم رادمان ۲۸ سالشه و ارمین که ۲۴ سالشه
رادمان خونه جدا داره و با ما زندگی نمیکنه
از دیروز گلوم به شدت میسوخت و سعی داشتممم با راه کارای خونگی خوب بشم
اما حالم زیاد بد نبود
امروز صبح که از خواب بلند شدم حالم بد تر شده بود اصلا نمیتونستم اب دهنمو قورت بدمم چشام میسوخت سرمم گیج میرفت
مامان گفت گندم میخوای بریم دکتر مامان انگاری تبم داری زنگ بزنم ارمین بیاد دنبالمون
گفتم اگه تا ظهر خوب نشدم بعدا با بابا میرم پاشدم سعی کردم هر جوری شده خودمو به ظاهر حداقل خوب نشون بدم که نرم دکتر
نزدیکای ظهر بود به قدری سرم سنگین شده بود و گیج میرفت که اصلا نمتونستم از سر جام پاشم
که بابا درو باز کرد و با رادمان اومد داخل انقدر حالم بد بود که نمیتونستم حتی چشامو باز کنم
مامان بهشون توضیح داد که از صبح حالم بده
رادمان اومد نشست بالا سرم دستشو کشید رو پیشونیم گفت تبم داره
بابا صدام زد گفت گندم قربونت برم پاشو لباس بپوش تا بریم دکتر
با بغض گفتم من حالم خوبه من دکتر نمیام🥺🙂
همه ترس زیادمو نسبت به دکتر میدونن
واقعا دست خودم نیست 🙂😂
رادمان یهمو با خنده گفت پاشو ببینم خرس گنده هنوزم از دکتر میترسه😅
بابا یکم قربون صدقم رفت بعد گفت پاشو بابا اگه نریم دکتر حالت بد تر میشه ببین چشمات چقدر قرمز شده تبتم بالاست
با کمک مامان رفتم اتاقم لباس پوشیدم
رفتم سوار ماشین شدم و بابا رفت به سمت اولین کلینیک منو رادمان پیاده شدیم بابا هم رفت ماشینو پارک کنه کلینیک واقعا شلوغ بود نوبت گرفتیم ۷ نفر جلوم بودن نشستیم تا نوبتمون بشه حدود ۲۰ دقیقه بعد با بابا رفتم داخل یه خانم حدودا ۴۰ ساله پشت میز نشسته بود و کمی جدی بود
گفت مشکلتون چیه گفتم گلو درد خیلی زیاد دارم نمیتونم اب دهنمو قورت بدم سرگیجه و سردرد دارم چشمامم میسوزه بعد معاینه کردن کد ملیمو پرسید شروع کرد نسخه نوشتن
اومدیم بیرون رادمان ندیدم مثه اینکه تویه ماشین منتظرمون بود سوار شدیم
بابا رو به رادمان گفت رادمان جان بابا پیش داروخانه نگه دار داروهای گندم بگیر
گریم گرفته بود سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم
رادمان جلوی داروخانه نگه داشت پیاده شد رفت داخل حدود ۵ مین بعد با یه کیسه دارو اومد و دارو هارو داد به بابا
بابا داشت داروهارو چک میکرد در همون حین گفت برو تزریقاتی
گفت کو ببینم بعد از نگاه کردن گفت نه بابا چیزی نیست خودم میتونم براش تزریق کنم (رادمان دوره تزریقات دیده) استرس کله وجودمو گرفته بود
سرم بشدت درد میکرد چشامو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم
حدود یه ربع بعد رسیدیم خونه وارد خونه شدم و بدون این که لباسامو در بیارم افتادم روی کاناپه
ارمینم رسیده بود خونه و داشت کمک مامان میز نهارو میچید م
رادمان اومد پیشم با یه بشقاب پر از سوپ گفت بخور جون داداش
با گریه گفتم نمیخوام نمیخورم 🥺😭
رادمان نشست پیشم گفت نبینم اجی کوچولوم حالش خوب نباشع قربونت برم اگه غذا نخوری که خوب نمیشی
سرمو گذاشت رو سینش با دستش اشکام پاک کرد
بیشتر غذامو خوردم دیگه نمیتونستم کاسه سوپ گذاشتم کنار که مامان با کیسه دارو ها اومد و داد دسته رادمان
رادمان سرنگ هارو از کیسه اورد بیرون و گفت دراز بکش جوجه
با حالت قهر رومو ازش برگردوندم و دراز کشیدم
سرمو بین دستام گرفتم بعد از چند دقیقه اومد موهامو زد کنار لباسمو داد پایین با بغض گفتم داداش چند تا امپوله
رادمان گفت دو تا دونه بیشتر نیست اگه میخوای دردت نیاد اصلا پاتو سفت نکن
خیسی پد رو سمت راستم احساس کردم مامان سعی داست حواسمو پرت کنه اما ورود نیدل رو احساس کردم کل پام میسوخت بلند گفتم ای ترو خدا درش بیار خیلی درد داره داداش اییی🥺
ارمان گفت اروم باش و نیدل رو کشید بیرون بلافاصله سمت چپم پد کشید و نیدل رو وارد پام کرد دردش از امپول اولی کمتر بود اما خب خیلی میسوخت سریع درش اورد و روش پد گذاشت اومدم لباسمو درست کنم که مامان دستامو گرفت گفت یدونه دیگه ام داری زدم زیر گریه که دوباره سمت راستمو الکلی کرد و یه درد وحشتناک پیچید تویه پام گریم به هق هق تبدیل شد دردش تا استخونم رفت مامان کمرمو ماساژ میداد ارمان که گریه منو دید سعی کرد سریع تر موادشو پمپاژ کنه نیدل و اورد بیرون و روشو یکم فشار داد و لباسمو خودش درست کرد
اروم برگشتم درد بدی پیچید تویه پام
ارمان داشت سرنگ هارو مینداخت سطل زباله اشکامو پاک کردم ارمان نشست پیشم گفت ببخشید دور چشمای اشکیت بگردم😘😅
یکم بخواب بعد میام برات کمپرس میذارم
مانتومو از تنم بیرون اوردم مامان پتو و بالشمو از تویه اتاقم اورد همونجا خوابم برد بیدار که شدم هیچکس جز مامان خونه نبود
با این که اون امپولا رو هم زدم اما گلوم به همون شدت میسوزه و بدن درد دارم فردا هم کار مهمی دارم اما خوب جراعت نمیکنم به کسی بگم😕😅🖐🏻
اگر راهکاری دارین بهم بگین 🥲❤️