خاطره ساناز جان
سلام سلام، چطور مطورید؛ سانازم😎
قبل از اینکه خاطرمو بگم یه تشکر بکنم از همه ی دوستای گلم که زیر خاطره هام کامنت میزارن و بسی مایه ی خرسندی بنده میشن😁
خب... قول دادم خاطره ی متوکاربامول خوردنم رو بگم که اصلا فرصت نکردم. الان که فراغتی پیدا کردم گفتم بیام و داستان شو براتون بگم.
جونم براتون بگه که اقا ما خوابگاهی هستیم و ترم تابستون برداشتم، یه روز که از خواب بیدار شدم احساس کردم کمرم درد میکنه به زور و با آخ آخ از تخت پا شدم و بعدش راهی کلاس درس شدم. اقا چشم تون روز بد نبینه اون روز تا بعد از ظهر که کلاس داشتم همش در حال کِش و قوس اومدن بودم، نمیتونستم بشینم کمرم شدید گرفته بود و مثل چوب خشک شده بود. بعد از ظهر که کلاسام تموم شد از دانشگاه زدم بیرون و به سمت درمانگاه نزدیک دانشگاه روانه شدم. تو پرانتز بگم که من مثل خیلی از شما ترس از تزریق ندارم فقط یکم استرس میگیرم حین تزریق و اگر لازم باشه واسم مقاومت رو جایز نمیدونم. ولی در کل از فرایند تزریق خوشم نمیاد😒 خلاصه که رفتم درمانگاه، نوبت گرفتم منتظر شدم تا نوبتم بشه تا اینکه نوبتم شد و رفتم داخل و مقابل خانم دکتر میانسالی نشستم و شرح حال دادم ایشون هم داخل سیستمش یه چیزایی رو ثبت کرد و گفت بسلامت؛////
بعد از اون بلافاصله رفتم داروخونه و دارو هامو گرفتم داخل کیسه ی دارو ها یه پماد ، چند ورق قرص مسکن و قرص شل کننده عضلات و یه آمپول متوکاربامول بود... دوستایی که متوکاربامول زدن از حجم زیاد این آمپول خبر دارن که حدوداً 10 سیسی میشه. هر چی کیسه ی دارو ها رو نگاه کردم اثری از سرنگ نبود. به مسوول داروخونه گفتم چرا سرنگ ندادید اونم گفت که از تزریقات بگیرید و اونجا حساب کنید. حالا تا اینجا و پُرُسه ی درمانگاه رفتنم رو داشته باشید. و اما خودم. فکر کنم همه ی آدمایی که توی عمرشون تا حالا یه بار تجربه ی اسپاسم عضلانی رو داشتن می دونن که با فعالیت دردش تشدید میشه حالا من تا اون مرحله که رسیدم از کمر درد داشتم می مردم تا اینکه رفتم سمت تزریقات، هر چقدر داخل تزریقات قسمت خانم ها رو نگاه کردم پرستار خانمی نبود تو همون لحظات اقایی با روپوش سفید که ظاهراً مسئول تزریقات اقایان بود جلوی چشمم ظاهر شد و رو کرد به من و گفت پرستار خانم شیفت شون تموم شده و بعد از ظهر میان، منم متعجب بهش گفتم پس من چیکار کنم؟ الان من خیلی درد دارم نمیتونم صبر کنم و همینطور که روی پام ایستاده بودم از درد چشمامو رو هم فشار دادم و ناراحت شدم، پرستار اقا وقتی دید درد دارم گفتن که خب بیاید خودم براتون بزنم🤐 اولش جا خوردم از این حرف، راستش خجالت میکشیدم دراز بکشم جلوی یه پسر جوون برام آمپول بزنه اونم متوکاربامول که درد داره، یکم سکوت کردم تا اینکه پرستاره اشاره کرد بهم که برم توی قسمت خواهران تا بیاد منم دیگه چاره ای نداشتم و توان اینکه یه مسیر دیگه ای رو تا یه درمانگاه دیگه که پرستار خانم داشته باشه طی کنم رو نداشتم. ناچاراً تسلیم شدم وارد تزریقات خواهران شدم و حساب کردم، به غیر از منی که میخواستم امپول بزنم فقط دو نفر دیگه اونجا بود که سرم به دستشون وصل بود. پرستار اقا داخل شد و به من گفت روی تخت رو به رو دراز بکشید. منم با خجالت و شرمساری آروم آروم به طرف تخت میرفتم. همین که نشستم رو تخت دیدم پرستاره یه سرنگ ۱۰سیسی رو از تو کاور خارج کرد و با یه سوزن کلفت فیکس کرد. منو میگی چشمام چهار تا شده بود😭آخه چرا ۱۰ سیسی خب لعنتی دوتا ۵سیسی بردار که کمتر دردم بیاد. اینجا بود که استرس در من نفوذ کرد. خلاصه از سمت راست شلوارم رو یه کوچولو کشیدم پایین و سرم رو بین دستام فشار دادم. پرستار اومد بالای سرم و خیسی پنبه ی آغشته به الکل را روی پوستم حس کردم بعد از اینکه سوزن رو وارد کرد یه تکون ریزی خوردم و باز به حالت اول برگشتم، یه دفعه احساس کردم سوزن تو پام شکسته و درد زیادی به من تحمیل شد که خجالت باعث می شد یه جورایی کنترل کنم خودمو ولی از یه جایی به بعد دیگه توان تحمل رو نداشتم و آروم آی آی میکردم یه جایی واقعا درد برام غیر قابل تحمل شد که با صدای متوسطی گفتم وایییی یا امام حسین🤣واقعا نمیدونم چرا تو اون شرایط یه همچین چیزی به ذهنم رسید ولی بعدش کلی به این ری اکشن خودم خندیدم. هووووف بالاخره ۵ سیسی اول تموم شد و پرستاره بهم گفت دستت رو روی پنبه فشار بده ، دستم رو بردم که پنبه را روی محل تزریق بزارم که بهم گفت ۵سیسی هم باید اون طرفت بزنم....😩 با آشفتگی فقط گفتم باشه... و در سکووووتتتت. اون طرف شلوارم هم پایین کشیدم. همینطور که درگیر آمپول اولی و پنبه و اینا بودم آمپول دومی تموم شد و من جز دردی که موقع وارد کردن سوزن داشت و یه درد جزئی دیگه چیزی نفهمیدم و جای امپول اولی به شدت اذیتم میکرد که همون موقع برگشتم که شلوارم رو درست کنم دیدم که جای امپول اول پف کرده و اصلا نمیشه دست زد بهش.دومی هم یه درد متوسط و سوزش خفیفی داشت که خیلی قابل توجه نبود. بعد از اون پاشدم و خودم رو مرتب کردم، تشکر کردم و رفتم و یه مسافت تقریبا زیادی رو پیاده راه رفتم چون خرید داشتم. وقتی رفتم خونه نمی تونستم بشینم روی مبل، تحمل کردم تا شب شد وقتی توی دستشویی محل تزریق مو دیدم گرخیدم چون خیلی پایین تر از محل استاندار تزریق زده بود و میشه گفت تقریبا وسط زده بود و جاش به اندازه ی یه سیب زمینی ورم کرده بود و کبود بود. شلواری هم که پام بود از دو طرف به اندازه ی یه کف دست خونی شده بود😖 و البته بماند که شب اول از درد شون تا صبح نمیتونستم بخوابم و این روند ادامه داشت و من تا دو هفته کبود بودم و درد داشتم تا اینکه الحمدالله دیگه خوب شدم و اون کمر درد لعنتی هم از بین رفت.
امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشید.
نظری داشتید برام کامنت کنید. خداحافظ گومبولیا👋🏻