خاطره گیتا جان
سلام بچه ها
گیتااام☺️
امیدوارم حالتون عالی باشه عزیزانم
هرچند دیگه مثل قبل از خاطره هام استقبال نمیکنید ولی اومدم حسن ختام تمام خاطره ها یه خبر خووب بهتون بدم و اونم اینکه پوریا جانمون داره متاهل میشه اونم با کی؟؟؟!!!
با سحر بهترین دوست من☺️🥰😍🥳
و ما از خوشحالی هیچ کدوم
در پوست خود نمیگنجیم....🥺😍🥹
الان ۵/۶ ماهی هست که تو مرحله آشنایی و دوستی باهم هستن و خداروشکر به تفاهم رسیدن و بالاخره تو کوچه ما هم عروسی شد😄
خاطره مذکور هم مربوط هست به آقا داماد عزیزمون
هفته پیش با آرش رفته بودیم فروشگاه خرید که پوریا زنگ زد گفت تو خونه آمپول دگزا یا بتامتازون داری؟؟؟
گفتم نه من خونه نیستم!
گفت پس میتونی از داروخونه برام دارو بگیری؟
گفتم اره چیشده؟
گفت هیچی
نگران شدم زود رفتم داروخونه و چیزایی که گفته بود گرفتم و رفتم خونه
زنگ خونه پوریا رو زدم که دیدم با چشمای قرمز و اشکی در و باز کرد
سکته کردم فکرکردم اتفاقی افتاده و گریه کرده....
گفتم چیشده پوریا؟؟؟!!!
گفت دیروز که گردوخاک شد بیرون بودم و از شانس خوبم نزدیک جشنم حساسیت شدم!
گفتم خداروشکر چیز خاصی نیست
دلم سوخت دائم دستمال دستش بود و آبریزش بینی داشت و از چشمش اشک میومد...🤦♀
گفتم چرا نگفتی خونه ایی تا برات ناهار بیارم؟!
مظلومانه گفت شام برام از اون آش برنجی با آلوچه هات درست میکنی؟
گفتم بعله که درست میکنم داماد جاااان😍 چرا درست نکنم داماد قشششنگ؟؟؟
چشماش قلبی شد گفت واقعا همیشه جای خواهر نداشتم دوستت داشتم گیتا🥹
گفتم منم همیشه مثل داداشم دوستت داشتم پوریا🥹💖
خیلی لحظه قشنگی بود جفتمون احساساتی شده بودیم
اصولا این حس ها قبل از ازدواج تو همه خونه ها پیش میاد...
وسط اون لحظه زیبا و احساسی که با قلب اکلیلی بهم نگاه میکردیم یهو پوریا گفت گیتا بیا امپولمم بزن دیگه من تا درمانگاه نرم🙏🥺
گفتم من؟!!!!
گفت آره
من نمیدونم چرا وقتی یهویی یکی بهم میگه برام آمپول بزن، من به جای اون طرف استرس میگیرم🤦♀
شما اینطور نیستید؟!
در همین حین که من داشتم با خودم کنار میومدم و فکر میکردم، پوریا شروع کرد به آماده کردن سرنگ
بتامتازون رو کشید تو سرنگ و آماده کرد
داشتیم راجب سحر و ازدواج و ...هم صحبت میکردیم
پد الکلی رو برداشتم پوریا رفت تو اتاق خیلی ریلکس و بدون هیچ استرسی رو تختش دراز کشید
تا نشستم رو لبه تخت یهو برگشت سمتم گفت آخ یادم رفت گیتا یه نورو هم از تو یخچال میاری برام🙏
گفتم واقعا درک نمیکنم چطور شما دوتا انقدر ریلکس برا خودتون نورو تجویز میکنید؟!😐
خندید گفت اتفاقا سحرم مثل تو از آمپول خوشش نمیاد ولی من چند روزه از غذا افتادم و بدنم بی حاله گفتم بزنم که بتونم زودتر روبه راه بشم و کار های نامزدی رو انجام بدم
نوروبیون و آماده کردم و آوردم نشستم لبه تخت
یکم استرس داشتم و خجالت میکشیدم چون اولین بار بود میخواستم برای پوریا تزریق کنم ولی خودش خیلی ریلکس بود
آرش هم اومد تو اتاق گفت عمو میتونم منم پیشت باشم؟
پوریا شلوار و شورتش رو باهم کشید پایین
و گفت آره عزیزم تو عششقِ عمویی
سمت چپ باسنش رو پد الکلی کشیدم و اول بتامتازون رو برداشتم و هواگیری کردم
آرش بچم با تعجب گفت عه عمو پس خاله سحر چی؟؟!!!!
پوریا خندید و گفت ای پدرسوخته😂😂
همون موقع نیدل رو آروم وارد کردم و آسپیره کردم و اروم تزریق کردم
پوریا هم خیلی راحت دراز کشیده بود و با آرش حرف میزد و اصلا انگار نه انگار که سوزن تو پاش هست!
وقتی نیدل رو خارج کردم و پنبه رو گزاشتم پوریا حرفش رو قطع کرد و به آرش گفت لطفعلی برو یکم پنبه رو نگه دار
من بلند شدم اومدم سمت راست رو لبه تخت نشستم آرش هم سمت چپ نشست و پنبه رو نگه داشته بود و اروم میکشید جای تزریق
تا من پد الکلی بعدی رو باز کردم پوریا به آرش گفت خوبه عمو پنبه رو بردار ببر بنداز سطل آشغال دستاتم بشور بیا
آرش رفت و پوریا سمت چپ رو کشید بالا و من سمت راستش رو پنبه کشیدم و اروم نیدل نورو رو وارد کردم
آسپیره کردم و اروم شروع کردم به تزریق که پوریا سرش رو گزاشت رو دستش و شروع کرد به نفس های عمیق کشیدن
گفتم دامادجان خوبی؟!
گفت خوبم فقط یکم احساس فلجی در سمت راستم دارم
گفتم خب خوبه طبیعیه چیزی نیست😂
(این تیکه کلام خودشه وقتی ما درد میکشیم و جاهامون برعکسه)
با خنده گفت آخخخخخ 😅🤦♂
نفسش تند شده بود با صدای مملو از درد و کمی هم خنده گفت آیییییی گیتا واقعا فلجم کردی بسه دیگه درش بیار
گفتم نه طبیعیه چیزی نیست تحمل کن😂
با درد گفت اخخخخخخ خدا لعنتت کنه سوختم😣
همون موقع تزریق تموم شد و نیدل رو خارج کردم و پنبه گزاشتم
گفتم چیشد پس چرا ما میگفتیم درد داره تو میخندیدی میگفتی لوس بازیه و...
لباسشو درست کرد و دستشو گزاشته بود جای تزریق و اروم ماساژ میداد گفت دوسالی بود نزده بودم دردشو یادم رفته بود انصافا درد داشت😁😢
همون موقع آرش اومد و بحث رو عوض کردیم....😂😂
دوستون دارم عزیزای دلم❣️
مواظب خودتون باشید❤️
خدانگهدار🌹