درود دوستان✨

ژینام ۱۹ سالمه و کوردم

فک میکنم خاطره پنجممه..

خیلی وقته نبودم بنابراین اگه مایل بودید باهام آشنا بشید یا منو یادتون رفته خاطره اولم بیو کامل دادم..

ماجرایی که میخام بگم مربوط به دو هفته پیشه که ما رفته بودیم کرمانشاه یه سر به اقوام بزنیم و یکمم حال و هوامون عوض شه..

اونجا یه روستای توریسیتی به اسم هَجیج هست که خب بنظرم یه قطعه کوچیک از بهشته

این روستا یه آبشار داره بنام بِل که میتونید با قایقایی که اونجا هست برید ببینیدش چون با روستا فاصله داره

من و امیر و آرمان (داداشام) با پسرخالم و خانومش و یه پسرخاله دیگم و پسرداییم و خانومش و دختر داییم و دایی و خاله کوچیکم که جفتشون مجرد و هم سن بچها بودن تقریبا عصر چهارشنبه رفتیم هجیج

خود کرمانشاه هواش عاللییه و هجیج بخاطر آبش ، هواش مث شمال شرجیه

خلاصه ما ساعت حدودا ۵ را افتادیم یه دو ساعت بعد رسیدیم و یه ویلا رزرو کرده بودیم رفتیم تا وسایلو چیدیم بعدشم رفتیم شام خوردیم و اومدیم بساط قلیون و پاسور و خنده و خوشگذرونی رایگان 😂بعدشم خواب

فرداش پاشدیم رفتیم سمت روستا و یخورده عکاسی کردیم و بستنی گرفتیم رفتیم سوار قایق و رفتیم سمت آبشار

اون آقاهه گفت چقد نزدیک بشم به آبشار چون ممکنه خیس بشید که طبق معمول امیر به عنوان ضدحال گروه گفت نزدیک نشید خیلی همینجا کافیه که صدای بچها درومد و قرار شد جلوتر بره

خلاصه صبر کرد بستنی رو خوردیم بعد نزدیک شد دیگه تقریبا فاصله خیلی کمی داشتیم و خیس خیس بودیم و بازی کردیم یخورده و فیلم و عکس و بعدشم که برگشتیم یه لرز ریز تو جون هممون افتاده بود ولی کسی اهمیت نمیداد😂

اومدیم رفتیم ویلا و با همون لباسای خیس شروع کردیم بساط کباب و راه انداختیم و تا کباب و آقایون آماده میکردن ما رفتیم لباسامون و عوض کردیم ولی موهامون همچنان یه نمی داشت و سشوار نبود

بعدشم هوا خیلی گرم شد و کولر روشن کردیم و خلاصه قدم به قدم داشتیم خودمو تو بدبختی مینداختیم

خلاصه اینکه ناهار و خوردیم تو همون حیاط که پشت بوم خونه جلویی میشد (چون به شکل پلکانیه روستا ) و هرکدوم یجا پهن شدیم خوابیدیم

از خواب پاشدم انگار بدنم به زمین چسبیده بود نمیتونستم پاشم بدن درددد داشتم گوشیمو نگا کردم دیدم ساعت ۶ بود خواستم بچها رو بیدار کنم گفتم به من چه حالا امیر ببینه مریضم ضدحال میزنه گرفتم خوابیدم

یکم بعدش با سر و صدای بچها از خواب بیدار شدم زیر چشمی یه نگاه انداختم دیدم این یکی میگف آی سرم اون یکی میگف شمام سردتونه؟ اون یکی بهش میگف نه اوسکول تو مریضی لرز کردی .تنها فردا سالم اون جمع امیر بود ظاهرا که اونم گفت گلو درد دارم که بخاطر بستنیه و بعدشم که مستقیم رفتیم زیر آبشاره..دیدم امیر داشت میومد سمتم چشامو بستم دست گذاشت رو پیشونیم گفت اینم داره با سرعت به سمت دیار باقی میتازونه تب داره جمع کنیم بریم که امشب بخور بخور داریم😂 اینو گفت پسر داییم گفت جون تو من که تا خرخره تو کبابم نمیتونم که امیر گفت احمق منظورم امپوله و سرمه بریم جمعا مراسم ابکشی داریم😂😂

خلاصه جمع کردیم و می‌خواستیم راه بیوفتیم حالا کی حال داشت رانندگی کنه😂

یخورده رانندگی میکردن بچها میزدن کنار میگفتن نمیتونم جا بجا میشدن..

ساعت ۸ بود هوام رو به تاریکی میرفت امیرم میدید بچها گیج میزنن و خواب آلودن هی عجله میکرد و میگف به شب نخوریم برگردیم خلاصه با اون همه توقف و احتیاط حدودا ساعت ۱۰ و نیم ۱۱ رسیدیم به ورودی کرمانشاه و قرار شد همه بریم خونه پسرخالم تو همون خیابون یه داروخونه بود که با پسرخالم دوست بود امیر و پسرخالم جواد پیاده شدن رفتن تو و بعد از حدود بیست دقیقه نیم ساعت با چنتا نایلون پرررررر از دارو و سرم و امپول برگشته بودن😂 یعنی با سیسی که از داروخونه زدن بیرون دستاشون درحدی پر بود که انگار رفته بودن دزدی

امیر همه رو گذاشت جعبه ماشین خودش و رفتیم خونه جواد اینا

آقایون رفتن طبقه پایین دوش بگیرن مام رفتیم بالا

دونه دونه دوش آب گرم گرفتیم و لباس پوشیدیم هرکی یه وری افتاد

بعد از دو ساعت اونام اومدن بالا تقریبا نیمه شب بود دیگه😂

اقا پسرا همچنان که مریض بودن مسخره بازیشونم حفظ کرده بودن و اومدن یه میزجلومبلی گذاشتن گوشه خونه و یه مبل یه نفره پشتش به امیر گفتن بشین اونجا و یه مبل یه نفرم گذاشتن این ور میز برا بیمار که دونه دونه بریم بشینیم معاینه بشیم😂😂😂

یه کاناپه ام برا تزریقات درنظر گرفتن و یه چوب رختی گذاشتن کنارش برا آویزون کردن سرم درصورت نیاز😂

آقا خلاصه از آقایون دونه دونه رفتن نشستن و داروهاشونو امیر گفت

بعدشم خانوما و منم همینطوری نشسته بودم به امید اینکه منو یادشون بره😂 که امیر اشاره کرد بیا

رفتم نشستم گفت خب خانوم مشکلتون چیه حالا از اون ور پسرام هی نمک میریختن یکی میگفت مشکل بیرون روی داره😂

منم گفتم من که هیچیم نیست فقط یکم تب دارم که دست گذاشت رو پیشونیم گفت خب خوبه صداقت داری افرین😂 گلو و اینامو معاینه کرد که گفت چون همین امروز مریض شدی و معاینه شدی درگیر نشده خداروشکر

گفتم ینی امپول نزنم؟گفت نه نیازی نیست فقط یدونه تب بر و یه نوربیونم برا این بیحالیت بزن😐🤣

یخ کردم گفتم بیحاللل نیستم مقخای پاشم برقصم؟ بدوم؟شنا برم؟که گفت کیو گول میزنی من دکترم😂

بعدشم به خانومِ پسرخالم گفت آبمیوه دارید؟گفت نه اگرم داشته باشیم کفاف این جمعیتو نمیده😐😂

دیگه به هرکدوممون یه شلیل داد گفت بخورین جون بگیریم

رفت سمت پلاستیک داروها و یه امپول کوچیک دراورد و یه سرنگ کوچولو و بعدشم آماده کرد و یه نوروبیونم آماده کرد برگشت گفت اول تو بیا ژینا😐گفتم من چراا آخه دیوار از من کوتاه تر پیدا نکردی که گفت به نفعته آخراش دیگه خسته میشم تند تند میزنم بیا اولش برات با حوصله تزریق کنم 😂 که همینو گفت اعتراض جمع بلند شد

گفت بخواب رو همین کاناپه ،رفتم دراز کشیدم تب برو زد که حواسم پرت حرفای داییم بود نفهمیدم اصلا که زد فقط آخراش یه سوزش کوچولو داشت

نروبیونو زد گفت خودتو شل بگیر نفس عمیق بکش وقتی میخواست نیدل و وارد کنه گفت دو سه تا سرفه بزن سرفه زدم وارد کرد که دردشو خیلییی کم کرد. اینم یه ترفند برا دوستایی که از شروع امپول میترسن ،این روش دردشو خیلی کم میکنه..

یه چند ثانیه مکث کرد بعد گفت نفس عمیق بکش بکش ، کشیدم شروع کرد به تزریق هی میگف دوباره و با حوصله تمام تزریق میکرد من یجاش از درد نمیتونستم نفس بکشم سفت کردم که امیر دو سه ثانیه مکث کرد بعد دوباره من پامو یه کوچولو تکون دادم شل شدم و نفس عمیق کشیدم و اون تزریق کرد..درد نوروبیون که میدونید فوق العاده زیاده ولی خب تا جایی که امکان داشت امیر با حوصله تزریق کرد منم همکاری کردم و دردش قابل تحمل شد بعد چند دیقه بالاخره کشید بیرون و یه بوس ریز از سرم کرد و گفت فک نمیکردم بتونی اینجوری کنترل کنی

چند دیقه تکون نخور بعد پاشو برگشت گفت دایی آماده شو همون رو زمین ژینا نمیتونه پاشه که داییم گفت ینی انقد بد زدی براش😂😂

امپولای داییم آماده کرد و رفت براش زد که انقد آخ و آوخ کرد که کسی فک نمیکرد با اون همه اباهت و قد و هیکل انقد بترسه😂

دیگه چون روند خیلی تکراری بود تزریق بقیه رو نمیگم

فقط یه چیز بامزه اینکه پسرخالم که دراز کشید شلوارشو یکم کشید پایین که امپول بزنه از بس پشم داشت که امیر خندید گفت برا چی دوتا شورت پوشیدی روهم؟ که اون گفت داداش شورت نیست پشمه🤣 و همه جر خوردیم امیر میگف یکی بیاد یه چراغ قوه بندازه ببینم کجای این جنگل باید بزنم🤣🤣

آقا دیگه امپول همه رو زد بعدشم گفت یکی بیاد امپولای خودمو بزنه که کسی تو اون جمع سر در نمیاورد😂 منو صدا زد چون قبلا خودش یادم داده بود و چنبار درحضور خودش به آرمان بیچاره و مامانم زده بودم😂 رفتم با راهنماییای خودش براش زدم که خیلی بامزه شد اونم اگه خواستید بگید تو یه خاطره جدا بگم هم اونو هم ماجرای اولین باری که یادم داد چطور امپول بزنم، الان به اندازه کافی طولانی شد خاطرم.

راستی مرسی که از نوشته قبلیم استقبال کردید نظرات تک تکتون رو میخونم و جواب میدم و برام با ارزشه♥️راستی بابات طولانی شدن متن عذرمیخام بنظرم خیلی مختصر کردن یجورایی توهین به شعور مخاطبه

بای بای🫶